از اين
ليست افتخارات به خاطر رگههاي فكاهه در نوشتههاي برخي دوستان خوشم آمد، تجربهي جالبي در زمينه فکاههنويسي بود. ميدانيد چرا يكباره فراگير شد؟ خيلي ساده: به خاطر دم دستترين و راحتترين موضوع براي نوشتن، يعني نوشتن از «من»! دوستاني كه خيلي قضيه را پيچيده و منفي ديده و سايكوآناليز ميكنند، به خطا ميروند. فقط كساني كه در اين ميانه نامي از كسي برده و اهانتي به فردي كرده يا اين طور القا كردهاند، كار اشتباهي كردهاند و موضوع را كه ميتوانست پاكيزه و خوب پيش برود، بد جلوه داده و موجب اين قضاوت بد شدهاند.
من شخصاً از افتخارات! خودم نوشتهام و به هيچ عنوان منظورم فرد خاصي نبوده و ادعاي تنبيه و تنبه و دشمني و عداوتي هم با كسي ندارم. بلكه با ديد فكاهه و به صورت كلي به قضيه نگاه كردم و مطمئنم خيلي از دوستان نيز همين نظرشان بوده و نه آزار كسي. طنز براي من بيش از اين نوع كاربردها را دارد و با چنين مطايباتي فرق دارد. به نظرم بهتر است دوستان هم اگر اسم كسي را هم آوردهاند آن را پاك كنند و بهانه و ادعا به دست كسي ندهند. هر چند نمونههاي زياد و مشابه از آن دست فراوان داريم و اين نارسيسيسم محدود به يكي دو نفر نيست. لازم هم نيست سايدبار وبلاگشان را نگاه كنيم، در تمام نوشتهها و حرفها ترافيك «من» و منمحوري خود گوياست. بدبختي بيشتر وقتي پيدا ميشود كه ناگهان يك نفر «بيظرفيت» يا بيجنبه تقديري و تشويقي بشود كه واويلا!
از «من» نوشتن نيز به تنهايي هيچ اشكالي ندارد و منظور اين نيست كه كسي در مورد من خودش يا خاطراتش يا معرفي توانايي و دانش و استعداد يا اهداف خود ننويسد (كه خيلي هم خوب است) بلكه اين نكته وجود دارد كه مثلاً خانم يا آقاي فلاني اين همه در مورد خودت و منم منم نوشتي، براي ما هم چه داري؟ براي ما چه داري كه پينگ ميكني و دعوت ميكني نوشتههايت را بخوانيم؟ و اگر هم از «من» تنها مينويسيم مدعامان در حد همان من باشد.
بياييد هدفدارتر به قضيه نگاه كنيم و آن اين كه اگر واقعاً قرار باشد هر كدام از ما افتخارات و كارهايمان را مرتب بنويسيم كه اين «من» نيم من از شما بالاتر و برتر است و توسط آن «گدايي هويت» كنيم، آيا نميتوانيم؟ و اين همه «منم منم» برخي براي اثبات اين كه «هستند» واقعاً ره به جايي خواهد برد؟ واقعاً فرض براي شما چه اهميتي دارد من چه جوايزي بردهام يا چه تقديرهايي شدهام يا كدام دانشگاه درس خواندهام يا چه سفرهايي رفتهام و چه چيزهايي در طول روز برايم پيش ميآيد؟ به جز اين كه محصولي يا انديشهاي توليد كرده باشم كه خير فرهنگي و اجتماعي آن حداقل به ديگران هم برسد؟
يك بحث ديگر در مورد افتخار به روزنامهنگاري است كه اينجا با وبلاگنويسي صرف قاطي شده است. فقط برايم سوال است كه برخي كي فرصت مطالعه و تفكر و زندگي در جمع را پيدا ميكنند كه بيست و چهار ساعته آن هم به همت جيب پاپا يا همسرانشان آنلاين و مشغول منممنم كردن هستند؟ و واقعاً نميدانم چطور روزي دوازده ساعت اين طرف و آن طرف ميدوم و خبر و گزارش و مقاله مينويسم تا هم بتوانم خانوادهام را تامين كنم و هم اگر شد اين قلم بتواند گرهاي كوچك از كار جمع باز كند و به موازاتش مطالعه ميكنم و بعد كه جنازهام را به خانه ميكشانم ميبينم برخي فقط پاي كامپيوتر با پيژامه و زيرپيرهن نشسته و يكشبه به واسطهي وبلاگ و تكنولوژي ميشوند خبرنگار و روزنامهنگار و از خودشان افتخار در ميكنند؟ كه اي كاش به جاي اين همه افتخار دركردن حداقل مبادي «روزنامهنگاري آنلاين» را هم ميدانستند. آيا روزنامهنگار بودن صرفاً به معناي نوشتن از خود و ليست كردن افتخارات و منممنم و باز كردن لابي با اين و آن يا رفاقت با چند روزنامه و سياه كردن چند ستون محض افتخاري شخصي است يا بيان و انعكاس دردي جمعي و معضلي همگاني و به پايش تاوان دادن؟ همه براي به رخ كشيدن افتخارات و اين كه ادعا كنيم روزنامهنگاريم حاضريم. ولي كدام يك از ما حاضر است به خاطر نوشتههايش تاوان بدهد؟
اكبر گنجي وقتي به زندان رفت كه وبلاگ وجود نداشت. طنزي كه در چهرهي حيران او پس از زندان و در مواجهه با روزنامهنگاران ديدم مانند طنز داستان «خرسي كه مي خواست خرس باقي بماند» بود. خرسي كه وقتي از خواب بيدار شد ديد جنگلي در كار نيست و محل زندگياش به يك كارخانه تبديل شده است. ناگهان اين همه روزنامهنگار!؟ از كجا پيدايشان شد!؟ اينجاست كه ميبيني «مننامهنگاري» با روزنامهنگاري فرق دارد و وظيفه و اهداف او بايد متعاليتر از مننامهنگار باشد.
* پينوشت:
يك چيزي هم در مورد كوروش ضيابري بگويم كه اين مسائل را از طرف برخيها به خود گرفته كه اينجا من كاملاً از طرف خود چنين چيزي را رد ميكنم. عرض شود كه من جز اذيتهاي بيموردش هيچ مشكلي با كوروش ندارم و اصلاً همان طور كه عنوان كردم منظورم به هيچ وجه او نبوده و دشمنان بزرگتري هم در دنياي واقعي دارم كه اگر بگويم با كوروش يا كساني ديگر در دنياي وبلاگها دشمني و عداوتي دارم به ريش خودم خنديدهام! بارها براي من ايميل با لحن ناخوشايند فرستاده كه حتي فرصت جواب دادن هم نداشتهام و به آن لحنها هم هرگز جواب نخواهم داد. كوروش به قول خودش اسپم ميكند، اذيت ميكند، منممنم و ويكيپديابازي و كارهاي بيفايده زياد دارد و خيليها را به تنگ آورده كه بعداً با بالا رفتن سنش پشيمان خواهد شد و اين خيلي بد است كه بگويند فلاني ظرفيت توجه و احترام يا شهرت را نداشت. وقتي كسي خودش علناً ميگويد آنقدر اسپمتان ميكنم تا كهير بزنيد طبعاً نبايد توقع احترام از سوي ديگران را داشته باشد. ولي اشتباه بدترش اين است كه خودش هم دارد از اين جريان به نفع اين شهرت كاذب استفاده ميكند و ظاهراً از اين «انبوه توجه» بدش نميآيد.
اما يك نكته مثبت در مورد او بگويم كه فقط نقاط منفياش را نديده باشم و اميدوارم خودش به اين نكات مثبت توجه كند و بكوشد آن را تقويت كند. انصافاً همين كه با نام و هويت خود مينويسد قابل تامل و تقدير است و ميتوانست مثل بعضيها مستعار بنويسد و مشغول فحاشي به ديگران شود و يكي ديگر اين كه برخلاف برخي اذيتهايش در نوشتههايش قائل به اخلاق است و انصافاً نديدهام چيز ركيكي بنويسد. تند نوشته و بداخلاقي كرده و اشتباه هم داشته مثل همهي ما. وقتي غير از خودش در مورد مسائل اجتماعي و فرهنگي پيرامونش مينويسد، خيلي «خوب» و پخته و باسواد به نظر ميآيد كه كاش به اين موارد بيشتر توجه ميكرد. نكته ديگر اين كه من واقعاً از تعميم مساله به نام گيلانيان خيلي ناراحت شدم. گيلان عزيز است. گيلان از ديد من نماد و زادگاه عزيزاني چون هوشنگابتهاج و كيومرث صابري و بسياري ديگر و مردمان زحمتكش آن و دوستان عزيزي است كه آنجا دارم و نه هيچ چيز ديگر و نبايد هر نكته و مشكل شخصي را به ديگران تعميم داد.
::
لينک::