دوستي مديريت كلان سازماني را به عهده داشت. از آن سازمانهاي پر و پيمان با بودجهي خوب كه جاي «پولخوري» و رانتخواري و هزار نوع «ترقي» مالي داشت. اين كه چرا تصميم گرفت آن پست و موقعيت خوب را رها كند و دنبال درس خواندن و اخذ دكترا و سپس كار فرهنگي و اجتماعي برود بماند. مثل ما ديوانه شده بود، لابد!
ميگويد كه: اي فلانيان! از وقتي كه كار نوشتن و فعاليت فرهنگي ميكنم، سيل تهمت و ناسزا و بهتان و افترا شنيدهام. اين مردم، مگر همان مردمي كه وقتي به اتاق مديريتم ميآمدند تا كمر خم ميشدند و بله قربان ميگفتند، نيستند؟ همان مردمي كه ميتوانستم مثل خيليها كلاه سرشان بگذارم، مثل برخي مديران بودجه بيتالمال را بخورم و دين و دنيايي براي خود جور كنم و نامم در هيچ ليست سياه دولتي و اپوزيسيون و ليستهاي رنگارنگ اين و آن حزب هم نيايد. قبلاً اگر به عنوان مثال ميگفتم ماست سياه است، ميگفتند: بله قربان واقعاً ماست سياه است و همينطور است كه شما ميفرماييد! اما حالا وقتي مينويسم مردم چشمتان را باز كنيد، ماست سفيد است. هزار بهتان ميزنند كه چرا اين گفته ماست سفيد است!؟ آيا به اين راضي ميشويد آني نباشم كه مينمايم؟
البته بدبختي اهل فرهنگ و هنر در ايران اين است كه هر چقدر دلنازك و نازكطبع و نازكانديش باشند، بايد پوستشان هم كلفت باشد تا بتوانند در اين شرايط سخت آب و هوايي! و فرهنگي مقاومت كنند. چون در جامعهاي كه وقتي زمين ميافتي از رويت رد ميشوند و لهات ميكنند، جامعهاي كه معيارهاي تربيتي بر تعبد و ستمپذيري و پرستش قدرت بالادست است، اهل فرهنگ و هنر وزنهاي براي احترام محسوب نميشوند. به همين دليل مابقي افتخارات و تفاخرها به اهل علم و فرهنگ و هنر همه در حد پوسته و ظاهر باقي ميماند. تلخ اما واقعي است اگر بگوييم برخلاف ظاهر، مردم هنرمندان و اهل فرهنگ را ستايش ميكنند اما حرف اهل زر و زور و قدرت برايشان حجت است! منظور از «مردم» در اينجا تودهي بيشكل و قاعدهاي از آدمهاست كه جمع شدن آنها كنار يكديگر حاصل هيچ انديشه و وحدتي نيست.
هميشه با ديدن شور صادقانهي آن دوست بزرگوار و خواندن مطالبش اين سؤال به نظرم رسيده كه راستي چرا بسياري از همين مردم ريشههاي اصلي دردها، كلاهبرداران، شيادان، محافل قدرت و ثروتاندوزي، جانيان، خائنان و كساني را كه عملاً آيندهشان را تباه ميكنند نميبينند و حتي به آنان – از ترس و تعبد هم كه شده- احترام ميگذارند اما هميشه براي كوبيدن نخبگان و اهل فرهنگ و هنر و هر كسي كه مينويسد يا محصولي فرهنگي و هنري توليد ميكند و جلوي چشم است، حاضر به يراق و دست به دشنهاند؟ اين نوشتهها به جز خطوطي كژمژ كه فراموش ميشود و ميرود مگر چيست؟
ببينيد همين مردم براي يك «نمنه»، براي يك برنامه تلويزيوني، براي يك ستون نوشتهي روزنامه، براي يك كاريكاتور، براي يك صحنهي فيلم، براي يك قطعه شعر، براي دو خط نوشته و مقاله، براي يك كتاب، براي يك نقاشي، براي بيان يك انديشه و ابراز عقيده و براي انواع محصولات فرهنگي و هنري چگونه برميآشوبند و رگ گردن قوي ميكنند، اعتراض ميكنند، نشناخته و نفهميده قضاوت ميكنند، حكم اعدام صادر ميكنند، ليست سياه ميسازند، تكفير ميكنند و ترور شخصيت، تهديد، ترعيب، سركوب اجتماعي و تحقير كمترين كاري است كه انجام ميدهند. انواع و اقسام تهمتهاي جنسي، ناموسي، سياسي، اجتماعي، رواني و فكري به طرف ميبندند كه او را هر طور شده از صحنهي روزگار حذف كنند تا داغ دلي موقتي و تب تندي كه زود عرق ميكند، بخوابد و بعد روز از نو و سيهروزي از نو. «ادبيات ترور» در جامعهاي ايراني نهادينه شده و به صورت يك شگرد و شيوهي دفاعي و حمله درآمده است.
خود شاهد صحنهاي بودم كه يكي را صرف اين كه تنها مينوشت و صادقانه مينوشت، در چاياش سم ريختند و پانزده روز با مرگ دست و پنجه نرم ميكرد. چرا؟ فقط به خاطر نوشتن! چرا همان مردمي كه بر آستان اهل قدرت دماغ به زمين ميسايند و جيكشان هم درنميآيد در برابر اهل فرهنگ وحشيصفت و ددخو ميشوند؟
اگر بگوييم كه ترور دولتي تنها تقصير حكومتهاست اشتباه كردهايم. ترور دولتي حاصل تربيت و فرهنگ مردمان آن سرزمين نيز هست.
اين نويسندگان را كشتند، چون فرهنگ نخبهكش مردمانش نيز از بنياد تربيتي آن با خشونت رشد كرده است. راستي اگر مولانا و حافظ و سعدي و خيام و فردوسي و صدها «مفاخر پيشين» امروزه زندگي ميكردند چگونه با آنان رفتار ميشد؟ اين ضدفرهنگ در ميان خود اهل فرهنگ و هنر و مدعيان آزادي انديشه نيز به صورت سرطاني دائمي و تاريخي وجود دارد، تا جايي كه حتي وجود همصنف خود را برنميتابند چه رسد به رشدش. پشت پا ميزنند كه نكند يكي جلوتر و بالاتر برود و بالاييهاي نردبان نيز با لگد به صورت پايينيها ميزند كه نكند ديگري از او بالاتر رود!
اينجا، پشت ديوارهايي در سرزمين ما و در داخل و خارج برخي هستند كه خون مردم را در شيشه ميكنند و مينوشند و كسي نام آنها را نميداند يا نام آنها را نميآورد و در هيچ ليست تكفيري وجود ندارند و كسي انتقادي و شماتتي از آنان نميكند. اما اگر يكي شروع به فكر كردن كند، اگر بخواهد مستقل و آزاد بينديشد، جعبهي پاندورايي را گشوده كه حاصلش جز رنج و غم براي او نيست. واي بر ما!