آهاي! تو كه صدامو نميشنفي. تو كه نخواستمت و اومدي حالا كه ميخوامت نمياي، به اون بابات بگو فكر نكنه فكل ميبنده سوار اتول از ما بهترون ميشه كسيه. من اين همه را رو از پايين شهر گز نكردم مجيزشو بگم. حاليته؟ بذا روشنت كنم من اهل مالوندن نيستم. يا دستو تو دسم ميذاره يا چي؟ همهي زندگيشو به آتيش ميكشم. نبينم سوسول موسول كاراتهباز مث اون دفه بريزه سرم كه اگه اون دفه خط انداختم رو هيكل قزميتشون اين دفه به خاك داداشم همهشونو اينقد اينقد ميكنم خودمم ميرم پاي چوبهي دار. اين چاقو رو ميبيني؟... بذا ماچش كنم... آها اين رفيق منه. ميبيني؟ وقتي بگم بزن ميزنه. وقتي روشنش كنم ديگه خودي و غيرخودي و باباي زيد و خاطرخواه نميشناسه. چش نداره ولي خيلي باوفاس. آژان پاژانشم بيخيال شين كه تموم كلونتري و آژاناش بيان خداشونو تو گوني ميذارم.
فكر نكن اومدم قصهي شاهزاده و گدا بگم و بشنفم. نقل اين حرفا ني. منم گدا نيستم. مَردم، مرد... حاليته؟ بذا روشنت كنم تا تموم محلهتون بدونن من ممد چريكم. گوشِت با منه؟ دماغ هر چي پيزوري و نامرداي روزگارشو تو هفت تا محله به خاك مالوندم. فكر نكن اونايي كه يه استكون عرق بو ميكنن و يه گوشه ماسيدن پشت سرم كُركُري ميخونن خيلي بارشونه. نه، از ترسشونه. وگهنه اسم ممد چريك رو ميشنفن ته دلشون زرد كردن. ملتفتي؟
حالا توام به بابات بگو مردونگي اين نيستش كه جلو مردم افاده بذاري و پشت سر خونشونو بكني تو شيشه. ما چي داداش؟ اهل اين قرمساقبازيا نيسيم. ماييم و يه ننه كه سند خونهشم به پاي ما گذاشته. فدات بشم ننه كه تنها تو رفيق باوفايي. يه روز گريون اومد گفت ممد بسه ديگه. بسه، بسه، بسه... دس وردار از اين كارات. ديگه باهاس تا كي بسوزم؟ گفتم ننه به خاك پدرم ديگه نميكنم. گفت بگو به ارواي داداش؟ گفتم نوكرتم، به خاك داداش نميكنم. رفتم براش يه چادر گلي خريدم باهاش آشتي كردم. همون روز خورديم به پست يه ژيگولوي نسناس كه داشت متلك ميگفت به دختراي محل. ديگه داشت رو اعصابم را ميرفت. قسم شكونديم و زديم تيزيش كرديم و تنبونشم كشيديم رو سرش. رفتيم كلونتري. نامرد رضايت نميداد. ننههه اومد چادر گلگليهم سرش بود. آخرين پولشو مچاله كرده بود گذاشت تو دس اون نامرد تا رضايت داد. بيرون اومدني تكيه داد به كيوسك دم كلونتري و آهي كشيد كه جيگرم آتيش گرفت. نگو كيوسكه رو تازه رنگ كرده بودن. چادره رنگي شد. دِ لامصب مروتتو شكر كه از ما خيري نديدي.
اونم از داداش ما كه معلوم نشد سر چي اعدامش كردن. همينجوري مفت مفت رفت زير خاك. كارشم فقط كتاب خوندن بود. خيليه قتل نكرده باشي و اعدامت كنن. من كه حاليم ني ولي ننههه هر شب كتاباشو با اشكاش خيس ميكنه. سواد نداره ولي انگاري با كتابا حرف ميزنه. بوشون ميكنه. ميگم ننه بسه ديگه. ديگه چش برات نمونده اينقده ماتم گرفتي. دِ خداسگ بسه ديگه اينقده تولكمون نكن.
حالا اينم از تو كه نميدونم چه جوري اومدي ميخ كوبيدي رو دل مايي كه اينطور گرفتار بيكسي شديم. درد خودم كم نبود؟ تو ديگه چرا گرگم به هوا ميكني با دل ما؟ امشب اين قد مي زدهم كه اقلكن نطقم برا تو وا شه. ولي فكر نكن الان مستم هيچي حاليم ني. فكر نكن من تو خودم گم و گور شدم.الان خود خودمم. ملتفتي؟
يادته به من گفتي مردم ميگن تو لاتي؟ ولي لات بودن خودش هنره. خيليا ادعاي لاتي و لوطيگري دارن. اما پله پله باهاس برسي به اين مرحله. باهاس زخم بخوري، ميفهمي؟ زخم. باهاس پشت اين روزگار ناكس رو به خاك بمالوني تا بهت بگن لات... باهاس برسي به مرحلهي تحمل درد بعد تازه روت بشه بگي كه چي؟ لاتي. ميفهمي؟ لات كترهاي كه نميشه. ميشه؟
فكر نكن مستم دري وري ميگم. گاس پيش تو دري وري باشه ولي خودم ميدونم چيميگم و چي ميخوام. الان خودِ خودمم. بارون ميزنه، رعد و برق ميزنه. دلم به خدا يه گوله آتيشه. اين منم همون لاتي كه يه تنه محله رو تعطيل ميكردم. اين منم كه تو اين زمونهي بيخدا هزار دفه زخم خوردم و آخم درنيومده. ولي كي گريهي منو ديده بدمصب كه اينجور همچي خنجر به قلبم ميزني؟ مستم نباشم پاميشم ميام بيرون دم خونهتون تا صبح اسمتو تو اين كوچههاي تاريكِ بيمروتِ شبزده، عربده ميكشم.
درباره:
از فيلمنامهنويسي، خلق طنز موقعيت و نيز مونولوگ را دوست دارم و گاهي جرقههاي ذهني و طرحها و سيناپسهايي مينويسم و اين طرحهاي خام را گوشهاي ميگذارم تا بعد كه در ذهنم وول ميخورد آن را در جايي به كار ببرم. وبلاگ هم جاي خوبي است كه بشود نثرهاي مختلف را در آن خواند و نوشت و تجربه كرد، از نثرهاي ژورناليستي و محاورهاي گرفته تا قجري و دري و غيره. البته فقط تجربه و نه جدي گرفتن چون خود وبلاگ بيشتر يك تفنن است تا كاري جدي. اين هم به هر حال تجربهاي است در اين مايهها.
ازجنس همين تجربهها:
-
وقتي باشي از تاريكي نميترسم-
بيمعنيتر از معنا