○ مثل قصهي فيلمها ميماند اما بديش اين است كه واقعي است و نميتواني سينما را ترك كني كه فراموش كني. چون دارد شبيه اينها كنار تو اتفاق ميافتد، هر روز و هميشه...
■ زن زيبا بود. مرد زيبا بود. اين مهم نبود. مهم اين بود كه آن دو عاشق هم بودند. چيزي كه اين روزگار كم يافت ميشود. همسايهها و تمام مردم شهر كه آنها را ميشناختند به آنها ميگفتند: مرغ عشق. هميشه با هم بودند. با اين كه چند سال از ازدواجشان گذشته بود اما گويي چند روزي بيش نبود كه با هم آشنا شده بودند. انگار هرگز ازدواج نكرده بودند. انگار هرگز معمولي نشده بودند. همديگر را مانند بت ميپرستيدند و گويي تنها آن دو آدم و حوا بودند و زمين جز آن دو، خالي از سكنه بود. جداناشدني، رويايي، باشكوه. رمانتيك؟ نه، چيزي بالاتر از آن. و زندگي در زيباترين و پاكترين حالت خود ادامه داشت.
اما همين زندگي گاهي چهرهي بيرحمي به همهي ما نشان ميدهد. كسي ندانست مرد چگونه معتاد شد. تازه شروع كرده بود و از بلايي كه داشت بر سر خودش ميآورد خبر نداشت. اول زن فهميد و دلش فروريخت. بعد همسايهها و بعد مردم شهر. زن نگران بود. عشقش داشت ميسوخت. آن روزها به توصيهي همسايهها چادر سر كرد و به دادگاه رفت. گفته بودند به پليس و دادگاه گزارش بدهد بلكه عشقش را دوباره بازآورد و پيش از آن كه تركش كند اعتياد را ترك كند. زن ساده بود. روي ابرها زندگي ميكرد و اين چيزها را نميدانست. فكر ميكرد همه مانند خود و مردش معصومند. به حكم اين كه همسايهها گفته بودند رفته بود. رفته بود و گفته بود همسرش را نميخواهد از دست بدهد و بلكه كاري كنند. رييس دادگاه زن را ديده بود. آن چشمان خوشحالت مغمومش را و صورت زيبايش را. او را خوانده بود و پرونده را. گفته بود نگران نباشد و شوهرش را «آدم» خواهد كرد.
«آدم» را گرفتند و در زيرزميني به زنجير كشيدند. «حوا» پرپر ميزد و نگران بود، پيراهنهاي آدم را ميبوييد و به زنگ خانه چشم دوخته بود كه مردش سالم و همچون گذشته بازآيد. يك ماه بعد گزارش فوتي به دست حوا رسيد كه آدم به دليل اعتياد شديد و نرسيدن مواد مخدر فوت كرده است. آن روزها حتي بهزيستي هم نميگفت كه اعتياد بيماري است. جرم بود و تاوان داشت. هر چيزي و هر لذتي تاواني دارد. اصلاً هر نَفَس ما در جهان، تاوان دارد. هر چه بيشتر بخواهي بايد آمادگي تاوان بزرگتري داشته باشي.
زن ضجه زد و مويه كرد. تمام شهر باخبر شدند كه يكي از دو مرغ عشق مرده و جفتش سياهپوش بر جنازهاي كه حتي نميداند كجاست مويه ميكند. زن چند ماهي در خلوت تنهايي، دكمهي پيراهن مردي را كه ديگر نبود ميدوخت و گاه مبهوت چشم به ديوارها و عكسها و ساعتها و گلدانها و زنگ راهروي خانه دوخته بود كه شايد جفتش باز آيد.
روزي زنگ به صدا درآمد و قلب زن فرو ريخت. پيكي آمده بود و خبر داد كه رييس دادگاه او را ميخواهد. زن رفت. رييس دادگاه دوباره آن صورت زيبا و چشمان مغموم اورا ورانداز كرد و گفت كه كار از كار گذشته بود و مرد به هر حال به خاطر اعتياد ميمرد و حيف است كه زن زندگياش را تلف كند و مردش لاابالي بود و اگر دوستش داشت معتاد نميشد. بعد گفت حاضر است از زن سرپرستي كند كه تنها نباشد. و كاسبكارانه به زن چشم دوخت و دور او مانند جادوگري افسون خواند. او صاحب قدرت بود و سرنوشتها را تعيين ميكرد و اين بار در امانت جان انسانها خيانت كرده بود.
زن كسي را نداشت. جفتش زير خروارها خاك خوابيده بود. آن چند ماه بي او روزگارش به سختي ميگذشت و بعد كه چشم باز كرد خود را در خانه رييس ديد. شش ماه تمام به عنوان زن موقت رييس. و شهر بيخبر از ماجرا اين جريان را دهان به دهان ميگفت. شش ماه بعد رييس دادگاه به جاي ديگري منتقل شد و زن را در شهر رها كرد. او كار خودش را كرده بود.
مردم، مردمي كه قصهي دو مرغ عشق را دهان به دهان ميگفتند، هميشه مشتاق شايعه و پشت سر حرف زدن و ديدن جنبهي منفي آدمها هستند. مردم، مردمي كه در برابر زور سر خم ميكنند و به خاك ميافتند اما وقتي يكي ميافتد از رويش رد ميشوند و بيشتر لهاش ميكنند. مردم، مردمي كه گاه بهترين دوست و ياورند و گاه بدترين دشمن آدمها. مردم، مردمي كه جماعتي تودهوار از افكار گوناگون و گاه بياساسند و هيچ وحدت رويهاي جز در جوگرفتگي و شايعه براي آنان نميتوان متصور شد. آنها ميگفتند زن خودش را به رييس فروخته و كسي از دل او خبر نداشت. زن حالا فاحشهاي سرگردان بود. براي تامين مخارج زندگي و سرپناهش فاحشه شده بود. مردم، همين مردم فاحشهاش كرده بودند و او هر شب را با چشماني دوخته به سقف در كنار مرداني ديگر ميگذراند. مرداني كه از همان شهر بودند و يك روز قصهي دو مرغ عشق را دهان به دهان در تاكسيها و مكانيكيها و نانواييها و مجالسشان نقل ميكردند حالا با چشماني سرخ و طماع، زن را به بستر خود ميكشيدند كه دور از چشم زنشان كامي بگيرند و زنها در محافلشان با نفرت از او ياد ميكردند و خود را پاك و بيگناه. جايي شبيه «داگويل». كسي جز چند نفر اندك نميدانست كه آن يك ماه، «آدم» را به دستور رييس، براي به دست آوردن زنش تا سرحد مرگ شلاق زده بودند و آخرش در غربت آن زيرزمين، زير شلاق جان داده بود. «حوا» سالها بود كه مرده بود و جسم شكستهاش را در كوچه و خيابانهاي شهر اين سو و آن سو ميكشيد و اين قصهي تلخ هنوز ادامه دارد.