در گذشتهي نهچندان دور، در ترانهها و تصانيف صحبت از معشوق و وصف خوبيهاي بعضاً نديده و پوشاندن معايب ديدهاش بود و در آن ناز و نازكشي و ايضاً تقديم يك دوجين قلب كه مثل حباب صابون به هوا ميرفت و عاشق لايق با نوك دماغش در خيال آن را ميتركاند و به همين ترتيب صحبت از عمر و جواني و رمانتيكبازي و گل رز قرمز و «منم همينطور» و منم عاشق رنگ آبيم و نيز ادبيات رمانتيك و اگر صحبت از بيوفايي و جفاي معشوق بود يا حتي زردي در محتوا داشت ديگر پدر طرف را با بد و بيراه درنميآوردند و به آه و نالهاي و شكوهاي از چرخ بازيگر فلك و دست تقدير اكتفا ميكردند كه اگر هم بود به ندرت بود.
اما برخي ترانههاي معاصر فارسي نسل جوان به ويژه خوانندگان تازهكار را كه ميشنويم وضعيت فجيع و وخيمي را چه در ساختار شعر آن و چه در مضمون آن ميبينيم كه بيشتر اهانت به مخاطب است تا جلب توجه او! موسيقي پاپ و جوانپسند سالهاي اخير، موقعيت بدي را از نظر ادبيات و ترانهسرايي در پيش گرفته كه غير از سياهنمايي روابط حالت كميكي يافته است و تعجبي ندارد كه اگر مفهوم گلايه از معشوق تا حد فحش و بد و بيراه به او پيش رفته باشد! احساس ميكني خواننده مرتب در حال توهين به معشوق خيالي و در نهايت توهين به مخاطب است. احساس ميكني چيزي نمانده بگويد: برو گمشو ديگه دوست ندارم، يا: الهي تيفوس و حصبه بگيري. احساس ميكني ضبط صوت اين هجوم واژههاي زرد و سياه را قي ميكند و اين جهان و روابط انساني كه براي نوجوان شنونده و بختبرگشته ميسازد، ديدگاه زرد و تيرهاي است.
بيشتر جوامع مختلف صنعتي و در حال توسعه دورههاي فرهنگي را با عنوان «سياه» طي كردهاند. شعر سياه، ترانهي سياه، سينماي سياه و فيلم نوآر و ادبيات سياه كه عوامل گوناگون سياسي و اجتماعي موجب آن است و حتي در مقاطعي منجر به نوعي تظاهرات مانند هيپيسم ميشود. در ايران، شايد دههي پنجاه اوج اين «سياهبازي» بود و ميتوان نمونههاي فرهنگي و هنري بسياري را مثال زد كه با مقارن شدن با انقلاب بساط آن هم در ادبيات و موسيقي و سينما برچيده شد. البته در بطن همين سياه بودن نيز شاهكارهاي بسياري خلق ميشد كه هنوز به عنوان آثار ارزشمند و نمونهاي از آن ياد ميشود و اين ديدگاه به طور مطلق آن را نفي نميكند.
اما آنچه كه امروزه با آن مواجهيم، ادبيات سياه نيست. سطحينگري مطلق به «هيچ انگاري» است. در مورد زرد بودن اشعار ترانههاي معاصر بسيار گفته و نوشتهاند ولي اينجا منظور «نيهيليسم زرد» است كه به نوعي مد روز در ترانه سرايي فارسي مبدل شده است. يعني مضمون و ساختار خود ترانه چقدر زرد و بيمحتوا و به اصطلاح درپيت است، نيهيليسمنمايي محتوايي آن، وضعيت كميكتري به آن داده است. اين البته در مورد ترانههايي با مضامين طنز و سبكهايي نظير هيپهاپ كه خوراك طنز است استثناست. همچنين اين وضعيت در مورد موسيقي پاپ داخلي موسوم به «تهرانجلسي» به هر حال كمي بهتر و معقولتر است هر چند برخي نمونههاي داخلي نيز كمكم دارند به روغنسوزي ميافتند و به اشعار سياه-زرد روي آوردهاند. (راستي سياه-زرد چه رنگي است!؟).
همهي اينها ما را به اين نتيجه ميرساند كه توليد محتواي ترانهسرايي فارسي به ويژه خارج از ايران دچار نوعي گريپاژ فلسفي هنري شده است. ترانههايي كه حتي سياه نيستد بلكه تا مغز استخوان زرد هستند. پوچگرايي بيمحتوا و ناهدفمندي كه حتي در قبولاندن خود با زبان فارسي به شدت الكن است و تنها تابع مد و تب روزي است كه به جان ترانهسرايي فارسي افتاده است. شايد مهمترين عامل آن علاوه بر دوري ترانهسرايان از مطالعه و توليد محتواي زبان مادريشان و «توليد انبوه» به هر قيمت ممكن، افول نسل ترانهسرايي است كه با شعر و ادبيات و روحيات مردم و جوانان بيگانه نبودند و به درستي اشعار و مضامين رمانتيك و اجتماعي را به كار ميبردند.