● اين يه بازيه... اين يه بازيه... اين يه بازيه...
- مايكل داگلاس در «بازي» (ديويد فينچر)
□
من و اَميل خُسين روز عروسيمون رو جشن گرفتيم و كلي خوش گذشت و رقصيديم و خنديديم و بادكنك هوا كرديم. بعد يه آقايي با يه دفتر گنده اومد گفت: عروس خانوم وكيلم؟ منم پقي زدم زير خنده. بعد همه زدن زير خنده غير از اون آقاهه كه يه چشمغره بهم رفت كه ترسيدم. بعدش ياد حرف مامان افتادم كه گفت بعد از سه بار بگو بله. مث تا سه نشه بازي نشه! بعدش منم سه بار كه شد يهوئي هول شدم گفتم: سُك سُك!
■ چقد لباس دامادي بهم مياد. هر چي گفتم من ميخوام با شلوارك بيام نذاشتن. گفتن زشته. بعدش كه رفتيم مهمونا اومده بودن و با ديدن ما كِل كشيدن كه من هانيه ترسيديم و همديگهرو بغل كرديم. بعد خاله اينا شروع كردن به دست زدن و گفتن: عروس دومادو ببوس يالا! بعد هانيه هم يه ماچ گنده از لپام گرفت كه جاي ماتيكش رو لپم موند. بعد كيك خورديم و دور صورتمون همهش كيك خامهاي شد.
□ اميل خسين نشسته تو اتاق داره يه چيزي مينويسه. منم ميرم بالا سرش ميپرسم: داري چيكار ميكني اميلخسين؟
ميگه: دارم تقاضاي وام ازدواج مينويسم.
ميگم: واسه چي؟ پول عروسيمونو كه بابا مامانامون دادن ديگه وام برا چي ميخواي؟
ميگه: آخه ميخوام برات كلي عروسك بخرم كه وقتي من خونه نبودم احساس تنهايي نكني.
قربون اين شوهر مهربون برم.
■ خيلي خوبه كه مرد با همسرش از نظر سني متناسب باشن. البته من و هانيه اختلاف سني زيادي نداشتيم و همهش دو سال اختلاف داشتيم كه روانشناسا هم گفتن اينقدر مهم نيست. يادم باشه پيشنهاد بدم به داستان پداگوژيكي ماكارنكو فصلي رو در مورد آداب ازدواج اطفال و شرايط سنيشون اختصاص بدن.
□ با اميل خسين نشسته بوديم تو بالكن داشتيم خمير بازي ميكرديم كه يهو پرسيد: ببينم هانيه ما چرا بچهدار نميشيم!؟
ميگم: خب ما بلد نيستيم. بابا مامانا بلدن.
ميگه: خب مام الان بابا مامان هستيم ديگه. مگه اونا چيكار ميكنن بچهدار ميشن كه ما نميتونيم؟
ميگم: نميدونم مامانم ميگه بچهها رو لكلكا تو بقچه ميارن. ولي ميدونم كه اونا يه جور بازي ميكنن.
ميگه: مث خميربازيه؟
منم نميدونم بايد از مامان بپرسم. چقد سوال ميكنه اين اميلخسين. شوهر به اين پرچونگي نوبره والا.
■از دست اين هانيه.... اح... كلافهم كرده. من دلم ميخواد با سولماز و پونه هم خميربازي كنم. اومده دست به كمر بالا سرم وايساده ميگه: تو غلط بكني، چشاتو درميارم. هنوز هيچي نشده زير سرت بلن شده؟...
بعد با لگد ميزنه خميرا رو جلو من و سولماز و پونه له ميكنه و گريهكنان ميره. امان از حسادت بچهگانه... ميدونم اين حرفا رو مادرش يادش داده... صبر كن حالا.
□ اميل خسين اين روزا مشكوك ميزنه. بايد مث تو فيلما مواظبش باشم نكنه معتاد شده باشه. امروز جيباشو يواشكي گشتم. بعدش وااااااي خدا! يه تيكه ترياك تو جيبش پيدا كردم. بعد زدم زير گريه و همونجور گريهكنان رفتم پيش بابام گفتم: اميلخسين معتاد شده... بابام با تعجب نگام كرد و پرسيد: از كجا ميدوني؟ منم ترياكه رو نشونش دادم و گفتم: اينهها تو جيبش بود.
بابا اونو گرفت يه خورده بوش كرد بعد يه خوردشو خورد و به اميلخسين تو حياط داد زد: امير حسين پسرم؟ مگه بابا مامانت نگفتن وقتي شكلات رو باز ميكني همينجور نذار تو جيبت؟...
■ امروز تو مهدكودك مربي بهم گفت: اميرحسين جان مباركه شنيدم متاهل شدي به سلامتي. حالا كه زن و بچهداري ديگه كنار دخترا نشين بيا اين ور جدا بشين آفرين پسرم.
بعد دستمو كشيد كه منو بذاره يه صندلي ديگه. منم چنان جيغي زدم كه موهاي سر خانوم مربيه سيخ شد بعد در حالي كه دست و پا ميزدم و نعره ميكشيدم مهد رو رو سرم گذاشتم.
خانوم مربي هم با تعجب و عصبانيت نگام كرد و گفت: باشه اگه به خانمت نگفتم :(
□ اميلخسين اين روزا ناراحته. ميگه نميذارن بازي كنم. هر كاري ميكنم ميگن پسرم تو ديگه زن داري، زشته.
بعد در حالي كه به دوچرخهش گوشهي حياط زل زده ميگه: اين بازي ما نيست. اين بازي بزرگتراست. اونا دارن با ما بازي ميكنن كه خودشون خوشحال بشن وگهنه ما با همون خميربازي خوشحالتر بوديم...
اين اميل خسين شوهر خوب و مهربونم خيلي عاقله ها؟
*اين هم در پاسخ به
شما البته از ديدگاه نقطه ته خطي! شفا هم ميطلبيم براي عقلانيت والدين (پدر و مادر) مكرم و ساختارشكن اين نوع گلهاي خندان و زوجهاي خوشبخت!
در اين زمينه از ديگران:
-
آن دخترک گلفروش زير پل گيشا، آن پسرک فالفروش سر اميرآباد