روزنوشت‌ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
وبلاگ‌ها و مطبوعات
يک‌شنبه - ۲ دي ۱۳۸۶

وبلاگ‌ها و مطبوعات

نكته‌اي به نظر رسيد كه البته خطاب آن به مطبوعات و نشريات داخلي است و اهميت آن را بعد از خواندن اين مطلب كوتاه حس خواهند كرد. معمولاً برخي نشريات در سال‌هاي اخير هر جا ستون كم مي‌آورند به اينترنت رو آورده و مطالبي را از ميان آن كپي مي‌كنند. لازم به يك يادآوري بسيار مهم است كه ذات اينترنت با مطبوعات در ايران و بازخورد آن ميان مخاطبيان و تأثير «پيام» آن به دليل ماهوي و محتوايي اين دو بسيار متفاوت است. اين را روزنامه‌نگاراني كه در هر دو حوزه كار كرده و تجربه دارند به خوبي خواهند فهميد. مطبوعات حداقل در مقايسه با وبلاگ‌ها و نشريات آنلاين، رسانه‌اي سنتي به شمار مي‌روند و بحث اينجا در مورد تضاد هميشگي سنت و مدرنيته در ايران است!

نمونه‌هاي بسياري بر اساس تجارب گذشته در اين مورد مي‌توان مثال زد. چه بسا يك مطلب كه در يك وبلاگ نوشته مي‌شود تاثير آنچناني جز بر بخش معدودي از وبلاگ‌خوان‌ها و وبلاگ‌نويسان ندارد. اما همان مطلب وقتي در قالب مطبوعات (به صورت فيزيكي و ملموس) درمي‌آيد حداقل در داخل ايران تاثير متفاوت‌تري دارد. فرض شما امكان دارد مطلبي در مورد سياست يا جامعه بنويسيد، عكسي يا كاريكاتوري بگذاريد و مدت‌ها و ماه‌ها و سال‌ها نيز در سطح اينترنت ايراني پايدار باشد و لينك‌هاي بسياري نيز بگيرد و حتي بسيار بيشتر از تيراژ يك نشريه خوانده شود و بحث‌هاي بسياري در مورد آن بشود اما هيچ واكنشي در عالم حقيقي (جامعه ايران) نسبت به آن مطلب مشاهده نكنيد چون مخاطب شما حداقل در زمينه دانش روز و نيز بافت سني و حتي طبقه اجتماعي و تحصيلي «خاص»تر است. شايد اگر تمام وبلاگ‌هاي ايراني را جمع كنيم جز ميان خودشان كمتر تاثيري را نظير مثلاً وبلاگ Boing Boing بر عالم واقعي داشته باشند. حال اگر همان مطلب در قالب مطبوعات (فيزيكي و عيني) منتشر شود، بازخورد بسيار متفاوتي خواهد داشت چون اينجا با مخاطب «عام» و يا مخاطب خاص خوگرفته به رسانه‌هاي سنتي بيشتر سر و كار خواهيد داشت. بسيار اتفاق افتاده چاپ يك كلمه يا يك جمله يا مقاله و عكس و كاريكاتوري در نشريه‌اي جنجال به پا كرده، باعث آشوب و بحران و درگيري شده و در نهايت موجب تعطيلي آن نشريه شده است.

وبلاگ‌ها به دليل ذات تمركزناپذيري و آزاد آن، گاه جسور و بي‌پرده و خارج از قواعد و قوانين مطبوعاتي و وراي زبان مرسوم مطبوعاتي مي‌نويسند و اغلب نثر وبلاگي و حتي مخاطب آن بسيار با نثر مطبوعاتي و محافظه‌كاري و محدوديت‌هاي قانوني آن و نوشتن در سايه‌ي شمشير داموكلس قانون مطبوعات متفاوت است و تفاوت اين دو گونه «رسانه» حداقل در اين مورد خود را نشان مي‌دهد.مثلاً سال گذشته بود كه كپي‌برداري و چاپ مطلب طنزي از يكي از وبلاگ‌نويسان بدون ذكر نام او در نشريه‌اي محلي در بندرعباس موجب جنجال و تعطيلي آن نشريه گرديد. حتي عده‌اي كفن‌پوش شده و دفتر نشريه را آتش زدند! در حالي كه همان مطلب مدت‌ها در اينترنت بوده و جمع بيشتري آن را خوانده بودند.

براي مخاطب ايراني خوگرفته به رسانه‌هاي سنتي (مخصوصاً تلويزيون و مطبوعات) از اين واكنش‌ها و تضادها و گاه سوءتعبير و سوءتفاهم‌ها بسيار بسيار اتفاق مي‌افتد. گوناگوني انديشه‌ها و تفرق زباني و قومي و گاه غلبه‌ي احساسات عمومي بر افكار عمومي در ايران و نيز عدم توسعه فرهنگ همگرايي و همه‌پذيري و البته عدم وجود جريان اطلاع‌رساني آزاد و نيز فضاي به شدت سياسي كشور و همچنين توسعه‌نيافتگي اينترنت و رسانه‌هاي مدرن و يا بي‌تجربگي برخي مطبوعات، از مهم‌ترين علل چنين رويدادهايي است.

در نهايت توصيه به اصحاب مطبوعات و مديران مسؤول و سردبيران نشريات و هر نوع مطبعه‌ و نشريه‌ي كاغذي داخلي و محلي و سراسري در ايران اين است كه اين نكته را نه به عنوان مساله‌اي محافظه‌كارانه بلكه به عنوان شناخت تاثير دو رسانه‌ي متفاوت و واكنش مخاطبين اين دو، در نظر بگيرند و در كپي مطالب از اينترنت و سايت‌ها به ويژه مطالب وبلاگي در حوزه جامعه و سياست و به ويژه از افراد ناشناس يا بدون سابقه مطبوعاتي كه قوانين و وضعيت موجود را نمي‌شناسند، بسيار مراقب باشند كه برايشان بعداً مشكل ايجاد نشود.

■ نكته:

مؤثرترين رسانه‌ها و ابزارهاي رسانه‌اي و فرهنگي در ايران از ديدگاه من به ترتيب:

1- شايعات و روايات شفاهي!

2- كانال‌هاي تلويزيون داخلي (صدا و سيما)

3- كانال‌هاي تلويزيون خارجي (ماهواره‌اي)

4- راديو‌هاي خارجي (بيگانه!)

5- راديوهاي داخلي (خودي!)

6- سينما، فيلم، ويديو

7- مطبوعات

8- اينترنت و وبلاگ‌ها

9 – كتاب

10- نمايش (ته‌آتر)

11- ساير

:: لينك ::

لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
يك ايراني عاشق صدام!
توصيفي بسيار زيبا درباره زمين
.
مزه مزه مي‌كنه بزنه نزنه
اگه مي‌توني منو بكش!
شوهر ظالم محصول رژيم!
همه چيز درباره فارنهايت 451
عضو شيردهي!
براي خودمان متأسفم!
وبلاگ‌نويسي و ترس از بزرگ شدن
نوشته‌هاي اصلي
ليست نوشته ها
گروه هاي نوشته ها

جستجو

آرشيو نوشته ها
شهريور ۱۳۸۹
شيدسچپج
۳۰ ۳۱ ۱ ۲ ۳ ۴ ۵
۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲
۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹
۲۰ ۲۱ ۲۲ ۲۳ ۲۴ ۲۵ ۲۶
۲۷ ۲۸ ۲۹ ۳۰ ۳۱ ۱ ۲
خروجي هاي XML


ساير امکانات
جستجو
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
خروجي هاي اطلاعات

يك فنجان طنز تلخ
links
گزارش‌ها
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۶۹۷۷۳۹۵ صفحه
مشاهده امروز: ۱۲۷۸ صفحه
بيشترين مشاهده:
سه‌شنبه - ۲۱ آبان ۱۳۸۷
تعداد: ۱۴۹۷۸ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۵ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
دوشنبه - ۲۴ اسفند ۱۳۸۳
تعداد: ۷۷ نفر
تبليغات
پي سي دانلود
P30 Download

بهترين مرجع نرم‌افزاري فارسي‌زبان

دانلود جديدترين نرم‌افزارهاي روز
گروه نرم‌افزاري وبيليکس
برنامه نويسي سايت‌ها و سيستم‌هاي نرم‌افزاري، مديريت سرورهاي اينترنتي و نرم افزاري و خدمات ثبت دامنه و تخصيص فضا
يك فنجان طنز تلخ

يك فنجان طنز تلخ - گزيده طنزهاي مطبوعاتي و اينترنتي ناصر خالديان، در كتاب‌فروشي‌هاي معتبر و غيرمعتبر!
دبليو ايکس بلاگ WX-Blog
نرم افزار مديريت وبلاگ، فتوبلاگ، روزنوشت و لينکدوني به همراه امکانات ويژه براي کاربران فارسي زبان
Gooya UK
Gooya UK

Persian Media Resources with Direct Online Access to Persian TV Channels, Radio Stations, News, Links, World TV, Internet Tools & other Media Resources
نگاه طنز ناصر خالديان به جامعه، فرهنگ و رسانه‌ها

khaledian@gmail.com

جمعه - ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۴
اين كردستان كردستان كه مي‌گويند چه جور جايي است!؟


الا اي برآورده چرخ بلند
چه داري به پيري مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتي
به پيري مرا خوار بگذاشتي
به جاي عِنانم عصا داد سال
پراكنده شد مال و برگشت حال

■ وقايع نگاري يك حادثه‏ي عجيب
اگر روزي گذارتان به كردستان افتاد، شايد در يكي از خيابان‏هاي يكي از شهرهاي آن،  پيرمردي بسيار نحيف را با ريش و موي سفيد و با كلاه‏خود و سپر و زره‏اي زنگ‌زده و شمشيري چوبي سوار بر الاغي مردني و نيمه‏جان ببينيد كه در وسط خيابان و از لابه‏لاي خودروها مي‏گذرد و بر سرزنان مي‏گويد:
ـ هي گفتن رستم دستان نرو كردستان، هي گفتن رستم دستان نرو كردستان...خاك تو سرم، خاك تو سرم...
و احتمالاً پيش خود تصور كنيد فيلم‏برداري يا دوربين مخفي است و مثلاً چيزي شبيه «دون كيشوت» سروانتس را مي‏سازند يا ديوانه‏اي ديگر به جمع مجانين خيابان‏گرد اضافه شده و شايد با ديدنش نيش‏تان را تا بناگوش باز كنيد و يا احساساتي حاكي از تعجب و تحير يا تألم و تأثر از خودتان بروز دهيد و شايد هم اخمي به ابرو نشانده و در دل خود كلي «مسؤولين مربوطه» را شماتت كنيد كه چرا اينها را جمع نمي‏كنند تا اين همه زيبايي اين شهر قشنگ‏ مخدوش نشود.
متأسفيم، حدس‏تان كاملاً اشتباه است. ما براي اولين بار در تاريخ اين راز را برايتان فاش مي‏كنيم كه اين شخص واقعاً كسي نيست مگر همان رستم دستان قهرمان اسطوره‏اي شاهنامه. باور نمي‏كنيد؟ بخوانيد...

■ راي زدن رستم با زال و سيمرغ
رستم دستان، پهلوان نام‏آور ايران زمين كه بسيار جنگ‏ها و پهلواني‏ها كرده بود؛ نام «كردستان» را مكرر شنيده بود و هركس نام اين ديار مي‏برد،‌ با ترسي آميخته به حزم و احتياط از آن ياد مي‏كرد. رستم نيز با شنيدن اين سخنان در دلش آشوبي برپا شد كه اين كردستان كه مي‏گويند چه جور جايي است و چرا همگان بدين گونه از آن ياد مي‏كنند. اين بود كه دلش طاقت نياورد و عزمش را جزم كرد تا به كردستان برود و جغرافياي نام‏آوري‏اش را تا آن سرزمين‏ها نيز وسعت بخشد. پيش از رفتن تصميم گرفت تا با زال و سيمرغ مشورت كند و خداحافظي نمايد. اين بود كه نزد آنان رفت و تصميم‏اش را بازگو كرد.
زال و سيمرغ، ناباورانه و با دهان باز به او گوش دادند. بعد باهم گفتند:
ـ چي؟‌ كردستان؟
زال با هراس گفت:
ـ تو را پند مي‏دهم رستم، به گرد اين انديشه مگرد و سوداي كردستان رفتن از سر برون كن. آنجا نه جاي توست.
رستم گفت:
ـ اگر من بدانجا نروم خواهند گفت تهمتن را زهره‏ي رفتن بدانجا نبود و عجب بي‏بخاري بود كه با شنودن نامي همچون موش به سوراخ خزيد.
سيمرغ گفت:
- نگاه كن فرزندم، آن لاشخور را بنگر كه بر فراز هامون مي‏پرد و حريصانه به دنبال مرداري است، او نيز روزي چون من سيمرغي بود بدين گردن كلفتي، پندم نشنود و به كردستان برفت. چنين سِحر شد كه مي‏بيني.
ز تو بيشتر «پهلوان» بوده‏اند
كه اين راه هرگز نپيموده‏اند
زال گفت: آن مارمولك را نيز ببين كه چه حقيرانه بر تخته سنگي افتاده،‌ او نيز در اين ديار روزي براي خود «دايناسور»ي بود اين هوا! سخن دلسوزانه‏مان گوش نكرد و به كردستان برفت و چنين بازگشت خوار و مفلوك.
سيمرغ دوباره گفت: يا آن مرد دريوزه‏ي چلاق را ببين كه كاسه به دست، دريوزگي پيشه ساخته، پهلواني بود نامدار كه پشت صدها پهلوان توراني را به خاك ماليده بود و در فرنگي و آزاد كلي مدال داشت و چندين المپيك مقام آورده بود اما افسوس او نيز به كردستان رفت و به چنين تيره‏روزي‏اي افتاد كه مي‏بيني.
زال تأكيد كرد: در آن ديار طلسمي است كه اژدهاي هفت سر را كِرم خاكي كند و پشم از تن گوريل بريزد و نره‌شيران را سرگين‌غلتان نمايد و پهلوانان را به خناسان نيازمند گرداند و زورمندان پولادپنجه را چنان ناك‌اوت كند كه عمودي نرفته، افقي بازگردند. «همايون ندارد كس آنجا شدن».
سيمرغ افزود: آنجا سيمرغاني چون من را به سيخ كشيده و «مرغ كنتاكي» بازگردانند و پلنگان تيزچنگال را ميوميوكنان و دم‏آويزان متواري نمايند.
زال، زاريد كه: مرو رستم! از بهر يزدان، مرو به كردستان! من و رودابه را بي‏پسر مكن. سهراب‏ات را يتيم منما، تهمينه را بي‏شوي مگردان، اين قدر «قُد» مباش پسر...
رستم با شنيدن اين حرف‏ها خونش به جوش آمد و برخاست و با دو مشت بر سينه‏اش كوبيد و چنان نعره‏اي زد كه زال نزديك بود زهره‏‏ترك شود و سيمرغ هم نصف كرك و پرش ريخت. رستم غريد:
ـ تو را چه شده است پدر؟ به من مي‏گويند رستم نه رُست بيف(!). من آنم كه از هفت خوان بگذشتم و سر ديوان مازندران به گرز بكوفتم و از كشته‏ها پشته ساختم. من آنم كه دمار از روزگار ارژنگ‌ديو و اكوان‌ديو و افراسياب نابكار درآوردم.
كه گويد برو پاي رستم ببند؟
نبندد مرا دست، چرخ بلند
تهمتن را با جبن آشنايي نيست. من به كردستان خواهم رفت، طلسم آن ديار خواهم شكست و هركس به نيرنگ و جادو مرا سدي شود، سرش به گرز گران خواهم كوفت و خواهيد ديد كه پيروزمندانه باز خواهم گشت.
اگر چرخ گردنده اختر كشد
به هر اختري لشكري بركشد
به گرز گران بشكنم لشكرش
پراكنده سازم به هر كشورش
رستم با گفتن اين حرف‏ها برخاست و ببربيان پوشيد و گرز و شمشير و سپر برداشت و رخش را زين كرد و سهراب را با خود برداشت و راهي كردستان شد.

■ آنچه در طول راه گذشت
پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو...

■ كردستان كردستان كه ميگن همينه؟
باري، (كدام بار؟) رستم و سهراب به كردستان رسيدند. از آنجا كه هر انساني حتي اگر رستم دستان هم باشد،‌ به سرپناهي نيازمند است، پيش از هر چيز مي‏بايست به فكر مسكن و مأوايي باشند. اين بود كه شروع به گشتن بنگاه‏هاي معاملات ملكي براي يافتن خانه‏اي اجاره‏اي كردند و دويست سيصد بنگاه را از بالا تا پايين شهر جستجو كردند. رستم از مشاهده‏ي نرخ اجاره خانه‏ها و وديعه‏هاي سنگين كه از تهران هم بالاتر بود، ‌كله‏اش مثل بوق كشتي سوت مي‏كشيد. اجاره‏هاي سنگين و وديعه‏هاي ميليوني برايش غيرقابل تصور بود. تصميم گرفت خويشتن‏دار باشد و فعلاً دست به گرز نبرد تا ببيند چه پيش خواهد آمد.
در بنگاهي پرسيد: در اين شهر بي‏كار و كاسبي و بي‏رونق و بي‏كارخانه چرا اجاره‏ها اين قدر بالاست و چرا كسي ناظر اين نرخ‏ها نيست. بنگاهي گفت:
ـ مي‏دوني چيه داشم؟ ما اين حرفا حاليمون ني. خونه ميخواي؟ باهاس خورجينت پر و پيمون باشه بعدشم جرينگ جرينگ صدا بده. ما رو چه سننه كي نظارت مي‏كنه كي نمي‏كنه.
ـ آخر من رستم‏ام... تازه...
ـ گيريم «آرنولد»م باشي داشم... پول نئاري كلاخودت پس معركه‏س. به اينجا ميگن كردستون حاليته؟ «سبز»ه رو كه روكني مي‏توني نوك سيبيل شاه نقاره بزني وگه نه باهاس بري كشكتو بسابي. اين همه ويلون و حيرون توام يكيشون. غير از اينه؟ رستم با غرولُند گفت:
ـ آخر اين چه دياري است كه اول و آخر كلام‏اش سكه و سيم و زر است؟
ـ حالا صداتو واسه ما بلن نكن عمو. دوره‏ي صدا بلن كردن و هارت و پورت گذشته. حالا جامعه‏ي بدنيه، آدم باهاس نزاكت داشته باشه.
ـ نكند منظورت جامعه‏ مدني است؟
ـ آره داشم. جفتش يكيه. منتها تو اشتباه «تنفس» مي‏كني. حالا برو كنار بذا بات بياد.
خود رستم در اين مورد مي‏گويد: به يزدان سوگند كه سپيددژ و گنگ‏دژ و بسيار قلعه‏ها بگرفتم و بسيار سرزمين‏ها به فرمان كيكاووس و شاهان ديگر درآوردم. اما در اين ديار طلسمي است كه حتي آلونكي براي سرپناه، جز به صد گنج و رنج نتوان گرفت.

■ فروختن رستم رخش را
رستم دستان ما كه از يافتن خانه‏اي مناسب نااميد شده بود، تصميم گرفت علي‏رغم ميل باطني، رخش محبوبش را بفروشد تا با آن بتواند حداقل وديعه‏ي خانه‏اي جور كند. اين شد كه يك روز صبح زود، دلي راضي و دلي ناراضي، ‌به بازار رفت و رخش را به بهاي قاطري فروخت و هنگام دور شدن از شدت تأثر پشت سرش را نگاه نكرد تا روي يار قديمي و همپاي سفرها و رزم‏هايش را نبيند و مانند راننده‏اي كه پيكان زير پايش را فروخته باشد، احساس مي‏كرد چيزي گم كرده (و آن افساري بود كه هميشه به گرفتن آن عادت كرده بود).
باري، (كدام بار؟) رستم با هر مكافاتي بود، خانه‏ي كوچكي اجاره كرد و با سهراب اسباب و وسايل‏شان را به آنجا بردند. رستم تصميم گرفت كه از فرداي آن روز، كارش را شروع كند و به دنبال منشاء و علت طلسم اين ديار بگردد و به قول خودش سرش را به گرز گران بكوبد. اما وقتي ته جيب‏اش را نگاه كرد، ديد ديگر پولي براي خورد و خوراك هم نمانده چه رسد به بررسي و تحقيق و گرز كشيدن و از اين كارها. پس مي‏بايست اول به فكر كاري باشد. براي رستم هم كه كار عار نيست و قطعاً كاري خوب و آبرومند پيدا خواهد كرد.

■ اگر افغان نباشد...
آخي...رستم بيچاره... زهي خيال باطل؛ كار كجا بود؟ نشان به اين نشان كه سراسر اين ديار را زير پا گذاشت بلكه بتواند كاري پيدا كند از هر كه پرسيد و به هر كجا مراجعه كرد، جواب سربالا شنيد. همه يا مدرك مي‏خواستند يا پارتي و رستم بيچاره‏ي ما هم كه به جز زور بازو و دل صاف‏اش چيز ديگري نداشت. در ثاني نمي‏دانست پارتي ديگر چه صيغه‏ايست. همين را شنيده بود كه نوعي جادوي غريب است كه بسياري قفل و گره‏هاي كور را به آساني باز مي‏كند. ولي او كه جادو و رمل و اسطرلاب نمي‏دانست. خودش يك فوق‏ليسانس ادبيات فارسي عهد بوق داشت كه بدون پارتي و آشنا به دردش نمي‏خورد و به پشيزي نمي‏ارزيد.
رستم چنان از يافتن كاري در خور شأن‏اش مأيوس و پريشان خاطر شد كه چاره را در اين ديد كه به اتفاق سهراب سري به ميدان بزند بلكه بتواند به عنوان كارگر ساختماني هم كه شده، شكم‏شان را سير كنند. اما ديدند كارگرهاي بيچاره هم دسته دسته به شهرهاي ديگر مي‏رفتند و در رؤياهاي ساده‏دلانه‏شان بزرگ‏ترين آرزوي‏شان اين بود كه خدا كند افغاني‏ها از ايران بروند تا كارگري و عملگي براي كُردها باقي بماند!
باري، رستم در حال جستجو به دنبال كار، در يكي از خيابان‏ها جمعيت زيادي را ديد كه دم شركتي جمع شده‏اند و مي‏گفتند استخدام است و ده‏ها تن پير و جوان جلو آن ايستاده و در انتظار ورود براي گزينش بودند. او هم داخل صف شد و چند ساعت بعد خود را جلو شخصي ديد كه پشت ميزي نشسته است.
ـ اسم؟
ـ بله؟
ـ اسمت چيه؟
ـ رستم... رستم دستان
ـ ما رو گرفتي؟
ـ خير آقا، جدي عرض كردم.
ـ سواد خوندن نوشتن داري؟
ـ بنده فوق‏ليسانس ادبيات فارسي هستم و تاريخ ايران زمين را نيز به خوبي مي‏دانم.
ـ من ليسانس پيسانس بيلميرم، سواد خوندن نوشتن داري؟
ـ ...!
ـ فرق چاي كهنه‏جوش با ديشلمه‏ي تازه‏دم قند پهلو چيه؟
ـ بله؟
ـ تازه ميگه بله، برو آقا ما آبدارچي گول و گيج نمي‏خوايم.

■ دباغ خانه
ـ گفتند جايي هست مي‏تواني نامت را آنجا بنويسي، كارتي مي‏دهند و مدتي بعد شغلي، آمده‏م نام بنويسم...
باري، رستم دستان ما بالاخره مثل پوستي كه گذرش به دباغ‏خانه بيافتد و مثل هر بيكار ديگري به اداره كار اميد بست و اسمش را آنجا نوشت و كارت كاريابي گرفت و بعد انتظار... شش‏ماه، يك‏سال، دوسال، پنج‏سال، ده‏سال... ده سال انتظار به اميد اداره كار! هرچه داشت و نداشت فروخته بود و از هر كه دلش برايش سوخته بود قرض گرفته بود. شما هم باشيد كه بالاخره روزي كفري مي‏شويد. اين بوده كه رستم ما هم عاصي شد و برخاست.
چه اميد عبثي بستم من
ـ به مترسك ـ
كه بپايد سر جاليزم را
بهتر اين است كه خود برخيزم.

■ كلاف هزار توي وام «خودمشغولي»
قاعدتاً پيش خود فكر كرده‏ايد رستم اينجا ديگر مي‏بايست گرز بكشد. ولي گفتيم كه رستم دار و ندارش را فروخته بود و گرزي را هم كه به آن مي‏نازيد و مي‏خواست طلسم اين ديار را با آن بشكند يكي از همين اموال بود كه مجبور شد براي مخارج زندگي از آن دل بكند. بله ديگر، رستمي كه گرزش را به خاطر «نان» بفروشد، ديگر رستم نيست.
اين گونه شد كه بالاخره رستم دستان با هزاران بالا و پايين رفتن از پله‎‏‏ها و اين اتاق و آن اتاق، يك وام تبصره‏ي هشلهفت خوداشتغالي به او دادند كه با آن يك كارگاه نعلبندي راه بيندازد و او را به بانك معرفي كردند.
قضيه‏ي بانك هم كه خودش به اندازه‏ي هفتاد شاهنامه ماجرا و تراژدي دارد و كلاف هزار تويي است كه سال‏ها تعريف كردن آن وقت نياز دارد چه رسد به حل كردن آن.
اول از همه چهار ضامن معتبر از او خواستند با كلي سفته و چك و امضا كه پيدا كردن آنها با هزار عجز و لابه و التماس، بماند. بعد پولي به عنوان سهم متقاضي از او گرفتند و 25% سود سالانه رويش كشيدند و پولي را به اضافه‏ي همين پول خودش به او دادند. در حالي كه بهره‏ي پول خودش را هم مي‏بايست بدهد! (نوعي رباي توجيه شده يا بهتر بگوييم رباي تئوريزه شده!)
رستم وقتي به خود آمد، ديد بايد ماهي ده‏ها هزار تومان قسط بدهد و از اين طرف با يك دنيا بدهي بايد سال‏هاي سال كار كند تا وام و بهره‏هاي بانكي مورد الطاف را بدهد.
مرا خوار شد جنگ ديو سپيد
ز مردي شد امروز دل نااميد
از همه بدتر مغازه‏اي بود كه او را در باتلاق بروكراسي اين ديار چنان فرو برد كه تا خرخره سهل است، تا دهانش را گرفت و ديگر رستم دستان ما جيكش هم درنيامد و منم‏منم‏اش هم از زبان افتاد. دردسرهاي گرفتن پروانه‏ي كسب و رجوع به ده‏ها اداره و كاغذبازي‏هاي پايان ناپذير اتحاديه و امور صنفي و شهرداري و اداره كار و بيمه و اماكن و بهداشت و دارايي و دادگستري و سوء پيشينه و بانك‏هاي مختلف و واريز پول به هر بهانه و به هر شماره حسابي كه مي‏دادند و عوارض و ماليات مختلف، چنان پدري از رستم درآورد كه وقتي به خود آمد، ديد سال‏ها گذشته و پول وام‏اش را هم صرف اين ادارات كرده و كلي هم بدهكار شده و با ده‏ها سفته دست مردم، ماليات و عوارض مختلف براي كار نكرده‏اش گُر و گُر از راه مي‏رسيد.
خود رستم در اين مورد مي‏گويد: به يزدان سوگند كه از هفت خوان بگذشتم و آخ برنياوردم. اما گرفتن اين وام خوداشتغالي كمرم را بشكست و از پدرم زال تا پدرش سام و از سام تا نريمان و پدرش گرشاسب و نياكانش به پيش چشمم آمد و جملگي گفتند:
رستم دستان مگه نگفتيم نرو كردستان؟...

■ بازگشت رخش، چه بازگشتني
يكي از روزها كه رستم پوشه به دست به دنبال جمع‏آوري كاغذ و سند براي پرونده‏ي وام‏اش بود، ناگهان الاغي دوان دوان به طرف او آمد و خودش را روي رستم انداخت. رستم با عصبانيت الاغ را كنار زد:
ـ نفرين بر اهرمن، حتي درازگوشان اين ديار ديوانه شده‏اند. انگار كه به همه جاي اين سرزمين تاتوره پاشيده‏اند. برو كنار حيوان... الاغ در حالي كه مثل فيلم‏هاي ملودرام و سوزناك هندي اشك در چشمان‏اش حلقه زده بود به زبان آمد:
ـ رستم، منم «رخش»، حق داري مرا نشناسي...
رستم كه از به زبان آمدن الاغ نزديك بود قالب تهي كند، گفت:
ـ تو رخشي، سگ كي باشي كه رخش باشي، رخش من اسبي بود بدين عظمت و بدين يال و كوپال، رخش من صدها اسب بخار قدرت داشت، رخش من...
ـ من همان رخش‏ام؛ آن روز كه مرا به بازار و به ثمن بخس فروختي، مرا به مرز بردند. آخر مي‏داني از آن گاه كه بازارچه‏هاي مرزي را از رونق انداختند، كار و بار قاچاق بيشتر شد و در مرزها آن‏قدر مي و فقاع بارم زدند كه «اسبيت» خودم يادم رفت و خر شدم.
ـ باور نمي‏توانم كرد، ‌آخر چگونه؟
ـ خود را بنگر، از آن شكوه و جبروت پهلواني، مشتي پوست و استخوان بيش نمانده. وقتي تو با آن همه بزرگي بدين روز افتادي، از رخش‏ات چه انتظاري داري؟

■ تشميم تاژه‏ي شهراب و آخر ماجرا
راستش اول رويمان نمي‏شد زودتر بگوييم. به هر حال حالا كه شما هم فهميديد، چاره‏اي نيست. ما از همان سال‏هاي اول و از روزي كه سهراب يك روز با حال ديگري به خانه آمد و تن و دماغ‏ش را هي مي‏خاراند، پي‏اش بوديم و به خاطر ريش سفيد رستم نمي‏خواستيم شما خبردار شويد. چاره‏اي نيست؛ به هر حال كردستان هم مثل همه جاي ايران زمين از اين مصيبت‏ها دارد و رستمي كه جرأت مي‏كند پا به اينجا بگذارد بايد پيه‏ي محيط آلوده و دوستان ناباب و ساير عوامل را هم به تن بمالد.
سهراب تا اين‏جا رسيد كه روزي با اراده‏ي راسخ و عزمي بلند و تصميمي جدي پيش پدر آمد و گفت:
ـ بابا رشتم، من تشميم گرفتم اژ امروژ ترياك رو كنار بژارم.
رستم از اين كه فرزند نازنين‏اش بالاخره به خود آمده و تصميم به ترك اعتياد گرفته بسيار خوشحال شد اما... اما وقتي سهراب بقيه‏ي حرفش را گفت، دنيا روي سرش خراب شد:
ـ آخه بابا رشتم مي‏دوني شيه؟ ترياك خيلي گرون شده. اژ امروژ شروع كردم به كشيدن «گرد». ترياك شرف نمي‏كرد. گرده هم اروژن شده هم فراوون؛ هپروتشم خيلي بالاتره... ولي اين گرد لامشب عژب چيژيه. به ژون تو نوشدارو هم واشه‏م مي‏آوردي، مشل اين حال نمي‏داد...
***
اين بود آخر و عاقبت ماجراي رستم در كردستان و نهايتاً آن چه بر او گذشت. اگر روزي روزگاري در يكي از شهرهاي كردستان به پيرمردي برخورديد كه سوار بر الاغي نيمه‏جان در خيابان‏ها بر سر زده و مي‏گويد: هي گفتن رستم دستان نرو كردستان... فكر نكنيد فيلم‏برداري يا دوربين مخفي است، بلكه...
تو اين را دروغ و فسانه مدان
به يكسان روش در زمانه مدان
از او هرچه اندر خورَد باخِرَد
دگر بر ره رمز و معني بَرَد

* اين مطلب سال‌ها پيش چاپ شده و با اندكي تغيير اينجا مي‌آيد. البته كردستان جنبه‌هاي مثبت و زيباي فراوان دارد ولي قابل توجه آنهايي كه تنها از كردستان نامي شنيده‌اند، بدانند از نظرهاي ديگر و بعد از آن همه مصيبت‌هاي مزمن تاريخي، چه بر سر مردمانش مي‌آيد (و مضاعف‌تر و شديدتر). اين هم به هر حال نگاهي ديگر به كردستان از زاويه‌اي انتقادي و دروني و تنها گوشه كوچكي از مشكلات است كه مي‌تواند براي خيلي‌ جاهاي ديگر ايران از نظر «درد مشترك» صدق كند. (مخصوصاً قابل توجه آنها كه فكر مي‌كنند مردم كردستان كاري جز رقصيدن يا سر بريدن ندارند!) حالا از رستم دستان قوي‌تر مي‌خواهد در كردستان زندگي كند!

-: ۴۵۵۴
http://noqte.com/blogs/blog.php?code=90
امکانات: Next Blog Previous Blog Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
اشخاص
خسرو ناقد
پرويز جاهد
حسن جعفري
محمود فرجامي
عليرضا مجيدي
سيمين چايچي
رويا صدر
نيما اكبرپور
رضا شکراللهي
حسين جاويد




امکانات
تبادل لينک
به اينجا لينک داده‌اند:
ثبت سايت در ليست خودتان
مراجعه به: