الا اي برآورده چرخ بلند
چه داري به پيري مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتي
به پيري مرا خوار بگذاشتي
به جاي عِنانم عصا داد سال
پراكنده شد مال و برگشت حال
■ وقايع نگاري يك حادثهي عجيب
اگر روزي گذارتان به كردستان افتاد، شايد در يكي از خيابانهاي يكي از شهرهاي آن، پيرمردي بسيار نحيف را با ريش و موي سفيد و با كلاهخود و سپر و زرهاي زنگزده و شمشيري چوبي سوار بر الاغي مردني و نيمهجان ببينيد كه در وسط خيابان و از لابهلاي خودروها ميگذرد و بر سرزنان ميگويد:
ـ هي گفتن رستم دستان نرو كردستان، هي گفتن رستم دستان نرو كردستان...خاك تو سرم، خاك تو سرم...
و احتمالاً پيش خود تصور كنيد فيلمبرداري يا دوربين مخفي است و مثلاً چيزي شبيه «دون كيشوت» سروانتس را ميسازند يا ديوانهاي ديگر به جمع مجانين خيابانگرد اضافه شده و شايد با ديدنش نيشتان را تا بناگوش باز كنيد و يا احساساتي حاكي از تعجب و تحير يا تألم و تأثر از خودتان بروز دهيد و شايد هم اخمي به ابرو نشانده و در دل خود كلي «مسؤولين مربوطه» را شماتت كنيد كه چرا اينها را جمع نميكنند تا اين همه زيبايي اين شهر قشنگ مخدوش نشود.
متأسفيم، حدستان كاملاً اشتباه است. ما براي اولين بار در تاريخ اين راز را برايتان فاش ميكنيم كه اين شخص واقعاً كسي نيست مگر همان رستم دستان قهرمان اسطورهاي شاهنامه. باور نميكنيد؟ بخوانيد...
■ راي زدن رستم با زال و سيمرغ
رستم دستان، پهلوان نامآور ايران زمين كه بسيار جنگها و پهلوانيها كرده بود؛ نام «كردستان» را مكرر شنيده بود و هركس نام اين ديار ميبرد، با ترسي آميخته به حزم و احتياط از آن ياد ميكرد. رستم نيز با شنيدن اين سخنان در دلش آشوبي برپا شد كه اين كردستان كه ميگويند چه جور جايي است و چرا همگان بدين گونه از آن ياد ميكنند. اين بود كه دلش طاقت نياورد و عزمش را جزم كرد تا به كردستان برود و جغرافياي نامآورياش را تا آن سرزمينها نيز وسعت بخشد. پيش از رفتن تصميم گرفت تا با زال و سيمرغ مشورت كند و خداحافظي نمايد. اين بود كه نزد آنان رفت و تصميماش را بازگو كرد.
زال و سيمرغ، ناباورانه و با دهان باز به او گوش دادند. بعد باهم گفتند:
ـ چي؟ كردستان؟
زال با هراس گفت:
ـ تو را پند ميدهم رستم، به گرد اين انديشه مگرد و سوداي كردستان رفتن از سر برون كن. آنجا نه جاي توست.
رستم گفت:
ـ اگر من بدانجا نروم خواهند گفت تهمتن را زهرهي رفتن بدانجا نبود و عجب بيبخاري بود كه با شنودن نامي همچون موش به سوراخ خزيد.
سيمرغ گفت:
- نگاه كن فرزندم، آن لاشخور را بنگر كه بر فراز هامون ميپرد و حريصانه به دنبال مرداري است، او نيز روزي چون من سيمرغي بود بدين گردن كلفتي، پندم نشنود و به كردستان برفت. چنين سِحر شد كه ميبيني.
ز تو بيشتر «پهلوان» بودهاند
كه اين راه هرگز نپيمودهاند
زال گفت: آن مارمولك را نيز ببين كه چه حقيرانه بر تخته سنگي افتاده، او نيز در اين ديار روزي براي خود «دايناسور»ي بود اين هوا! سخن دلسوزانهمان گوش نكرد و به كردستان برفت و چنين بازگشت خوار و مفلوك.
سيمرغ دوباره گفت: يا آن مرد دريوزهي چلاق را ببين كه كاسه به دست، دريوزگي پيشه ساخته، پهلواني بود نامدار كه پشت صدها پهلوان توراني را به خاك ماليده بود و در فرنگي و آزاد كلي مدال داشت و چندين المپيك مقام آورده بود اما افسوس او نيز به كردستان رفت و به چنين تيرهروزياي افتاد كه ميبيني.
زال تأكيد كرد: در آن ديار طلسمي است كه اژدهاي هفت سر را كِرم خاكي كند و پشم از تن گوريل بريزد و نرهشيران را سرگينغلتان نمايد و پهلوانان را به خناسان نيازمند گرداند و زورمندان پولادپنجه را چنان ناكاوت كند كه عمودي نرفته، افقي بازگردند. «همايون ندارد كس آنجا شدن».
سيمرغ افزود: آنجا سيمرغاني چون من را به سيخ كشيده و «مرغ كنتاكي» بازگردانند و پلنگان تيزچنگال را ميوميوكنان و دمآويزان متواري نمايند.
زال، زاريد كه: مرو رستم! از بهر يزدان، مرو به كردستان! من و رودابه را بيپسر مكن. سهرابات را يتيم منما، تهمينه را بيشوي مگردان، اين قدر «قُد» مباش پسر...
رستم با شنيدن اين حرفها خونش به جوش آمد و برخاست و با دو مشت بر سينهاش كوبيد و چنان نعرهاي زد كه زال نزديك بود زهرهترك شود و سيمرغ هم نصف كرك و پرش ريخت. رستم غريد:
ـ تو را چه شده است پدر؟ به من ميگويند رستم نه رُست بيف(!). من آنم كه از هفت خوان بگذشتم و سر ديوان مازندران به گرز بكوفتم و از كشتهها پشته ساختم. من آنم كه دمار از روزگار ارژنگديو و اكوانديو و افراسياب نابكار درآوردم.
كه گويد برو پاي رستم ببند؟
نبندد مرا دست، چرخ بلند
تهمتن را با جبن آشنايي نيست. من به كردستان خواهم رفت، طلسم آن ديار خواهم شكست و هركس به نيرنگ و جادو مرا سدي شود، سرش به گرز گران خواهم كوفت و خواهيد ديد كه پيروزمندانه باز خواهم گشت.
اگر چرخ گردنده اختر كشد
به هر اختري لشكري بركشد
به گرز گران بشكنم لشكرش
پراكنده سازم به هر كشورش
رستم با گفتن اين حرفها برخاست و ببربيان پوشيد و گرز و شمشير و سپر برداشت و رخش را زين كرد و سهراب را با خود برداشت و راهي كردستان شد.
■ آنچه در طول راه گذشت
پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو پتكو...
■ كردستان كردستان كه ميگن همينه؟
باري، (كدام بار؟) رستم و سهراب به كردستان رسيدند. از آنجا كه هر انساني حتي اگر رستم دستان هم باشد، به سرپناهي نيازمند است، پيش از هر چيز ميبايست به فكر مسكن و مأوايي باشند. اين بود كه شروع به گشتن بنگاههاي معاملات ملكي براي يافتن خانهاي اجارهاي كردند و دويست سيصد بنگاه را از بالا تا پايين شهر جستجو كردند. رستم از مشاهدهي نرخ اجاره خانهها و وديعههاي سنگين كه از تهران هم بالاتر بود، كلهاش مثل بوق كشتي سوت ميكشيد. اجارههاي سنگين و وديعههاي ميليوني برايش غيرقابل تصور بود. تصميم گرفت خويشتندار باشد و فعلاً دست به گرز نبرد تا ببيند چه پيش خواهد آمد.
در بنگاهي پرسيد: در اين شهر بيكار و كاسبي و بيرونق و بيكارخانه چرا اجارهها اين قدر بالاست و چرا كسي ناظر اين نرخها نيست. بنگاهي گفت:
ـ ميدوني چيه داشم؟ ما اين حرفا حاليمون ني. خونه ميخواي؟ باهاس خورجينت پر و پيمون باشه بعدشم جرينگ جرينگ صدا بده. ما رو چه سننه كي نظارت ميكنه كي نميكنه.
ـ آخر من رستمام... تازه...
ـ گيريم «آرنولد»م باشي داشم... پول نئاري كلاخودت پس معركهس. به اينجا ميگن كردستون حاليته؟ «سبز»ه رو كه روكني ميتوني نوك سيبيل شاه نقاره بزني وگه نه باهاس بري كشكتو بسابي. اين همه ويلون و حيرون توام يكيشون. غير از اينه؟ رستم با غرولُند گفت:
ـ آخر اين چه دياري است كه اول و آخر كلاماش سكه و سيم و زر است؟
ـ حالا صداتو واسه ما بلن نكن عمو. دورهي صدا بلن كردن و هارت و پورت گذشته. حالا جامعهي بدنيه، آدم باهاس نزاكت داشته باشه.
ـ نكند منظورت جامعه مدني است؟
ـ آره داشم. جفتش يكيه. منتها تو اشتباه «تنفس» ميكني. حالا برو كنار بذا بات بياد.
خود رستم در اين مورد ميگويد: به يزدان سوگند كه سپيددژ و گنگدژ و بسيار قلعهها بگرفتم و بسيار سرزمينها به فرمان كيكاووس و شاهان ديگر درآوردم. اما در اين ديار طلسمي است كه حتي آلونكي براي سرپناه، جز به صد گنج و رنج نتوان گرفت.
■ فروختن رستم رخش را
رستم دستان ما كه از يافتن خانهاي مناسب نااميد شده بود، تصميم گرفت عليرغم ميل باطني، رخش محبوبش را بفروشد تا با آن بتواند حداقل وديعهي خانهاي جور كند. اين شد كه يك روز صبح زود، دلي راضي و دلي ناراضي، به بازار رفت و رخش را به بهاي قاطري فروخت و هنگام دور شدن از شدت تأثر پشت سرش را نگاه نكرد تا روي يار قديمي و همپاي سفرها و رزمهايش را نبيند و مانند رانندهاي كه پيكان زير پايش را فروخته باشد، احساس ميكرد چيزي گم كرده (و آن افساري بود كه هميشه به گرفتن آن عادت كرده بود).
باري، (كدام بار؟) رستم با هر مكافاتي بود، خانهي كوچكي اجاره كرد و با سهراب اسباب و وسايلشان را به آنجا بردند. رستم تصميم گرفت كه از فرداي آن روز، كارش را شروع كند و به دنبال منشاء و علت طلسم اين ديار بگردد و به قول خودش سرش را به گرز گران بكوبد. اما وقتي ته جيباش را نگاه كرد، ديد ديگر پولي براي خورد و خوراك هم نمانده چه رسد به بررسي و تحقيق و گرز كشيدن و از اين كارها. پس ميبايست اول به فكر كاري باشد. براي رستم هم كه كار عار نيست و قطعاً كاري خوب و آبرومند پيدا خواهد كرد.
■ اگر افغان نباشد...
آخي...رستم بيچاره... زهي خيال باطل؛ كار كجا بود؟ نشان به اين نشان كه سراسر اين ديار را زير پا گذاشت بلكه بتواند كاري پيدا كند از هر كه پرسيد و به هر كجا مراجعه كرد، جواب سربالا شنيد. همه يا مدرك ميخواستند يا پارتي و رستم بيچارهي ما هم كه به جز زور بازو و دل صافاش چيز ديگري نداشت. در ثاني نميدانست پارتي ديگر چه صيغهايست. همين را شنيده بود كه نوعي جادوي غريب است كه بسياري قفل و گرههاي كور را به آساني باز ميكند. ولي او كه جادو و رمل و اسطرلاب نميدانست. خودش يك فوقليسانس ادبيات فارسي عهد بوق داشت كه بدون پارتي و آشنا به دردش نميخورد و به پشيزي نميارزيد.
رستم چنان از يافتن كاري در خور شأناش مأيوس و پريشان خاطر شد كه چاره را در اين ديد كه به اتفاق سهراب سري به ميدان بزند بلكه بتواند به عنوان كارگر ساختماني هم كه شده، شكمشان را سير كنند. اما ديدند كارگرهاي بيچاره هم دسته دسته به شهرهاي ديگر ميرفتند و در رؤياهاي سادهدلانهشان بزرگترين آرزويشان اين بود كه خدا كند افغانيها از ايران بروند تا كارگري و عملگي براي كُردها باقي بماند!
باري، رستم در حال جستجو به دنبال كار، در يكي از خيابانها جمعيت زيادي را ديد كه دم شركتي جمع شدهاند و ميگفتند استخدام است و دهها تن پير و جوان جلو آن ايستاده و در انتظار ورود براي گزينش بودند. او هم داخل صف شد و چند ساعت بعد خود را جلو شخصي ديد كه پشت ميزي نشسته است.
ـ اسم؟
ـ بله؟
ـ اسمت چيه؟
ـ رستم... رستم دستان
ـ ما رو گرفتي؟
ـ خير آقا، جدي عرض كردم.
ـ سواد خوندن نوشتن داري؟
ـ بنده فوقليسانس ادبيات فارسي هستم و تاريخ ايران زمين را نيز به خوبي ميدانم.
ـ من ليسانس پيسانس بيلميرم، سواد خوندن نوشتن داري؟
ـ ...!
ـ فرق چاي كهنهجوش با ديشلمهي تازهدم قند پهلو چيه؟
ـ بله؟
ـ تازه ميگه بله، برو آقا ما آبدارچي گول و گيج نميخوايم.
■ دباغ خانه
ـ گفتند جايي هست ميتواني نامت را آنجا بنويسي، كارتي ميدهند و مدتي بعد شغلي، آمدهم نام بنويسم...
باري، رستم دستان ما بالاخره مثل پوستي كه گذرش به دباغخانه بيافتد و مثل هر بيكار ديگري به اداره كار اميد بست و اسمش را آنجا نوشت و كارت كاريابي گرفت و بعد انتظار... ششماه، يكسال، دوسال، پنجسال، دهسال... ده سال انتظار به اميد اداره كار! هرچه داشت و نداشت فروخته بود و از هر كه دلش برايش سوخته بود قرض گرفته بود. شما هم باشيد كه بالاخره روزي كفري ميشويد. اين بوده كه رستم ما هم عاصي شد و برخاست.
چه اميد عبثي بستم من
ـ به مترسك ـ
كه بپايد سر جاليزم را
بهتر اين است كه خود برخيزم.
■ كلاف هزار توي وام «خودمشغولي»
قاعدتاً پيش خود فكر كردهايد رستم اينجا ديگر ميبايست گرز بكشد. ولي گفتيم كه رستم دار و ندارش را فروخته بود و گرزي را هم كه به آن مينازيد و ميخواست طلسم اين ديار را با آن بشكند يكي از همين اموال بود كه مجبور شد براي مخارج زندگي از آن دل بكند. بله ديگر، رستمي كه گرزش را به خاطر «نان» بفروشد، ديگر رستم نيست.
اين گونه شد كه بالاخره رستم دستان با هزاران بالا و پايين رفتن از پلهها و اين اتاق و آن اتاق، يك وام تبصرهي هشلهفت خوداشتغالي به او دادند كه با آن يك كارگاه نعلبندي راه بيندازد و او را به بانك معرفي كردند.
قضيهي بانك هم كه خودش به اندازهي هفتاد شاهنامه ماجرا و تراژدي دارد و كلاف هزار تويي است كه سالها تعريف كردن آن وقت نياز دارد چه رسد به حل كردن آن.
اول از همه چهار ضامن معتبر از او خواستند با كلي سفته و چك و امضا كه پيدا كردن آنها با هزار عجز و لابه و التماس، بماند. بعد پولي به عنوان سهم متقاضي از او گرفتند و 25% سود سالانه رويش كشيدند و پولي را به اضافهي همين پول خودش به او دادند. در حالي كه بهرهي پول خودش را هم ميبايست بدهد! (نوعي رباي توجيه شده يا بهتر بگوييم رباي تئوريزه شده!)
رستم وقتي به خود آمد، ديد بايد ماهي دهها هزار تومان قسط بدهد و از اين طرف با يك دنيا بدهي بايد سالهاي سال كار كند تا وام و بهرههاي بانكي مورد الطاف را بدهد.
مرا خوار شد جنگ ديو سپيد
ز مردي شد امروز دل نااميد
از همه بدتر مغازهاي بود كه او را در باتلاق بروكراسي اين ديار چنان فرو برد كه تا خرخره سهل است، تا دهانش را گرفت و ديگر رستم دستان ما جيكش هم درنيامد و منممنماش هم از زبان افتاد. دردسرهاي گرفتن پروانهي كسب و رجوع به دهها اداره و كاغذبازيهاي پايان ناپذير اتحاديه و امور صنفي و شهرداري و اداره كار و بيمه و اماكن و بهداشت و دارايي و دادگستري و سوء پيشينه و بانكهاي مختلف و واريز پول به هر بهانه و به هر شماره حسابي كه ميدادند و عوارض و ماليات مختلف، چنان پدري از رستم درآورد كه وقتي به خود آمد، ديد سالها گذشته و پول واماش را هم صرف اين ادارات كرده و كلي هم بدهكار شده و با دهها سفته دست مردم، ماليات و عوارض مختلف براي كار نكردهاش گُر و گُر از راه ميرسيد.
خود رستم در اين مورد ميگويد: به يزدان سوگند كه از هفت خوان بگذشتم و آخ برنياوردم. اما گرفتن اين وام خوداشتغالي كمرم را بشكست و از پدرم زال تا پدرش سام و از سام تا نريمان و پدرش گرشاسب و نياكانش به پيش چشمم آمد و جملگي گفتند:
رستم دستان مگه نگفتيم نرو كردستان؟...
■ بازگشت رخش، چه بازگشتني
يكي از روزها كه رستم پوشه به دست به دنبال جمعآوري كاغذ و سند براي پروندهي واماش بود، ناگهان الاغي دوان دوان به طرف او آمد و خودش را روي رستم انداخت. رستم با عصبانيت الاغ را كنار زد:
ـ نفرين بر اهرمن، حتي درازگوشان اين ديار ديوانه شدهاند. انگار كه به همه جاي اين سرزمين تاتوره پاشيدهاند. برو كنار حيوان... الاغ در حالي كه مثل فيلمهاي ملودرام و سوزناك هندي اشك در چشماناش حلقه زده بود به زبان آمد:
ـ رستم، منم «رخش»، حق داري مرا نشناسي...
رستم كه از به زبان آمدن الاغ نزديك بود قالب تهي كند، گفت:
ـ تو رخشي، سگ كي باشي كه رخش باشي، رخش من اسبي بود بدين عظمت و بدين يال و كوپال، رخش من صدها اسب بخار قدرت داشت، رخش من...
ـ من همان رخشام؛ آن روز كه مرا به بازار و به ثمن بخس فروختي، مرا به مرز بردند. آخر ميداني از آن گاه كه بازارچههاي مرزي را از رونق انداختند، كار و بار قاچاق بيشتر شد و در مرزها آنقدر مي و فقاع بارم زدند كه «اسبيت» خودم يادم رفت و خر شدم.
ـ باور نميتوانم كرد، آخر چگونه؟
ـ خود را بنگر، از آن شكوه و جبروت پهلواني، مشتي پوست و استخوان بيش نمانده. وقتي تو با آن همه بزرگي بدين روز افتادي، از رخشات چه انتظاري داري؟
■ تشميم تاژهي شهراب و آخر ماجرا
راستش اول رويمان نميشد زودتر بگوييم. به هر حال حالا كه شما هم فهميديد، چارهاي نيست. ما از همان سالهاي اول و از روزي كه سهراب يك روز با حال ديگري به خانه آمد و تن و دماغش را هي ميخاراند، پياش بوديم و به خاطر ريش سفيد رستم نميخواستيم شما خبردار شويد. چارهاي نيست؛ به هر حال كردستان هم مثل همه جاي ايران زمين از اين مصيبتها دارد و رستمي كه جرأت ميكند پا به اينجا بگذارد بايد پيهي محيط آلوده و دوستان ناباب و ساير عوامل را هم به تن بمالد.
سهراب تا اينجا رسيد كه روزي با ارادهي راسخ و عزمي بلند و تصميمي جدي پيش پدر آمد و گفت:
ـ بابا رشتم، من تشميم گرفتم اژ امروژ ترياك رو كنار بژارم.
رستم از اين كه فرزند نازنيناش بالاخره به خود آمده و تصميم به ترك اعتياد گرفته بسيار خوشحال شد اما... اما وقتي سهراب بقيهي حرفش را گفت، دنيا روي سرش خراب شد:
ـ آخه بابا رشتم ميدوني شيه؟ ترياك خيلي گرون شده. اژ امروژ شروع كردم به كشيدن «گرد». ترياك شرف نميكرد. گرده هم اروژن شده هم فراوون؛ هپروتشم خيلي بالاتره... ولي اين گرد لامشب عژب چيژيه. به ژون تو نوشدارو هم واشهم ميآوردي، مشل اين حال نميداد...
***
اين بود آخر و عاقبت ماجراي رستم در كردستان و نهايتاً آن چه بر او گذشت. اگر روزي روزگاري در يكي از شهرهاي كردستان به پيرمردي برخورديد كه سوار بر الاغي نيمهجان در خيابانها بر سر زده و ميگويد: هي گفتن رستم دستان نرو كردستان... فكر نكنيد فيلمبرداري يا دوربين مخفي است، بلكه...
تو اين را دروغ و فسانه مدان
به يكسان روش در زمانه مدان
از او هرچه اندر خورَد باخِرَد
دگر بر ره رمز و معني بَرَد
* اين مطلب سالها پيش چاپ شده و با اندكي تغيير اينجا ميآيد. البته كردستان جنبههاي مثبت و زيباي فراوان دارد ولي قابل توجه آنهايي كه تنها از كردستان نامي شنيدهاند، بدانند از نظرهاي ديگر و بعد از آن همه مصيبتهاي مزمن تاريخي، چه بر سر مردمانش ميآيد (و مضاعفتر و شديدتر). اين هم به هر حال نگاهي ديگر به كردستان از زاويهاي انتقادي و دروني و تنها گوشه كوچكي از مشكلات است كه ميتواند براي خيلي جاهاي ديگر ايران از نظر «درد مشترك» صدق كند. (مخصوصاً قابل توجه آنها كه فكر ميكنند مردم كردستان كاري جز رقصيدن يا سر بريدن ندارند!) حالا از رستم دستان قويتر ميخواهد در كردستان زندگي كند!