
ميگويند اگر گلهاي گوسفند از معبري باريك عبور كنند، طوري كه پشت سر هم در يك رديف بيفتند و آن وقت چوبي جلوي اولي يا همان ليدرشان بگذاريم، اولي از روي آن خواهد پريد. بعد بقيه دنبال او خواهند پريد. اگر چوب را برداريم باز هم بقيه بياختيار و بدون اين كه چوبي باشد خواهند پريد. يعني چوبي وجود ندارد اما گوسفندها بر اساس حس پيروي از بقيه از روي مانعي ميپرند كه ديگر وجود ندارد! راست و دروغش پاي گوينده اما ظاهراً همين قضيه خيلي كاربردها دارد.
بر آقا انتقاد شده كه چرا به مردم ايران اهانت كرده و گفته مردم ايران همه رياكارند چون نميآيند مسائل جنسي خلوتشان را آن طور كه من در غرب ديدهام آشكارا و در جمع به اطلاع ديگران برسانند.
نوچههاي ادبي چشم و گوش بستهاي هم كه هميشه به دنبال پدر و مرشد ميگردند، بعبعكنان و سينه زنان و وا ادبياتا گويان كه اي واي ديديد چگونه اين تروريستهاي ادبي استاد و قطب ما را نمودند و از اين نوع كوليبازيهاي ادبي كه شما بيسوادها ادبيات حاليتان نيست. وقتي استاد ميفرمايد كپل، شير و شكر از سخنش ميريزد و وقتي ميگويد كون، ادبيات را كن فيكون ميكند. استاد ساختار شكسته و شما مردم عقب مانده را دارد به راه راست هدايت ميكند كه دست از چرندياتي به نام اخلاق برداريد و كتابش وحي منزل است و هر كس خلاف نظر استاد حرف بزند مرتد و تروريست است و ولايت ادبي بر اساس روح هميشه متعبد و ذليل و خدايگانپرستي و پدرپرستي به آقا دادهاند كه آدم ميماند حيران پس اين همه اهل فرهنگ و هنر و ادب در برابر تخم آقا چيزي نبودهاند.
بعد هم نميگويند كه كاش استاد در همان حوزهي ادبيات و داستان اظهار نظر ميكرد و مردم را به خاطر سليقهي شخصياش رياكار نميخواند و وارد معقولات اجتماعي نميشد. مساله ادبيات نيست. اخلاق است. كسي كه در يك تريبون رسمي خودش را الگوي ادبي كرده و اين گونه به شعور جمعي ديگران به خاطر نام و نان خود و فروش چند خط كتابش اهانت ميكند و نان از تنبان كلمات ميخورد، حقيرتر از مرتبهي مرشدي و مرادي است.
حتي در غرب نيز اين رابطهي مريد و مراد بودن بر اساس تعقل و تكميل همديگر است و گاه شاگردي بر استادي ميشورد كه هان! اينجا غلط گفتهاي. «حق بالاتر از دوستي با افلاطون است». اما در سرزمين ما رابطهاي تسليموار و گوسفندوار است كه خدا نكند يكي در سياست يا ادبيات يا هر بخش ديگر به شهرتي برسد. ضمن تسليم مطلق، دور آقا سيمخاردار ميكشند و مينگذاري ميكنند و باديگاردها و نوچههاي ادبي نميگذارند به ساحت مقدس آقا نقدي و خدشهاي وارد آيد كه چرا گفتهاند: عزيز من، علامهي دهر و استاد سخني اما اينجا نظرت اشتباه است و اثر سوء اجتماعي دارد.
ما با ديكتاتوري روبرو نيستيم. ما با «خردهديكتاتوري» روبرو هستيم. ديكتاتور را شكستيم و خردههايش هر يك ديكتاتوري شدند. در سرزميني كه هر كس ميتواند با نوچهپروري وآوازهگري براي خودش در هر بخشي ديكتاتوري شود و با داشتن تريبون و رسانهاي براي خودش تقدسي دست و پا كند و مريداني گوسفندوار بيابد كه مرتب هاله دور سر آقا بكارند و از كرامات او بگويند، راهي جز تعقل و آزادگي يا طنز و تمسخر اين پديدهها تصور نميرود. بتي وجود ندارد، بتساز خود ماييم.
اضافه: اين گفتار درست و شيواي رضا بهشتي معز با عنوان پوپوليسم هنري و حجيت شهرت اگر چه به اين مطلب ربطي ندارد اما به نوعي ديگر همين را در زمينه سينما اشاره ميكند و پوپوليسمي كه توسط شارلاتانهاي هنري براي منافع و شهرت شخصي از آن استفاده ميشود.
:: لينك ::