■ فارنهايت 451 به سبك ايراني
شعلههاي نامرئي بروكراسي و تعصب دست به دست هم دادهاند و دارند جرياني حكومتي را بر اساس تعصب گروهي خاص در ايران اجرا ميكنند كه دود آن دير يا زود به چشم همه خواهد رفت: مبارزه با كتاب و تشديد سانسور.
يكي از مهمترين مشكلات در كشور ما اين است كه «قانون» و «ارزش»ها (منظور نوع حكومتي آن است) هميشه نسبي و ناپايدار بودهاند و به نسبت سلايق شخصي و گروهي و نگرش سياسي دولتها و حكومتها متغير. حال نوبت كتاب است كه چوب ناپايداري قوانين و برداشتهاي شخصي را بيشتر از گذشته بخورد.
شايد بهترين دستاورد دولت خاتمي كه منافع دوطرفهاي هم براي نظام و هم براي مردم و قشر كتابخوان داشت، آزادي بالنسبه در بخش چاپ و نشر بود. كتابهايي در طول اين سالها چاپ يا تجديد چاپ شد كه اگر در دورههاي قبل يا حال حاضر چاپ ميشد حساب مؤلف و ناشر آن با كرامالكاتبين بود. به ناشران كم و بيش كمك ميشد و توليد محتواي فرهنگي و چاپ و نشر كتاب و مطبوعات دورهي درخشاني را پشت سر ميگذاشت.
اما اينك آخرالزمان كتاب و كتابخواني در ايران فرا رسيده است.
■ چاپ ممنوع
يك دوست ناشر ميگويد بسياري از چاپ دومها را ممنوع كردهاند. يعني فرض كتابي در همين نظام چاپ شده و با اقبال مواجه شده اما اينك ضاله تشخيص داده شده است. آن هم تنها به فاصلهي چند ماه! آن هم نه يكي دو تا بلكه صدها عنوان كتاب! مجوز بسياري از تجديد چاپها را هم با اين قانونگذاري داخلي جديد نميدهند.
ميگويد قبلاً مجوز چند روزه صادر ميشد اما اكنون صدها كتاب گاهي به ارتفاع چند متر روي ميز هيأت بررسي كتاب است و معلوم نيست كي يا چند ماه ديگر جواب بيايد. سانسور كلمات و واژهها نيز چنان تشديد و دلبخواهي شده كه گاهي تنها كاريكاتوري از يك كتاب ميماند. چنان آشفته بازار و وضعيت نابساماني در وزارت ارشاد بيداد ميكند كه داد همه را درآورده است.
يك ناشر ديگر در اوج خشم و نااميدي مشتش را بر ميز ميكوبد: الان چند ماه است مجوز كتابهايي را گرفته اما به او كاغذ ندادهاند. بحران كاغذ هم خودش مزيد بر علت شده است. وي يك ناشر شهرستاني است. ميگويد كه وزارت ارشاد قبلاً با طرح حمايت از ناشران بخشي از كتابهاي آنها را ميخريد كه اكنون اين را هم حذف كردهاند! ميگويد: مردم هم كه كتاب نميخرند. ادعاي فرهنگمان دنيا را گرفته. مثل اين كه فقط مشكل مائيم و با پايين كشيدن كركره انتشاراتيها همه چيز حل ميشود.
■ جنازهاي به نام كتابخواني در ايران
راستي مگر چند درصد كتابخوان داريم كه اين همه فشار و تحديد بر آنها وارد ميشود؟ سهم ما ايرانيان با وجود تمام ادعايمان تنها كمتر از يك دقيقه مطالعه در سال است. چه اگر غير از اين بود مردم مانند وقتي كه قحطي نان است، با شنيدن ممنوعيت تجديد چاپ كتابها به كتابفروشيها ميريختند! پس اين نگراني بيهوده براي چيست؟
وقتي رسانههاي ديگر نظير ماهواره و ويديو و اينترنت فكر و ذكر جوانان را قبضه كردهاند، مُثله كردن اين جنازهي بيحاصل به چه كار دولت آقاي احمدينژاد ميآيد؟ گويا دولت دارد عامداً افكار عمومي و فرهنگ مردم را به سمت آلترناتيوهايي سوق ميدهد كه خود با آن مخالف است. اگر كتاب نباشد، ماهواره هست، اينترنت، راديوها و خيلي چيزهاي ديگر كه لزوماً نبايد شكل خالص فرهنگي داشته باشند.
■ نشر زيرزميني
شايد اگر انبوه رسانههاي نوين چون شبكههاي ماهوارهاي، اينترنت و وبلاگها نبودند، ميشد از اين پديدهي ممنوعيت تعبير ديگري كرد و آن را به نفع جامعهي كتابخوان دانست. با اين تعبير كه ممنوعيت موجب عطش ميشود و نظير سالهاي پاياني دورهي شاه بسياري كتابها با نشر زيرزميني يا همان به اصطلاح زيرميزي و زيراكسي چاپ شوند و قشر جوان به دليل عطش رواني ناشي از ممنوعيت به آن پناه بياورند. اما متاسفانه به اين دليل اينگونه نيست. كتابها دارند در ايران ميميرند و صداي قرچ قرچ سوختنشان را كسي نميشنود.
از ديگران:
● خوابگرد:
هشدار به ناشران، نويسندگان و مترجمان● ملكوت:
شعور فرهنگي در اورانوس است!و يك خبر بيربط: سرانجام بخش فارسي سايت بيبيسي هم امروز در برخي آياسپيها فيلتر شد.