دختر شعرم امروز شش ماهه به دنيا آمد...
□
سكوت
سرشار از...
جواب ابلهان خاموشي
□
بنشين توشيرو!
ساكهات را بنوش
يك مگس
ارزش شمشير كشيدن ندارد
□
بركهي خاموش
غوكها خفته
تو و سنگ و آب
فحش غوك پير
□
حاصل عمرم
سه سخن بيش نبود...
سوميش فراموشي
□
احساس يك اوريگامي مچاله شده
بعد از پياده شدن
از اتوبوس
□
به ريش پدرش خنديد
جهان زيبا شد
و پشمالو
□
تيك تاك
تاكتيك ساعت است
□
روزي تو خواهي آمد
مستم خواهي كرد
منگم خواهي كرد
قبض تلفن هفت رقمي
□
از عشقت حيرانم
چونان مگسي امشيخورده
□
دارم خفه ميشوم
اين شب كريسمس
لابد
بابانوئل آرزوهايم باز
در لولهي شومينه گير كرده
□
ضدحال
شعري است كه ناتمام...
□
سامورايي غمگين
شمشيرش را فروخت
ماشين حساب خريد
تا به حساب طلبكارانش برسد
□
جيغ،
نعره
فرياد زجرآور شكنجه و هراس
اتاق انتظار دندانپزشك
□
با...
بي...
تمام زندگي با اينها آغاز ميشود
□
كابوس پنبهدانه
از ديدن خواب شتر
□
خانم! آقا!
لطفاً يكيتان آن پنير را بدهيد
من از تلهموش ميترسم
□
پيامبر آسماني از سفينه فرود آمد
مردم تكفيرش كردند
به صليبش كشيدند
كتاب آسمانياش باركد نداشت
□
دختر شعرم امروز
شش ماهه به دنيا آمد
نامش را هايكو بگذار!