
بلند الحيدري شاعر عراقي كردتبار، از پيشگامان شعر نو و معاصر عرب و بدون شك يكي از شاعران بزرگ جهان عرب به شمار ميرود كه در دنياي شعر مدرن و معاصر جايگاه ويژهاي دارد. بلند الحيدري در ايران كمتر شناخته شده و از آثار او جز چند شعر پراكنده در برخي نشريات و كتابهاي مجموعه اشعار، كمتر ترجمه شده است. با اين وجود او مانند نيمايوشيج براي اعراب و يكي از پايهگذاران شعر نو عرب است كه همتايان معاصر و عراقي او نظير بدر شاكر السياب و عبدالوهاب البياتي آن را ادامه دادند. وي به اتفاق جبرا ابراهيم جبرا و جواد سليم نهضت شعر نو عرب را بنياد نهاد.
جهان ادبيات عرب شاعران بزرگي نظير محمود درويش، جبران خليل جبران، نازك الملائكه، غادة السمان، نزار قباني، احمد مطر، علي احمد سعيد، يوسف الخال و صدها شاعر برجسته دارد اما آنچه نام الحيدري را ميان آنان متمايز كرده پيشگامي او در شعر نو و مدرن است و از اين لحاظ ميتوان از ديدگاه ما او را نيماي عرب ناميد.
بلند الحيدري در 26 سپتامبر 1926 به دنيا آمد و در بغداد بزرگ شد. اين كه يك كردزبان طلايهدار جنبش شعر نو در جهان عرب باشد، مانع از آن نشد تا از او به عنوان يكي از بلندپايهترين شاعران در دنياي ادبيات عرب از او ياد نكنند. او با سرودن اشعار كردي آغاز كرد و سپس به شعر عربي گراييد.
در سال 1963 دولت بعث عراق به دليل فعاليتهاي چپگرايانه او را به اعدام محكوم كرد كه از آن رهايي يافت و سپس شناسنامه و گذرنامه او را باطل كردند كه پس از آوارگي در چند كشور در لبنان اقامت گزيد. در سال 1976 دوباره به عراق بازگشت اما با ظهور صدام، عراق را براي هميشه ترك كرد و زندگي در تبعيد را برگزيد تا اين كه در نهم آوريل 1996 با تمام اشعاري كه درباره اندوه غربت سروده بود در لندن درگذشت. تاكنون 12 مجموعه اشعار اين نيماي عرب به زبانهاي بسيار ديگري ترجمه شده است. وي اولين مجموعه شعرش را با عنوان «تپش گِل» در سال 1946 منتشر كرد كه منتقدان آن را انقلابي در شعر ناميدند. وي از شعر مدرن اروپا و نيز آثار اليوت و ياث الهام گرفت و قواعد كليشهاي و كهنهي شعر عرب را شكست و زباني ساده و صميمانه به آن داد. برخي از معروفترين مجموعه شعرهاي او عبارتند از:
تپش گِل – ترانههاي شهر مرده – با سپيده دم آمديد – گامهايي در غربت – ترانههاي نگهبان خسته – گذرگاههايي در تبعيد.
اشعار بلند الحيدري سرشار از نفي خشونت سياسي جهان معاصر و آكنده از غم غربت است. به ويژه در سالهاي حكومت صدام، لحن الحيدري به شدت سياسي و عليه جنگافروزي حكومت وقت شده بود.
در سالهاي حكومت صدام و پس از جنگ كويت، دولت وي از تبعيديان و عراقيهاي ساكن خارج دعوت كرد به عراق بازگردند. بلند الحيدري اين شعر را با عنوان «به خاطر چه بازگردم؟» در پاسخ به اين دعوت و با طعنهي طنزآميزي خطاب به «ابرههي لبشكري» كه اينك ديگر نيست، سرود. اين شعر در مجموعه «گذرگاههايي در تبعيد» آمده كه سه هفته پيش از مرگش آن را خطاب به صدام سروده است. مضمون شعر از اين لحاظ جالب توجه است كه در آن روزگار شاعران و مديحهسرايان بسياري در وصف «ابوعدي» مدح و ثنا ميگفتند و شاعران آزادهاي چون الحيدري اين گونه نگاه ميكردند. ترجمه شعر از دكترعبدالحسين فرزاد است:
■ به خاطر چه بازگردم؟
اي ابرههي لبشكري
براي خانوادهات چه باقي گذاشتهاي
به جز ظلمت و تاريكي
كه هر گوشهي دورافتادهي برزن را ميكاود
و به جز چشماني دريده
و شبهايي ظلماني
كه ميان گِل و خون ميگندد.
اي ابرههي لبشكري
اين خون فروپاشيدهي ما
در گذر روزگاران، براي عامالفيل
ما را چه ميراثي به جا نهاد
به جز اين چهرهات
كاويده در چشمان زني داغدار
و خون كشتگان
هان اي ابرههي لبشكري
آنگاه كه من از زمينت كوچ ميكنم
در خلال نوشتهام
كه در غربت پراكنده ميشود
به سرزمينم باز ميگردم
هان آن گاه كه من پاهايم را با دستانم
حمل ميكنم
و از پارهي خويش به پارهي ديگر ميگريزم
در زماني ديگر، در پي عمري هستم
كه هرگز چهرهي تو را در جرم نميشناسد
و نه در آن پاره
و نه در حروف ممتد «سين»
در سيف (شمشير)
در سكين (كارد)
در سهم (تير)
و نه در زخمي تا ژرفاها
كه به استخوان پيوسته
استخواني كه در از همپاشيدگياش
جار ميزند:
مرگ مرا،
و خنجر براق تو را، كه چونان قلم
نزديك شهادت گوري كهن است
آيا ميگويي كه فردا بازگردم!؟
بازگردم براي كه؟
به خاطر خانهام؟
يا به خاطر جسد كودك مردهام؟
آن كومهي سنگي، به خرابي مسخ شد
و در خاموشي زار ميگريد.
دخترك؟
ديروز اينجا با اين كومه و با اين دخترك
ادراك كردم
جهان را
و شكفتن گل رازقي را
و طنين كاكل گيسو را
و اشكهاي زني را كه همواره در روياهايش ميبيند
كه به خندهي دختركي
پيوند خواهد داشت
هان اي ابرههي لبشكري!
اي گنگي در لبهاي ملتي لال
اي زخمي كه در خاموشي من لهله ميزني
آيا بازگردم تا جستجو كنم
دخترم را
يا خانهام را
در آن تودهي سنگي
در امواج خروشان آتش و دود
كه چهرهي خود را در آن نميتوانم بشناسم
مگر در تو و در ننگ و عارم
هان اي ابرههي لب شكري!
از من دست بدار!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
اين شعر از او قطعهاي از «گامهايي در غربت» نيز زيباست و با وجود سادگي بيان آن، حس نوستالژيك و اندوه شاعر در غربت را به خوبي بازگو ميكند (با خواندن آن داشتم به مفهوم «ادبيات در تبعيد» و برداشتهاي پايين تنهاي برخي از مثلاً ادباي مثلاً در تبعيد خودمان فكر ميكردم!) دكتر عبدالحسين فرزاد دليل اين همه اندوه و تيرگي در آثار الحيدري را كودتاها و جنگهاي پياپي در عراق و جو اختناق و سانسور و ديكتاتوري حاكم بر كشور ميداند:
اين منم
آنجا دو چمدان افتاده است
در پيادهرويي كه به هيچ كجا مربوط نميشود
گامهايي در حركت است
من از هزار بندر آمدهام
و به هزار بندر ميروم
در چشمم هزار انتظار است
... نه... من نابود نشدهام
اي راه، تاكهاي تو هنوز آبستن است
و خمهاي باده هنوز تشنهاند
... نه... من نابود نشدهام
من در ماوراي شبهاي اين زمين، عشقي و خانهاي دارم
شايد روزگار مرا برگرداند.
* برخي اشعار ديگر او به زبان عربي را ميتوانيد اينجا بخوانيد: adab.com
* آقاي عليرضا بهنام نيز در كتاب «بام شكسته دنيا» (مجموعهاي منتخب از شاعران جهان) شعري از الحيدري ترجمه كردهاند كه ميتوانيد اينجا بخوانيد: رويايي در چهار صحنه