من مكعبم، تو مكعبي، او مكعب است. همه چيز مكعب است و دلم براي هذلولي تنگ ميشود و خودم را آينهي جواني منحني ميبينم. خودم را شبيه ذوزنقهاي ميبينم كه با زواياي تعجبناكش چهارگوشها را انگشت به دهان گذاشته و قوانين مثلثهاي بيخطر را به چالش خوانده است. خاك بر اضلاع شمايان اي چهارگوشهاي مانده بر وترهاي خويش و محبوسان زاويههاي منفرجه. كدامين شك ناممكن شما را در امتداد اضلاعتان فرو برد كه اينچنين در تكاثف ناهمگون نژندآگيني بي كلامي و بيهوايي خاموش مانديد؟ كدامين دره بود كه دهان باز كرد و در خسخس سينههايش پستانهاي پر از شير گاو مردهاي را نهان كرد؟ با شمايم اي تكچرخزنان در خيابانهاي مشكوك اين جنگل. مرا ميبينيد كه خواستهام چون شما نباشم؟
ميخواهم از آينه بالا بروم. از شيروانيهاي كوه المپ رو به بالا غلت بزنم و بيفتم در آغوش هيولايي كه مرا با بوسهاي به طعم قير به سوي دهان خود ميمكد و بيرون بپرم و بجهم و داد بزنم و بخندم و گريه كنم و شمشير بكشم و روح پليد آن خودنويس شكستهي نابكار را از ميان جوهرهايش بيرون بياورم و روي آسفالت چسبناك اين اتوبان مرده تف كنم. ميخواهم در شبي كه خورشيد فسفري پِتپِتكنان پشت ابرها را قلقلك ميدهد روي لبه بلندترين و گوشخراشترين آسمانخراش اين شهر در برابر معشوق كاغذيام زانو بزنم و در حال كشيدن جيغهاي اساطيري به او بگويم: با من شبي روي ريل قطار بخواب عشق من، تا معناي جاودانگي را به تو بياموزم... اما او نياموخت و نخواست بياموزد و گريخت. ديوانه شده بود. خواستم با تمام دندانهايم فرياد بكشم: اي بد، اي بد، اي بد، اي مذبوح، اي مظروف، اي مسدود، اي منكسر، اي زنگار شماطهدار، اي كپك بدون پنيسيلين، اي ماوراء نارنجي برو كه من در هيچ سيم گيتاري دولاچنگت نخواهم شد.
آري در اين جنون معلق بيسكون چه كسي فراخناي اين چاه پيچينده در سردابهاي وهمناك در افول خزههاي لزج و چسبناك را تحمل خواهد كرد؟ هيچ كس! آري هيچ كس در پوچي واژههاي گنگي كه از دهان توسترها و مولينكسها بيرون ميآيند تحمل حرارت مايكروفري را نيز نخواهد كرد چرا كه كابوسهاي دادائيستي مورچهاي غمآويز در سايهسار مقدس يك فيل خشمنده را تنها مشوشذهنانِ تنگمقدارِ بيانحنا ميشناسند و نه تراشههاي مست از بادهي سيليكون در پرتگاه بيپنداري.
و واعبثا بر اين شگفتي بيتشويش، وا مرگا بر اين برادههاي فلزي تيتانيوم كه از چشمانم فرو ميريزد و در انديشهي ظرفي چوبي چكه ميكند. كدام صعود را بگويم؟ كشف نابهنگام و جوانمرگانهي هنرآلودهاي كه رنگهايش را به چشم ميماليد و كف پاي تيرانوزوروسها نقاشي ميكرد؟ آري ممكن است شايد روزي يا همين الان از او بگويم كه عجيب بود و رمزناك فكر ميكرد و معماسان كلروفيلها را ميبوييد. نقاشي او را با تمام قدرت ميكشيد و ميگفت: به اين ميگويند كمپوزيسيون، به اين ميگويند هنر، به اين ميگويند پاپآرت، اين است چهارپايه، شنكش، جاروبرقي، گوشي سوختهي تلفن، مسواك مستعمل، قوطي خالي پيفپاف، اتوي بيبخار، فيوز، نخود كرمزده، واترپمپ، سشوار شكسته... بعد... فقط آن كاسه مسي به نظرم بيمعني و نامتناسب ميآيد.
توضيح واضحات:
اين هذيانات را زياد جدي نگيريد! محض مزاح و بازي با كلمات و جملات بيمعني و هجويهاي بر فوتوريسم و دادائيسم است. هر چند خيلي شبيه اشعار «ژستمدرنيستي» يا شطحيات بعضيهاست! شما هم ميتوانيد با تكنيك نوشتن بي وقفهي جملات بيمعني و بدون اين كه به آن فكر كنيد برويد در جريان مذاب سيال ذهن!... كه آن هم عالمي دارد!
*در اين مايهها:
آخرين سلحشور