روزنوشت‌ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
وبلاگ‌ها و مطبوعات
يک‌شنبه - ۲ دي ۱۳۸۶

وبلاگ‌ها و مطبوعات

نكته‌اي به نظر رسيد كه البته خطاب آن به مطبوعات و نشريات داخلي است و اهميت آن را بعد از خواندن اين مطلب كوتاه حس خواهند كرد. معمولاً برخي نشريات در سال‌هاي اخير هر جا ستون كم مي‌آورند به اينترنت رو آورده و مطالبي را از ميان آن كپي مي‌كنند. لازم به يك يادآوري بسيار مهم است كه ذات اينترنت با مطبوعات در ايران و بازخورد آن ميان مخاطبيان و تأثير «پيام» آن به دليل ماهوي و محتوايي اين دو بسيار متفاوت است. اين را روزنامه‌نگاراني كه در هر دو حوزه كار كرده و تجربه دارند به خوبي خواهند فهميد. مطبوعات حداقل در مقايسه با وبلاگ‌ها و نشريات آنلاين، رسانه‌اي سنتي به شمار مي‌روند و بحث اينجا در مورد تضاد هميشگي سنت و مدرنيته در ايران است!

نمونه‌هاي بسياري بر اساس تجارب گذشته در اين مورد مي‌توان مثال زد. چه بسا يك مطلب كه در يك وبلاگ نوشته مي‌شود تاثير آنچناني جز بر بخش معدودي از وبلاگ‌خوان‌ها و وبلاگ‌نويسان ندارد. اما همان مطلب وقتي در قالب مطبوعات (به صورت فيزيكي و ملموس) درمي‌آيد حداقل در داخل ايران تاثير متفاوت‌تري دارد. فرض شما امكان دارد مطلبي در مورد سياست يا جامعه بنويسيد، عكسي يا كاريكاتوري بگذاريد و مدت‌ها و ماه‌ها و سال‌ها نيز در سطح اينترنت ايراني پايدار باشد و لينك‌هاي بسياري نيز بگيرد و حتي بسيار بيشتر از تيراژ يك نشريه خوانده شود و بحث‌هاي بسياري در مورد آن بشود اما هيچ واكنشي در عالم حقيقي (جامعه ايران) نسبت به آن مطلب مشاهده نكنيد چون مخاطب شما حداقل در زمينه دانش روز و نيز بافت سني و حتي طبقه اجتماعي و تحصيلي «خاص»تر است. شايد اگر تمام وبلاگ‌هاي ايراني را جمع كنيم جز ميان خودشان كمتر تاثيري را نظير مثلاً وبلاگ Boing Boing بر عالم واقعي داشته باشند. حال اگر همان مطلب در قالب مطبوعات (فيزيكي و عيني) منتشر شود، بازخورد بسيار متفاوتي خواهد داشت چون اينجا با مخاطب «عام» و يا مخاطب خاص خوگرفته به رسانه‌هاي سنتي بيشتر سر و كار خواهيد داشت. بسيار اتفاق افتاده چاپ يك كلمه يا يك جمله يا مقاله و عكس و كاريكاتوري در نشريه‌اي جنجال به پا كرده، باعث آشوب و بحران و درگيري شده و در نهايت موجب تعطيلي آن نشريه شده است.

وبلاگ‌ها به دليل ذات تمركزناپذيري و آزاد آن، گاه جسور و بي‌پرده و خارج از قواعد و قوانين مطبوعاتي و وراي زبان مرسوم مطبوعاتي مي‌نويسند و اغلب نثر وبلاگي و حتي مخاطب آن بسيار با نثر مطبوعاتي و محافظه‌كاري و محدوديت‌هاي قانوني آن و نوشتن در سايه‌ي شمشير داموكلس قانون مطبوعات متفاوت است و تفاوت اين دو گونه «رسانه» حداقل در اين مورد خود را نشان مي‌دهد.مثلاً سال گذشته بود كه كپي‌برداري و چاپ مطلب طنزي از يكي از وبلاگ‌نويسان بدون ذكر نام او در نشريه‌اي محلي در بندرعباس موجب جنجال و تعطيلي آن نشريه گرديد. حتي عده‌اي كفن‌پوش شده و دفتر نشريه را آتش زدند! در حالي كه همان مطلب مدت‌ها در اينترنت بوده و جمع بيشتري آن را خوانده بودند.

براي مخاطب ايراني خوگرفته به رسانه‌هاي سنتي (مخصوصاً تلويزيون و مطبوعات) از اين واكنش‌ها و تضادها و گاه سوءتعبير و سوءتفاهم‌ها بسيار بسيار اتفاق مي‌افتد. گوناگوني انديشه‌ها و تفرق زباني و قومي و گاه غلبه‌ي احساسات عمومي بر افكار عمومي در ايران و نيز عدم توسعه فرهنگ همگرايي و همه‌پذيري و البته عدم وجود جريان اطلاع‌رساني آزاد و نيز فضاي به شدت سياسي كشور و همچنين توسعه‌نيافتگي اينترنت و رسانه‌هاي مدرن و يا بي‌تجربگي برخي مطبوعات، از مهم‌ترين علل چنين رويدادهايي است.

در نهايت توصيه به اصحاب مطبوعات و مديران مسؤول و سردبيران نشريات و هر نوع مطبعه‌ و نشريه‌ي كاغذي داخلي و محلي و سراسري در ايران اين است كه اين نكته را نه به عنوان مساله‌اي محافظه‌كارانه بلكه به عنوان شناخت تاثير دو رسانه‌ي متفاوت و واكنش مخاطبين اين دو، در نظر بگيرند و در كپي مطالب از اينترنت و سايت‌ها به ويژه مطالب وبلاگي در حوزه جامعه و سياست و به ويژه از افراد ناشناس يا بدون سابقه مطبوعاتي كه قوانين و وضعيت موجود را نمي‌شناسند، بسيار مراقب باشند كه برايشان بعداً مشكل ايجاد نشود.

■ نكته:

مؤثرترين رسانه‌ها و ابزارهاي رسانه‌اي و فرهنگي در ايران از ديدگاه من به ترتيب:

1- شايعات و روايات شفاهي!

2- كانال‌هاي تلويزيون داخلي (صدا و سيما)

3- كانال‌هاي تلويزيون خارجي (ماهواره‌اي)

4- راديو‌هاي خارجي (بيگانه!)

5- راديوهاي داخلي (خودي!)

6- سينما، فيلم، ويديو

7- مطبوعات

8- اينترنت و وبلاگ‌ها

9 – كتاب

10- نمايش (ته‌آتر)

11- ساير

:: لينك ::

لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
يك ايراني عاشق صدام!
توصيفي بسيار زيبا درباره زمين
.
مزه مزه مي‌كنه بزنه نزنه
اگه مي‌توني منو بكش!
شوهر ظالم محصول رژيم!
همه چيز درباره فارنهايت 451
عضو شيردهي!
براي خودمان متأسفم!
وبلاگ‌نويسي و ترس از بزرگ شدن
نوشته‌هاي اصلي
ليست نوشته ها
گروه هاي نوشته ها

جستجو

آرشيو نوشته ها
شهريور ۱۳۸۹
شيدسچپج
۳۰ ۳۱ ۱ ۲ ۳ ۴ ۵
۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲
۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹
۲۰ ۲۱ ۲۲ ۲۳ ۲۴ ۲۵ ۲۶
۲۷ ۲۸ ۲۹ ۳۰ ۳۱ ۱ ۲
خروجي هاي XML


ساير امکانات
جستجو
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
خروجي هاي اطلاعات

يك فنجان طنز تلخ
links
گزارش‌ها
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۶۹۷۷۳۳۷ صفحه
مشاهده امروز: ۱۲۲۰ صفحه
بيشترين مشاهده:
سه‌شنبه - ۲۱ آبان ۱۳۸۷
تعداد: ۱۴۹۷۸ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۶ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
دوشنبه - ۲۴ اسفند ۱۳۸۳
تعداد: ۷۷ نفر
تبليغات
يك فنجان طنز تلخ

يك فنجان طنز تلخ - گزيده طنزهاي مطبوعاتي و اينترنتي ناصر خالديان، در كتاب‌فروشي‌هاي معتبر و غيرمعتبر!
دبليو ايکس بلاگ WX-Blog
نرم افزار مديريت وبلاگ، فتوبلاگ، روزنوشت و لينکدوني به همراه امکانات ويژه براي کاربران فارسي زبان
گروه نرم‌افزاري وبيليکس
برنامه نويسي سايت‌ها و سيستم‌هاي نرم‌افزاري، مديريت سرورهاي اينترنتي و نرم افزاري و خدمات ثبت دامنه و تخصيص فضا
پي سي دانلود
P30 Download

بهترين مرجع نرم‌افزاري فارسي‌زبان

دانلود جديدترين نرم‌افزارهاي روز
Gooya UK
Gooya UK

Persian Media Resources with Direct Online Access to Persian TV Channels, Radio Stations, News, Links, World TV, Internet Tools & other Media Resources
نگاه طنز ناصر خالديان به جامعه، فرهنگ و رسانه‌ها

khaledian@gmail.com

مشاهده نوشته ها بترتيب به صورت
حالا حكايت رفتن است...
چهارشنبه - ۱۲ مهر ۱۳۸۵

عمران صلاحي عزيز، متشكريم كه در اين دنيا با ما بودي. سفرت خوش باد. بارها با شعرها و طنزهايت پر كشيديم و باليديم. با چون تويي چنين بي‌ادعا و خاكي و با چون تويي كه لطافت و انسانيت و تسكين از شعر و طنزت مي‌باريد، سخت است مرثيه گفتن و ناليدن. كه وجودت همه شادي بود و پاكي. هر چند طنزنويس‌ها غمگين‌ترين مردم جهانند و اين را كمتر كسي مي‌داند.
بزرگ‌ترين طنزنويس معاصر ايران جايش ميان ما خالي است. هر چند آثارش هست. كتاب‌هايش، ترجمه‌هايش، اشعارش... و تمام آنچه عمري با آن زندگي كرديم. اما چيزي جاي خالي صداي پايش بر پله‌هاي ساختمان گل‌آقا را پر خواهد كرد؟ اين چه داس بي‌رحمي است كه اصحاب فرهنگ را نشانه گرفته اما ظالمان را عمر باعزت و طولاني مي‌دهد؟
سفرت خوش باد عمران صلاحي عزيز.بي‌وفا! منتظر نشدي كتاب‌مان را كه مرحمت كرده بودي تقديمت كنيم. اگر نبودند خسرو ناقد و رويا صدر و واسطه‌ي آشنايي، و مهم‌تر آن همه مهرباني و تواضعت، درد اين فراق به خاطر كمترآشنايي شايد قابل تحمل‌تر بود و شايد حالا اين درد روي دلم كمتر سنگيني مي‌كرد.
امروز هوا ابري بود، مي‌دانستم اتفاقي مي‌افتد. زندگي همين است. صبح اس ام اسي دريافت مي‌كني كه يكي ديگر بين ما نيست. آدم... آه و دم... اما عمران صلاحي چيزي فراتر از اين آه و دم ميان ما بود و تا ابد نام او در دل و ذهن ما خواهد ماند.

:: لينك::
ما ايروني نيستيم!
چهارشنبه - ۵ مهر ۱۳۸۵

شاعر ميگه: چو ايرون نباشه تن من مباد...
ايرون وطن ماس...
ما ايرونيا خيلي چيزيم...
ولي دروغ چرا، ما ايروني نيستيم. هيچ وقت هم ايروني نبوديم! اصلاً IROON كدام كشور است؟ كجاست؟ يعني چي ايرون؟ آيا لهجه‌ي غالب و عاميانه‌ي محلي خاص به نام لهجه رسمي فارسي مي‌تواند جايگزين اصالت زبان و درستي واژگان شود؟
در گفتگوهاي محاوره‌اي و نوشته‌ها به جاي «ايران» خيلي‌ها ايرون مي‌گويند. غلط مرسومي است يا هر چه هست منطقي به نظر نمي‌آيد و شايد بهتر باشد عادت كنيم حداقل براي نام ايران اين كار را نكنيم. حتي برخي ملي‌گراهاي بسيار مدعي‌اش هم همين نكته‌ي ساده را نمي‌دانند و در هنگام مصاحبه يا در تلويزيون بي توجه به اين که بايد نام كشور يا سرزمين‌شان را درست و اصيل تلفظ كنند، ناخواسته به باور خود بي‌احترامي مي‌كنند!
با اين رويه بعيد نيست چندصد سال بعد اتيمولوگ‌ها بگويند كه اين ايران بوده بعد به مرور زمان شده ايرون بعد شده ايرو بعد شده يارو بعد شده... همين طور بگير برو تا آخر.
اگر بعضي جاها در محاورات و نوشته‌ها «الف» را قلب به «و» مي‌كنيم حداقل اسامي خاص مخصوصاً نام مكان‌هايي را كه در ظاهر هم شده برايش احترام قائليم درست و با تلفظ اصلي خودش بنويسيم حالا مثلاً زبون، حيرون، بارون، گلدون و سيراب شيردون و ديگر چيزها يا اسامي دوستانه زياد موردي ندارد اما اگر نوشتارمان لحن جدي دارد و طنزآميز نيست، كاش ننويسيم: ايرون، خراسون، تهرون، كرمون و غيره.
خب شايد بگوييد چرا مته به خشخاش مي‌گذاريم و كلاس ادبيات و «قلت‌نامه» باز كرده‌ايم! ولي جداً خوش‌تان مي‌آيد خودتان را مرتب فرهود، بهنوم، احسون، همويون و غيره صدا بزنند!؟
- بله اصلاً من خوشم مياد بگم ايرون به شما چه؟...
- خب هيچ اشكولي نداره دودوش، شما همون بگو ايرون!

:: لينک::
تحولي در علم روباتيك!
دوشنبه - ۳ مهر ۱۳۸۵

توجه كنيد،اين خبر مربوط به مدتي پيش است اما توجه كنيد: رييس جمهور 11 هزار نامه را شخصاً پيگيري كرده است.
متوجه شديد؟ نه؟ پس باز هم توجه كنيد: رييس جمهور«11 هزار نامه» را شخصاً پيگيري كرده است. باز هم متوجه نشديد؟ اي بابا... ببينيد: رييس جمهور 11 هزار نامه را «شخصاً» پيگيري كرده است.
خب اگر باز هم متوجه نشديد فرض كنيد بازكردن، خواندن و پاراف و دستور پيگيري هر نامه تنها حدود يك ربع طول بكشد. يعني تمام اين نامه‌‌ها و طومارهاي مردمي (غير از نامه‌هاي اداري) همه‌شان به طور استاندارد يك ربع بيشتر كار نداشته باشد و در آن يك ربع هم پيگيري شده و مشكل نويسنده نامه به خوبي و خوشي مرتفع شود. محتوايشان هم طوري باشد كه همه چيز و همه كس و همه مسؤولي با فشار يك دكمه و في‌الفور دم دست باشد. يعني چيزي در حد مدينه‌ي فاضله! با اين احتساب چيزي حدود 165000 دقيقه و به عبارتي 2750 ساعت يا حدود 115 شبانه‌روز خالص و بي‌وقفه و بدون خواب و خورد و خوراك و بدون حتي يك دقيقه آنتراكت صرف خواندن و پيگيري اين نامه‌هاي مردمي توسط «شخص» رييس‌جمهور شده است. احتمالاً اين الگويي براي تحول در علم روباتيك و صنعت تراكتورسازي هم بشود! هر چند باز كردن و خواندن و پيگيري اين همه نامه با اين سرعت و در اين زمان اندك تنها از عهده‌ي ماشين‌هاي فورجينگ و روبات‌هاي خستگي‌ناپذير برمي‌آيد. بعد هم سوال اين است كه اين تعداد نامه مردمي همه‌شان واقعاً پيگيري و ختم به خير شده يا اين خبر صرف تبليغات است؟
حالا فرض كنيم دوران تصدي آقاي احمدي‌نژاد از سال گذشته تا حالا به صورت رند 400 روز باشد كه با احتساب 12 ساعت كار مداوم غير از حواشي زندگي شخصي و اضافه‌كاري و در حد تراكتور همان 200 روز خالص به دست مي‌آيد. نصف اين مقدار را هم حتي اگر 12 ساعت بعدي را هم با اغماض رويش بگذاريم همان‌طور كه مي‌دانيد به جلسات مختلف، سخنراني‌ها و مصاحبه‌ها و ديدارها، جلسات هيات دولت، رفت و آمد، پيگيري نامه‌هاي دولتي، ديدار با اشخاص و سفراي متعدد، رسيدگي به امور كشوري و ده‌ها مسؤوليت سنگين ديگر و كارهاي اساسي مي‌گذرد. همه‌ي اينها غير از سفرهاي استاني دولت يا سفرهاي خارجي است. كه مي‌شود 100 شبانه‌روز خالص كاري. حالا در اين 100 شبانه‌روز خالص كاري چطور 11 هزار نامه كه حداقل خواندن و پيگيري آنها با چشم‌پوشي از بروكراسي سنگين ايران 115 شبانه‌روز لاينقطع نياز دارد، آن هم «شخصاً» و تنها توسط يك نفر بدون در نظر گرفتن سلسله مراتب خوانده شده و شخصاً پيگيري شده و علاوه بر آن به ساير كارها و امورات مملكتي و داخلي و خارجي رسيده شده يكي از معماها و چيستان‌هاي بزرگي است كه طرح آن تنها از سخنگوي محترم و خندان دولت جناب آقاي الهام برمي‌آيد. بابا پروپاگاندا! پس اين دستگاه عريض و طويل قوه‌ي مجريه و دولت چرا حقوق مي‌گيرند و همه‌ي كارها و وظايف‌شان را سر اين بنده خدا ريخته‌اند!؟ اي بي‌وجدان‌هاي كاري! مگر ماشين نامه‌خواني استخدام كرده‌ايد؟

:: لينک ::
كپي رايت به سبك ايراني!
يک‌شنبه - ۲ مهر ۱۳۸۵

به اين مي‌گويند دزدي، يعني نمي‌دانيد؟
به كساني كه مطالب اينجا را مي‌دزدند و در وبلاگ‌شان بدون ذكر منبع با اسم خودشان مي‌گذارند اخطار مي‌كنم اگر يك بار ديگر اين كار را بكنند همان بلايي را سرشان مي‌آورم كه ملا نصرالدين بر سر ده پاييني آورد. چه مي‌توانم بكنم!؟ تازه در كامنت وبلاگ‌هايشان كلي از قلم و استعداد آنها و مطالبي كه «نوشته‌اند» تعريف مي‌كنند و «ننويسنده» هم كلي كلاس و غمزه و عشوه مي‌آيد و من اينجا از خجالت آب مي‌شوم!
ولي كجائيد كه خانم شادي ضابطمي‌خواهد سرتراشون راه بيندازد و دزدان اينترنتي را رسوا كند! فقط در مورد اين وبلاگ عرض شود كه اگر بخواهم ليست سارقين غيرمسلح وبلاگي را جمع كنم ماه‌ها طول مي‌كشد. حاصلش را در گوگل و تكنوراتي و بعضي گروه‌‌هاي خبري ياهو مي‌بينم و گاهي مطالب خودم بدون ذكر نام توسط اي‌ميل به دست خودم مي‌رسد! پهناي باند نيز به درك كه ماهانه از لينك بي‌حاصل به عكس‌ها خورده مي‌شود.
خانم ضابط دلسوزانه نسبت به قضيه نگاه كرده و البته حق با ايشان است اما نظر شخصي من اين است كه خوب است اما به طور قطعي عملي نيست. امتحان هم بكنيد اما من آزموده‌ام كه جز دشمن‌تراشي بي‌مورد بي‌فايده است. يكي دو بار كه به بعضي از آنان تذكر دادم چنان پاچه‌ام را گرفتند كه احساس كردم آن‌ها مالباخته‌اند و من دزد! حسين جاويد عزيز ما هم كه مثل من فقط داد و فرياد برايش ماند و نه كسي خسارتي داد و نه كسي اهميتي داد كه روي اين مطالب چشم و وقت و هزينه گذاشته شده. عذرخواهي چه فايده‌اي دارد؟ دوستان عكاس ديگري هم از چند روزنامه و خبرگزاري شاكي شده بودند. اين است كه بايد «فرهنگ كپي‌رايت» را حداقل در جزئيات و نوشته‌ها گسترش دهيم تا بعد اگر روزي روزگاري لياقت مدرنيته داشتيم به چيزهاي بزرگ‌تر و اساسي‌تر برسيم و بعد قانون و حد و تعزير پياده كنيم.
يك مثل كُُردي مي‌گويد: «پرچين براي باحياست» يعني طرف اگر دزد باشد از قفل و حصار و پرچين نمي‌پرسد، غيژژژ مطلب را بلوكه مي‌كند و ويژژژ كليك راست و كپي پيست و يك ليوان خاكشير خنك هم روش. وبلاگي و سايتي و ستون روزنامه‌اي بدون توجه به نويسنده و زحمات او پر مي‌كنند. نه كه كپي پيست كردن چيز بدي باشد اما حيا هم چيز خوبي است كه اگر مطلبي را در روز روشن مي‌بينيم مال كيست حداقل نام نويسنده‌اش را بگذاريم. همان طور كه از مسواك و بعضي چيزهاي شخصي ديگران كه رويم نمي‌شود بگويم، استفاده نمي‌كنيم! نوشتن منبع و لينك به سايت منبع، نشانه‌ي شخصيت و فهم استفاده‌كننده از مطلب است. (اين جمله خيلي كليشه‌اي بود! مثل پيام‌هاي تبليغاتي نيروي انتظامي از آب درآمد! خودتان باحال‌تر تصورش كنيد.)
القصه در برخي سايت‌ها و وبلاگ‌ها با پيام‌هاي «حق مؤلف» طنزآميزي روبرو مي‌شويم كه در نوع خود جالبند. در سايت مردمان آمده: «خداوند نيامرزد پدر و مادر افرادي را كه بدون كسب اجازه و ذكر منبع از مطالب اين سايـت در مـجـلات، روزنـامـه‌هــا، وبلاگ‌ها و سايت‌هاي ديگر استفاده كنند، آمين»!
پيام نيز در چرنديات نوشته: «تمامي حقوق و مزاياي اين سايت متعلق به پيام چرندياتي بوده و مستقيماً به حساب شخصي‌ ايشان واريز مي‌گردد. هرگونه استفاده از نوشته‌هاي‌ اين سايت بدون اجازه نويسنده، پيگرد قانوني‌ که دارد هيچي‌، فحش... و از اين حرفا...!» البته اين كه آقا پيام چطور پيگرد قانوني مي‌كند را نمي‌دانيم ولي شق دوم مثل اين كه دست به نقدتر است!
در اين وبلاگ هم آن پايين نوشته: «استفاده از مطالب سايت با ذکر نام منبع يا لينك به آن آزاد است». درك كردن معني اين جمله‌ي ساده يعني اين‌قدر براي بعضي‌ها معرفت مدرنيته مي‌خواهد و اين‌قدر سخت است؟

:: لينک::
من‌نامه‌نگاري و روزنامه‌نگاري
شنبه - ۱ مهر ۱۳۸۵
weblog

از اين ليست افتخارات به خاطر رگه‌هاي فكاهه در نوشته‌هاي برخي دوستان خوشم آمد، تجربه‌ي جالبي در زمينه فکاهه‌نويسي بود. مي‌دانيد چرا يكباره فراگير شد؟ خيلي ساده: به خاطر دم دست‌ترين و راحت‌ترين موضوع براي نوشتن، يعني نوشتن از «من»! دوستاني كه خيلي قضيه را پيچيده و منفي ديده و سايكوآناليز مي‌كنند، به خطا مي‌روند. فقط كساني كه در اين ميانه نامي از كسي برده و اهانتي به فردي كرده يا اين طور القا كرده‌اند، كار اشتباهي كرده‌اند و موضوع را كه مي‌توانست پاكيزه و خوب پيش برود، بد جلوه داده‌ و موجب اين قضاوت بد شده‌اند.
من شخصاً از افتخارات! خودم نوشته‌ام و به هيچ عنوان منظورم فرد خاصي نبوده و ادعاي تنبيه و تنبه و دشمني و عداوتي هم با كسي ندارم. بلكه با ديد فكاهه و به صورت كلي به قضيه نگاه كردم و مطمئنم خيلي از دوستان نيز همين نظرشان بوده و نه آزار كسي. طنز براي من بيش از اين نوع كاربردها را دارد و با چنين مطايباتي فرق دارد. به نظرم بهتر است دوستان هم اگر اسم كسي را هم آورده‌اند آن را پاك كنند و بهانه‌ و ادعا به دست كسي ندهند. هر چند نمونه‌هاي زياد و مشابه از آن دست فراوان داريم و اين نارسيسيسم محدود به يكي دو نفر نيست. لازم هم نيست سايدبار وبلاگ‌شان را نگاه كنيم، در تمام نوشته‌ها و حرف‌ها ترافيك «من» و من‌محوري خود گوياست. بدبختي بيشتر وقتي پيدا مي‌شود كه ناگهان يك نفر «بي‌ظرفيت» يا بي‌جنبه تقديري و تشويقي بشود كه واويلا!
از «من» نوشتن نيز به تنهايي هيچ اشكالي ندارد و منظور اين نيست كه كسي در مورد من خودش يا خاطراتش يا معرفي توانايي و دانش و استعداد يا اهداف خود ننويسد (كه خيلي هم خوب است) بلكه اين نكته وجود دارد كه مثلاً خانم يا آقاي فلاني اين همه در مورد خودت و منم منم نوشتي، براي ما هم چه داري؟ براي ما چه داري كه پينگ مي‌كني و دعوت مي‌كني نوشته‌هايت را بخوانيم؟ و اگر هم از «من» تنها مي‌نويسيم مدعامان در حد همان من باشد.
بياييد هدف‌دارتر به قضيه نگاه كنيم و آن اين كه اگر واقعاً قرار باشد هر كدام از ما افتخارات و كارهايمان را مرتب بنويسيم كه اين «من» نيم من از شما بالاتر و برتر است و توسط آن «گدايي هويت» كنيم، آيا نمي‌توانيم؟ و اين همه «منم منم» برخي براي اثبات اين كه «هستند» واقعاً ره به جايي خواهد برد؟ واقعاً فرض براي شما چه اهميتي دارد من چه جوايزي برده‌ام يا چه تقديرهايي شده‌ام يا كدام دانشگاه درس خوانده‌‌ام يا چه سفرهايي رفته‌ام و چه چيزهايي در طول روز برايم پيش مي‌آيد؟ به جز اين كه محصولي يا انديشه‌اي توليد كرده باشم كه خير فرهنگي و اجتماعي آن حداقل به ديگران هم برسد؟
يك بحث ديگر در مورد افتخار به روزنامه‌نگاري است كه اينجا با وبلاگ‌نويسي صرف قاطي شده است. فقط برايم سوال است كه برخي كي فرصت مطالعه و تفكر و زندگي در جمع را پيدا مي‌كنند كه بيست و چهار ساعته آن هم به همت جيب پاپا يا همسران‌شان آن‌لاين و مشغول منم‌منم كردن هستند؟ و واقعاً نمي‌دانم چطور روزي دوازده ساعت اين طرف و آن طرف مي‌دوم و خبر و گزارش و مقاله مي‌نويسم تا هم بتوانم خانواده‌ام را تامين كنم و هم اگر شد اين قلم بتواند گره‌اي كوچك از كار جمع باز كند و به موازاتش مطالعه مي‌كنم و بعد كه جنازه‌ام را به خانه مي‌كشانم مي‌بينم برخي فقط پاي كامپيوتر با پيژامه و زيرپيرهن نشسته و يك‌شبه به واسطه‌ي وبلاگ و تكنولوژي مي‌شوند خبرنگار و روزنامه‌نگار و از خودشان افتخار در مي‌كنند؟ كه اي كاش به جاي اين همه افتخار دركردن حداقل مبادي «روزنامه‌نگاري آن‌لاين» را هم مي‌دانستند. آيا روزنامه‌نگار بودن صرفاً به معناي نوشتن از خود و ليست كردن افتخارات و منم‌منم و باز كردن لابي با اين و آن يا رفاقت با چند روزنامه و سياه كردن چند ستون محض افتخاري شخصي است يا بيان و انعكاس دردي جمعي و معضلي همگاني و به پايش تاوان دادن؟ همه براي به رخ كشيدن افتخارات و اين كه ادعا كنيم روزنامه‌نگاريم حاضريم. ولي كدام يك از ما حاضر است به خاطر نوشته‌هايش تاوان بدهد؟
اكبر گنجي وقتي به زندان رفت كه وبلاگ وجود نداشت. طنزي كه در چهره‌ي حيران او پس از زندان و در مواجهه با روزنامه‌نگاران ديدم مانند طنز داستان «خرسي كه مي خواست خرس باقي بماند» بود. خرسي كه وقتي از خواب بيدار شد ديد جنگلي در كار نيست و محل زندگي‌اش به يك كارخانه تبديل شده است. ناگهان اين همه روزنامه‌نگار!؟ از كجا پيدايشان شد!؟ اينجاست كه مي‌بيني «من‌نامه‌نگاري» با روزنامه‌نگاري فرق دارد و وظيفه و اهداف او بايد متعالي‌تر از من‌نامه‌نگار باشد.

* پي‌نوشت:
يك چيزي هم در مورد كوروش ضيابري بگويم كه اين مسائل را از طرف برخي‌ها به خود گرفته كه اينجا من كاملاً از طرف خود چنين چيزي را رد مي‌كنم. عرض شود كه من جز اذيت‌هاي بي‌موردش هيچ مشكلي با كوروش ندارم و اصلاً همان طور كه عنوان كردم منظورم به هيچ وجه او نبوده و دشمنان بزرگ‌تري هم در دنياي واقعي دارم كه اگر بگويم با كوروش يا كساني ديگر در دنياي وبلاگ‌ها دشمني و عداوتي دارم به ريش خودم خنديده‌ام! بارها براي من اي‌ميل با لحن ناخوشايند فرستاده كه حتي فرصت جواب دادن هم نداشته‌ام و به آن لحن‌ها هم هرگز جواب نخواهم داد. كوروش به قول خودش اسپم مي‌كند، اذيت مي‌كند، منم‌منم و ويكي‌پديابازي و كارهاي بي‌فايده زياد دارد و خيلي‌ها را به تنگ آورده كه بعداً با بالا رفتن سنش پشيمان خواهد شد و اين خيلي بد است كه بگويند فلاني ظرفيت توجه و احترام يا شهرت را نداشت. وقتي كسي خودش علناً مي‌گويد آن‌قدر اسپم‌تان مي‌كنم تا كهير بزنيد طبعاً نبايد توقع احترام از سوي ديگران را داشته باشد. ولي اشتباه بدترش اين است كه خودش هم دارد از اين جريان به نفع اين شهرت كاذب استفاده مي‌كند و ظاهراً از اين «انبوه توجه» بدش نمي‌آيد.
اما يك نكته مثبت در مورد او بگويم كه فقط نقاط منفي‌اش را نديده باشم و اميدوارم خودش به اين نكات مثبت توجه كند و بكوشد آن را تقويت كند. انصافاً همين كه با نام و هويت خود مي‌نويسد قابل تامل و تقدير است و مي‌توانست مثل بعضي‌ها مستعار بنويسد و مشغول فحاشي به ديگران شود و يكي ديگر اين كه برخلاف برخي اذيت‌هايش در نوشته‌هايش قائل به اخلاق است و انصافاً نديده‌ام چيز ركيكي بنويسد. تند نوشته و بداخلاقي كرده و اشتباه هم داشته مثل همه‌ي ما. وقتي غير از خودش در مورد مسائل اجتماعي  و فرهنگي پيرامونش مي‌نويسد، خيلي «خوب» و پخته و باسواد به نظر مي‌آيد كه كاش به اين موارد بيشتر توجه مي‌كرد. نكته ديگر اين كه من واقعاً از تعميم مساله به نام گيلانيان خيلي ناراحت شدم. گيلان عزيز است. گيلان از ديد من نماد و زادگاه عزيزاني چون هوشنگ‌ابتهاج‌ و كيومرث صابري‌ و بسياري ديگر و مردمان زحمتكش‌ آن و دوستان عزيزي است كه آنجا دارم و نه هيچ چيز ديگر و نبايد هر نكته و مشكل شخصي را به ديگران تعميم داد.

:: لينک::
<< صفحه بعدي ۰۱ ۰۲ ۰۳   ...   ۱۴ ۱۵ ۱۶   ...   ۵۸ ۵۹ ۶۰ صفحه قبلي >>
اشخاص
سيمين چايچي
سعيد جعفري
حسن جعفري
خسرو ناقد
پرويز زاهد
يونس شكرخواه
مهدي حكيمي
عليرضا مجيدي
محمدسعيد حنايي كاشاني
هادي حيدري




امکانات
تبادل لينک
به اينجا لينک داده‌اند:
ثبت سايت در ليست خودتان
مراجعه به: