گرامي مجيد زُهَري در مطلبي با عنوان
پاره خاطرهاي از کردستان يك نمونه كوچك از تبعيض قومي را نوشته كه البته در مقايسه با بقيه مسائل باز هم چيز كوچكي است! قصد ندارم متعصبانه از هويت كردها دفاع كنم و بگويم همه خوبند و قصد ندارم آه و نالههاي مرسوم سر دهم كه كردها تحت ستمند و مظلومند. (هيچ هم مظلوم نيستند و هيچ هم ظلمپذير نيستند. خيالتان راحت باشد!) الان كمي اوضاع به نسبت گذشته تغيير كرده ولي اين وضعيت تبعيضات مكرر در بدترين حالت خود مخصوصاً در گزينشهاي افراطي ادامه دارد. هنوز تبعيض قومي و زباني وجود دارد و اين نه تنها واقعيت است بلكه براي تمام مردم ايران در عصر حاضر، شرمآور، موجب سرافكندگي و مايهي ننگ است.
فقط چيز عجيبي كه (اگر برايتان عجيب باشد!) ميخواهم بگويم اين است كه اين مساله اصلاً سياسي نيست وبه طور كامل به حكومت ربطي ندارد. بلكه مسالهاي ناشي از جهل فرهنگي تمام مردم ايران است كه نه مربوط به دوره معاصر كه ريشهاي صدها ساله دارد. وقتي ما بچههايمان را با تفكر تعصبآميز شيعه يا سني و يا تفكر تحقيرآميز نسبت به اقوام ديگر بار ميآوريم، چه انتظاري داريم بعدها اين نسل هر كدام يك فاشيست تمام معنا از كار در نيايند. از آن نوع تفكرات ضدانساني كه در ذهن افراد منافق و دودوزه بازي نظير امثال
آرشين ايراني وجود دارد. (جالب است بدانيد كه هنوز اين بابا به تفكر احمقانهاش افتخار هم ميكند!).
اين است كه نبايد فقط حكومتها را مقصر دانست بلكه فرهنگ مردم، فرهنگ پست عوامي كه هنوز در تفكر صدها سال پيش و در حيراني فرقهاي شيعه و سني يا فارس و كرد و ترك ماندهاند (و تازه به طور جاهلانهاي آن را «ارزش» هم ميدانند!) مقصر است و تا وقتي فرهنگ اين مردم مبتني بر جهل و خرافه و تبعيض باشد، هيچ فرقي نميكند كه چه حكومتي باشد و هر ملتي لايق آن چيزي است كه سرش ميآيد.
به هر حال اين بحث بسيار مفصل است و بعد از اين پست مطلبي ديگر در همين رابطه دارم با عنوان: «تو را اي لجنزار ايران، دوست دارم». اينجا هم در تاييد اين حرف از مجيد زهري و براي جلوگيري از تلخي كلام، هفت هشت سال پيش يعني روزگاري كه بدتر از امروز بود و بحث اعتراض به مديريتها و تبعيض مشكلتر از امروز، مطلب طنزي چاپ شده نوشته بودم كه اينجا ميآيد:
■ قضيه خاله سوسكه و مردنايابي! ■
يكي بود و يكي نبود، زير گنبدي كه ديگر كبود نبود، يك خاله سوسكهاي بود كه خيلي دلش ميخواست شوور بكند. اما هرچه منتظر ماند و هرچه در خيالاش داماد شاخ شمشادي را تصور كرد كه با كالسكهي چهار اسبهي طلايي، چهار نعل آمده و درب خانهاش را بزند، چشمهايش به در خشكيد و خبري نشد كه نشد اين بود كه يك روز چادر چاقچور كرد و توشهي سفر برداشت و زد به چاك جاده تا بلكه بتواند يك شوور خوب و دلخواه پيدا كند و از عزبي و آلاخون والاخوني در بيايد.
خاله سوسكه همين جور رفت و رفت تا اين كه در راه يك آقاي با كمالات و با جمالات به او رسيد و گفت:
ـ سلام خانم خاله سوسكه، كجا ميري؟
ـ دارم ميرم به كردستون
شوور كنم به يك جوون
خوش قد و خوش بالا باشه
دندوناش از طلا باشه
آقاي باكمالات و با جمالات گفت:
ـ خاله سوسكه، من كه خيلي كمالات دارم، كلي هم جمالات دارم، پول دارم، پَلِه دارم، هزار و يك گَله دارم، خونه دارم، لونه دارم، باغ و زمين و مغازه، ثروت و مال بياندازه، نجيب و پاك و تميزم، پيش خلايق عزيزم… زن من ميشي؟
- نه كه نميشم.
ـ چرا نميشي؟
ـ واسه اين كه تو بومي هستي. بابام گفته همهي بوميا مورد دارن. برو كه ردي.
خاله سوسكه اين را گفت و راهش را كشيد و رفت و رفت تا رسيد به يك جوان رعناي يوسفآساي رشيد قامت و با چهرهاي مثل پنجهي آفتاب. جوان جلو آمد و گفت:
ـ سلام خانم خاله سوسكه، كجا ميري؟
ـ دارم ميرم به كردستون
شوور كنم به يك جوون
خوش قد و خوش بالا باشه
دندوناش از طلا باشه
ـ من كه رشيد و خوبم، پيش همه محبوبم، خوش خلق و خوش رو هستم، چون گل خوشبو هستم… زن من ميشي؟
ـ نه كه نميشم.
ـ چرا نميشي؟
ـ واسه اين كه تو بومي هستي. بابام گفته همهي بوميا مورد دارن. برو كه ردي.
بعد خاله سوسكه جوان توذوقي خورده را به حال خود رها كرد و همين جور رفت و رفت تا رسيد به يك فرد دانشمند فوق متخصص در فيزيك هستهاي و ساخت موشكهاي فضاپيما و خلاصه همهي علوم و فنون قديمه و جديده. مرد دانشمند تا خاله سوسكه را ديد جلو آمد و گفت:
ـ سلام عرض شد خانم خاله سوسكه كجا ميرويد؟
ـ دارم ميرم به كردستون
شوور كنم به يك جوون
خوش قد و خوش بالا باشه
دندوناش از طلا باشه
ـ من كه يك خروار مدرك دارم، نقشه براي موشك دارم، دانشمند اين شهرم، علامهي اين دهرم… زن من ميشي؟
ـ نه كه نميشم
ـ چرا نميشي؟
ـ واسه اين كه تو بومي هستي. بابام گفته همهي بوميا مورد دارن. برو كه ردي.
خاله سوسكه اين را گفت و دوباره راهش را كشيد و رفت و رفت تا رسيد به يك آقاي باسياست و باكياست. آقاي باسياست و باكياست پرسيد:
ـ سلام عليكم خانم محترم خاله سوسكه، كجا مشرف ميشويد؟
ـ دارم ميرم به كردستون
شوور كنم به يك جوون
خوش قد و خوش بالا باشه
دندوناش از طلا باشه
ـ من كه كلي سياست دارم، تدبير و كياست دارم، شهرهي خاص و عامام، همه ميبرن نامام… زن من ميشي؟
- نه كه نميشم.
- چرا نميشي؟
- واسه اين كه تو بومي هستي. بابام گفته همهي بوميا مورد دارن. برو كه ردي.
خاله سوسكه اين را گفت و سياستمدار دست از پا درازتر را به حال خود رها كرد و دوباره رفت و رفت تا رسيد به يك پهلوان خوش بر و بازو و خوش هيكل. پهلوان پرسيد:
ـ سلام خاله سوسكه كجاي ميري؟
ـ دارم ميرم به كردستون
شوور كنم به يك جوون
خوش قد و خوش بالا باشه
دندوناش از طلا باشه
ـ من كه يل جهانم، قوي و پهلوانم، فقط تو را خواهانم… تو لب تر كن تا شاخ هر چي ديو رو واست بشكنم… زن من ميشي؟
ـ نه كه نميشم.
ـ چرا نميشي؟
ـ واسه اين كه تو بومي هستي. بابام گفته همهي بوميا مورد دارن. برو كه ردي.
خاله سوسكه پهلوان دمق را هم به حال خود رها كرد و همين جور رفت و رفت و رفت تا رسيد به يك فرد فمنيست خوش اخلاق. فرد فمنيست از جا پريد و جلو آمد:
ـ سلام خاله سوسكهي عزيز و گرامي كجا قدم رنجه ميفرماييد؟
ـ دارم ميرم به كردستون
شوور كنم به يك جوون
خوش قد و خوش بالا باشه
دندوناش از طلا باشه
ـ اي قدمت رو تخم چشام، من كه از «سيمون دوبوار» ميخونم برات، از حقوق شما دفاع ميكنم برات، اصلا من كه ميميرم برات… زن من ميشي؟
ـ نه كه نميشم.
چرا نميشي؟
- واسه اين كه تو بومي هستي. بابام گفته همهي بوميا مورد دارن. برو كه ردي.
خلاصه همهي آنها كه خاله سوسكه را ديده بودند، همه به خاطر عشق او و بيتوجهي خاله سوسكه به آنان با ديدههاي گريان، مجنونوار سرشان را برداشتند و زدند به خارج ولايت و از اين كه اشتباه كرده بوده و در ولايات كردستانات به دنيا آمده بودند، كلي بر بخت بد خود و كجمداري چرخ فلك نفرين فرستادند. خاله سوسكه هم همان جور خسته و درمانده با پاهاي از رمق افتاده در راه پيش ميرفت و چيزي نمانده بود كه از يافتن يك مرد نااميد بشود كه يهويي چشماش خورد به يك موجود بيل به دستِ يك لاقباي لاتِ بي سرو پاي لاشيِ مفلوكِ هاف هافوي بدقوارهي بدتركيبِ مُنگُلِ پاچه ورماليده كه سر راه ايستاده بود و با رسيدن خاله سوسكه پرسيد:
ـ اوهوي با توأم... كجا سرتو انداختي پايين داري ميري؟
ـ دارم ميرم به كردستون
شوور كنم به يك جوون
خوش قد و خوش بالا باشه
دندوناش از طلا باشه
بعد خاله سوسكه كه فهميد اين يكي با بقيه فرق دارد پرسيد:
ـ ببينم تو بومي هستي؟
ـ بومي خودتي و هيكلته... ببينم نكنه ميخواي مارو از نون خوردن بندازي؟ حالا ولش... جهنم زنام ميشي يا نه؟
خاله سوسكه تا اين حرف را شنيد يك دل ونه صد دل عاشق آن مردكهي لندهور شد و با خوشحالي گفت:
ـ بله كه ميشم، خوبم ميشم. راستي وختي زنت شدم منو ميزني؟
ـ په چي كه ميزنمت، خوبم ميزنمت.
ـ منو با چي ميزني؟
ـ با اين بيل همچي ميزنم تو ملاجت كه نشه علاجت.
بعله... از آن موقع تا حالا سالها ميگذرد و هر روز خاله سوسكه با چشمهاي كبود شده و تن زخم و زيلي، روزي يك دست كتك مفصل از آن آدم لندهور ميخورد و گاهي هم بيلي به پس ملاجاش مينشيند. اما خوشحال است كه بالاخره يك مرد غيربومي پيدا كرده و وصيت پدر را زمين نگذاشته است و هر بار پس از خوردن يك كتك جانانه از شوهر، صداي پدرش با پژواك در سرش ميپيچيد كه ميگفت: هر چي باشه يا نباشه اون فقط بومي نباشه....
اين بود قصهي ما؛ بالا رفتيم سرد بود، پايين اومديم درد بود، شهر ما بيمرد بود.