روزنوشت‌ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
وبلاگ‌ها و مطبوعات
يک‌شنبه - ۲ دي ۱۳۸۶

وبلاگ‌ها و مطبوعات

نكته‌اي به نظر رسيد كه البته خطاب آن به مطبوعات و نشريات داخلي است و اهميت آن را بعد از خواندن اين مطلب كوتاه حس خواهند كرد. معمولاً برخي نشريات در سال‌هاي اخير هر جا ستون كم مي‌آورند به اينترنت رو آورده و مطالبي را از ميان آن كپي مي‌كنند. لازم به يك يادآوري بسيار مهم است كه ذات اينترنت با مطبوعات در ايران و بازخورد آن ميان مخاطبيان و تأثير «پيام» آن به دليل ماهوي و محتوايي اين دو بسيار متفاوت است. اين را روزنامه‌نگاراني كه در هر دو حوزه كار كرده و تجربه دارند به خوبي خواهند فهميد. مطبوعات حداقل در مقايسه با وبلاگ‌ها و نشريات آنلاين، رسانه‌اي سنتي به شمار مي‌روند و بحث اينجا در مورد تضاد هميشگي سنت و مدرنيته در ايران است!

نمونه‌هاي بسياري بر اساس تجارب گذشته در اين مورد مي‌توان مثال زد. چه بسا يك مطلب كه در يك وبلاگ نوشته مي‌شود تاثير آنچناني جز بر بخش معدودي از وبلاگ‌خوان‌ها و وبلاگ‌نويسان ندارد. اما همان مطلب وقتي در قالب مطبوعات (به صورت فيزيكي و ملموس) درمي‌آيد حداقل در داخل ايران تاثير متفاوت‌تري دارد. فرض شما امكان دارد مطلبي در مورد سياست يا جامعه بنويسيد، عكسي يا كاريكاتوري بگذاريد و مدت‌ها و ماه‌ها و سال‌ها نيز در سطح اينترنت ايراني پايدار باشد و لينك‌هاي بسياري نيز بگيرد و حتي بسيار بيشتر از تيراژ يك نشريه خوانده شود و بحث‌هاي بسياري در مورد آن بشود اما هيچ واكنشي در عالم حقيقي (جامعه ايران) نسبت به آن مطلب مشاهده نكنيد چون مخاطب شما حداقل در زمينه دانش روز و نيز بافت سني و حتي طبقه اجتماعي و تحصيلي «خاص»تر است. شايد اگر تمام وبلاگ‌هاي ايراني را جمع كنيم جز ميان خودشان كمتر تاثيري را نظير مثلاً وبلاگ Boing Boing بر عالم واقعي داشته باشند. حال اگر همان مطلب در قالب مطبوعات (فيزيكي و عيني) منتشر شود، بازخورد بسيار متفاوتي خواهد داشت چون اينجا با مخاطب «عام» و يا مخاطب خاص خوگرفته به رسانه‌هاي سنتي بيشتر سر و كار خواهيد داشت. بسيار اتفاق افتاده چاپ يك كلمه يا يك جمله يا مقاله و عكس و كاريكاتوري در نشريه‌اي جنجال به پا كرده، باعث آشوب و بحران و درگيري شده و در نهايت موجب تعطيلي آن نشريه شده است.

وبلاگ‌ها به دليل ذات تمركزناپذيري و آزاد آن، گاه جسور و بي‌پرده و خارج از قواعد و قوانين مطبوعاتي و وراي زبان مرسوم مطبوعاتي مي‌نويسند و اغلب نثر وبلاگي و حتي مخاطب آن بسيار با نثر مطبوعاتي و محافظه‌كاري و محدوديت‌هاي قانوني آن و نوشتن در سايه‌ي شمشير داموكلس قانون مطبوعات متفاوت است و تفاوت اين دو گونه «رسانه» حداقل در اين مورد خود را نشان مي‌دهد.مثلاً سال گذشته بود كه كپي‌برداري و چاپ مطلب طنزي از يكي از وبلاگ‌نويسان بدون ذكر نام او در نشريه‌اي محلي در بندرعباس موجب جنجال و تعطيلي آن نشريه گرديد. حتي عده‌اي كفن‌پوش شده و دفتر نشريه را آتش زدند! در حالي كه همان مطلب مدت‌ها در اينترنت بوده و جمع بيشتري آن را خوانده بودند.

براي مخاطب ايراني خوگرفته به رسانه‌هاي سنتي (مخصوصاً تلويزيون و مطبوعات) از اين واكنش‌ها و تضادها و گاه سوءتعبير و سوءتفاهم‌ها بسيار بسيار اتفاق مي‌افتد. گوناگوني انديشه‌ها و تفرق زباني و قومي و گاه غلبه‌ي احساسات عمومي بر افكار عمومي در ايران و نيز عدم توسعه فرهنگ همگرايي و همه‌پذيري و البته عدم وجود جريان اطلاع‌رساني آزاد و نيز فضاي به شدت سياسي كشور و همچنين توسعه‌نيافتگي اينترنت و رسانه‌هاي مدرن و يا بي‌تجربگي برخي مطبوعات، از مهم‌ترين علل چنين رويدادهايي است.

در نهايت توصيه به اصحاب مطبوعات و مديران مسؤول و سردبيران نشريات و هر نوع مطبعه‌ و نشريه‌ي كاغذي داخلي و محلي و سراسري در ايران اين است كه اين نكته را نه به عنوان مساله‌اي محافظه‌كارانه بلكه به عنوان شناخت تاثير دو رسانه‌ي متفاوت و واكنش مخاطبين اين دو، در نظر بگيرند و در كپي مطالب از اينترنت و سايت‌ها به ويژه مطالب وبلاگي در حوزه جامعه و سياست و به ويژه از افراد ناشناس يا بدون سابقه مطبوعاتي كه قوانين و وضعيت موجود را نمي‌شناسند، بسيار مراقب باشند كه برايشان بعداً مشكل ايجاد نشود.

■ نكته:

مؤثرترين رسانه‌ها و ابزارهاي رسانه‌اي و فرهنگي در ايران از ديدگاه من به ترتيب:

1- شايعات و روايات شفاهي!

2- كانال‌هاي تلويزيون داخلي (صدا و سيما)

3- كانال‌هاي تلويزيون خارجي (ماهواره‌اي)

4- راديو‌هاي خارجي (بيگانه!)

5- راديوهاي داخلي (خودي!)

6- سينما، فيلم، ويديو

7- مطبوعات

8- اينترنت و وبلاگ‌ها

9 – كتاب

10- نمايش (ته‌آتر)

11- ساير

:: لينك ::

لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
يك ايراني عاشق صدام!
توصيفي بسيار زيبا درباره زمين
.
مزه مزه مي‌كنه بزنه نزنه
اگه مي‌توني منو بكش!
شوهر ظالم محصول رژيم!
همه چيز درباره فارنهايت 451
عضو شيردهي!
براي خودمان متأسفم!
وبلاگ‌نويسي و ترس از بزرگ شدن
نوشته‌هاي اصلي
ليست نوشته ها
گروه هاي نوشته ها

جستجو

آرشيو نوشته ها
شهريور ۱۳۸۹
شيدسچپج
۳۰ ۳۱ ۱ ۲ ۳ ۴ ۵
۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲
۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹
۲۰ ۲۱ ۲۲ ۲۳ ۲۴ ۲۵ ۲۶
۲۷ ۲۸ ۲۹ ۳۰ ۳۱ ۱ ۲
خروجي هاي XML


ساير امکانات
جستجو
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
خروجي هاي اطلاعات

يك فنجان طنز تلخ
links
گزارش‌ها
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۶۹۷۷۲۹۶ صفحه
مشاهده امروز: ۱۱۷۹ صفحه
بيشترين مشاهده:
سه‌شنبه - ۲۱ آبان ۱۳۸۷
تعداد: ۱۴۹۷۸ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۵ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
دوشنبه - ۲۴ اسفند ۱۳۸۳
تعداد: ۷۷ نفر
تبليغات
يك فنجان طنز تلخ

يك فنجان طنز تلخ - گزيده طنزهاي مطبوعاتي و اينترنتي ناصر خالديان، در كتاب‌فروشي‌هاي معتبر و غيرمعتبر!
دبليو ايکس بلاگ WX-Blog
نرم افزار مديريت وبلاگ، فتوبلاگ، روزنوشت و لينکدوني به همراه امکانات ويژه براي کاربران فارسي زبان
گروه نرم‌افزاري وبيليکس
برنامه نويسي سايت‌ها و سيستم‌هاي نرم‌افزاري، مديريت سرورهاي اينترنتي و نرم افزاري و خدمات ثبت دامنه و تخصيص فضا
پي سي دانلود
P30 Download

بهترين مرجع نرم‌افزاري فارسي‌زبان

دانلود جديدترين نرم‌افزارهاي روز
Gooya UK
Gooya UK

Persian Media Resources with Direct Online Access to Persian TV Channels, Radio Stations, News, Links, World TV, Internet Tools & other Media Resources
نگاه طنز ناصر خالديان به جامعه، فرهنگ و رسانه‌ها

khaledian@gmail.com

يک‌شنبه - ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
كباب قناري بر آتش سوسن و ياس در سرزمين گل و بلبل

شرح حال برخي نويسندگان به قتل رسيده در ايران معاصر


اين تنها مروري است كوتاه بر نام‌هايي آشنا از سرزميني كه گاه در اوج عطوفت و مهر و هنر است و گاه بي‌رحمانه و خونريزانه، نقش جوهر نويسنده‌اي به خون مي‌شويد و دستي قلم برگرفته مي‌شكند و لبي مي‌دوزد و مغزي را با شليك گلوله‌اي پريشان مي‌كند.
سرزميني كه گاه قناري‌هايش را بر آتش سوسن و ياس كباب مي‌كند، از اين دست و از اين نوع نخبه‌كشي‌ها منتها به شيوه‌هاي ديگر بسيار دارد. اينها تنها معروف‌ترين هستند و چه بسا گمناماني از اين قبيله كه به شيوه‌اي ديگر زبان‌ بريده و قلم‌شان زير چكمه‌ي بيداد زمانه و حكومت‌ها شكسته باشد و حتي هيچ اثر و لكه جوهري از آن قلم شكسته بر صفحه‌ي تاريخ نمانده باشد.
اينها فقط نمونه‌هايي است محض آگاهي از تاريخ و در شاخه‌ي موسوم به «ترورهاي دولتي» وگرنه سركوب و تخريب و ترور شخصيت در يك جامعه‌ي نخبه‌كش بيش از اينهاست كه گويا جز با آشكار شدن لكه‌هاي خون به چشم نمي‌آيد. هستند اهل فرهنگ و ادب و هنر كه در چنين سرزميني در نهايت فقر و تنگدستي جان سپرده‌اند و اين نيز خود بخشي از قدرناشناسي يك جامعه‌ي نخبه‌كش و نخبه‌ستيز است و يا آنان كه تنها به جرم نوشتن در گوشه‌ي حبسي و تبعيدي و زير تازيانه و تأديبي بوده‌اند در حالي كه خيل عظيم شيادان و دزدان و متجاوزان و طراران آزادانه و گاه متشرعانه و قانون‌مند در اين خاک يكه‌تازي كرده‌اند.
شايد روزگاري بسيار دور، همه‌ به اين باور برسيم كه اگر نويسنده‌اي، هنرمندي، اهل فرهنگ و ادبي، در گوشه‌اي در نهايت استيصال و تنگدستي جان بسپارد، دست همه‌ي ما به عنوان اجزاي اين جامعه كه از يك پيكريم، به خون او آلوده است.
دگرانديشي به معناي غيرهمرنگ بودن با خصلت‌هاي منفي توده‌ي عوام و نه روشن‌فكرنمايي و كج‌رفتاري، و نوشتن از گره‌ها و دردهاي اين سرزمين همواره آماج اهانت و سركوب و حذف فيزيكي بوده است. نوشتني اين‌چنين خود به تنهايي رنج است، چرا كه در دانايي رنج است و بسيار كسان كه شايد رنج‌نامه‌شان جز در لوح محفوظ ثبت نشده باشد.
البته چنين واكنشي از چنين سرزميني كه همواره اهل حكمت و روشن‌فكران و دگرانديشانش را تحقير و سركوب كرده بعيد نيست. چرا كه روشن‌فكر خوب در انظار و اذهان بسياري سيستم‌ها و عوام، يك روشن‌فكر مرده است و براي ملتي مرده‌پرست كه ترجيح مي‌دهند شاعري يا نويسنده‌اي در قرن‌هاي هجري پيش را به خاطر بي‌خطر بودنش مورد ستايش قرار دهند تا يك انسان حي و حاضر و زنده، چنين واكنشي دور از ذهن نيست و انحطاط و استحاله‌ي جامعه‌اي كه يا دل و مغز به شارلاتان‌هاي سياسي مي‌سپارد يا عضله و ماهيچه و پيه‌ي ورزشكاران يا چشم و ابرو و خط و خال هنرپيشگانش را بيش از مغز انديشمندانش مي‌ستايد و آنان را «قهرمان ملي» خود مي‌داند سرنوشت محتومي است كه زنگ‌هاي آن از قرن پيش به صدا درآمده است.
غير از سابقه‌ي تاريخي كهن‌تر نظير قتل عرفا و ادبايي همچون منصور حلاج و عين‌القضات همداني و صدها تن ديگر، درعصر چاپ تاكنون، شايد اين دوران از وقتي ميرزاجهانگيرخان را خفه كردند و ملت متنبه و بيدار نشد و بر استبدادپذيري خود ادامه داد آغاز شده باشد و همان رسم شوم و قاعده‌ي خوفناك بود كه حذف فيزيكي توسط عوامل زر و زور را به عنوان آخرين راهكار براي خفه كردن نداي آزاديخواهي و دفاع از كرامت انساني جمع، مرسوم كرد. تاريخ معاصر نيز نشان داده كه اين هم چندان مورد اعتراض قاطبه‌ي مردم ايران نبوده است چرا كه آستانه‌ي تحمل استبدادپذيري ما ايرانيان، بسيار است و شرم‌آور!


■ ميرزا جهانگيرخان شيرازي (صور اسرافيل)
مدير روزنامه صور اسرافيل
(در سن 34 سالگي در دادگاه محمدعليشاه به رياست محسن صدرالاشراف با طناب خفه شده و كشته شد)

«معنى كلمه جديد آزادى كه تمام انبيا، حكما و علماى دنيا مستقيم و غيرمستقيم براى تكميل معنى آن كوشيده‌اند و ما تازه با هزار ترديد و لكنت اسم آن را به زبان جارى مى‌كنيم، همين است كه مدعيان توليت قبرستان ايران، كمال انسان را به معرفى‌هاى حكيمانه خودشان محدود نكرده و اجازه فرمايند نوع بشر به همان وسايل خلقتى در تشخيص كمال و پيروى آن بدون هيچ دغدغه خاطر ساعى باشند. معنى كلمه آزادى كه قرن‌هاست در تحصيل آن سيل‌هاى خون در پستى‌ها و بلندى‌هاى دنيا جارى است، فقط تحصيل چنين اجازه يا استرداد همين حق طلق و ملك خالص‌الملكيه بشرى است. بي‌تحصيل اين حق، تميز شخصيت انسان امكان ندارد. بى تحصيل اين حق، اعمال و افعال هيچ كس اعمال و افعال شخصى او نخواهد بود. بى تحصيل اين حق، انسان به شناسايى نفس خود قادر نمى شود. بى تحصيل اين حق، توسعه افكار و ترقى جسمانى و عقلانى انسان ممتنع است. بى تحصيل اين حق، طرق تمام ترقيات متصوره بر روى انسان مسدود است».
اين گفتار ارزشمند و پرشور درباره‌ي معناي آزادي، نوشته ميرزاجهانگيرخان شيرازي در سرمقاله شماره دوازدهم روزنامه صوراسرافيل است. كلامي است انساني و تعريفي كاملاً مستدل در دفاع از آزادي كه به حق بايد آن را با زر نوشت و بر جان و دل و انديشه محفوظ داشت. اما افسوس كه هنوز كه هنوز است رعايت نشده و وصف حال است.
وقتي مجلس شوراي ملي به دستور لياخوف گلوله‌باران شد و جاي پاي استبداد محمدعلي‌شاه محكم‌تر گشت. چنگال خون‌ريز و كينه‌توز استبداد كه از قلم ميرزا جهانگيرخان و روزنامه‌اش صوراسرافيل بسيار خورده بود، او را به چنگ آورد. در سوم تير ماه سال 1278 (شمسي) او و ملك‌المتكلمين و سلطان‌العلماي خراساني (مدير روزنامه روح‌القدس) را در باغشاه در يك دادگاهي سريع و بي هيچ شاهد و بازخواستي با طناب خفه كردند. وقتي طناب را به گردنش انداختند رو به زمين كرد و گفت: «اي خاك! ما براي تو كشته شديم». سپس پيكرش را در باغشاه در چاهي انداختند در حالي كه هنگام مرگ 34 ساله بود. علامه دهخدا يار ديرين او در آخرين شماره صوراسرافيل به يادش شعر معروف: «ياد آر ز شمع مرده ياد آر» را سرود.


■ ميرزاده عشقي
مدير روزنامه قرن بيستم
(در سن 31 سالگي توسط عوامل رضاخان به ضرب گلوله كشته شد)

«رفقا! اين آقايان اين طور كه محكم روي كرسي‌هاي پارلمان جلوس فرموده‌اند گمان نمي‌رود كه با نصيحت و مسالمت برخيزند و جايگاه خود را براي جوانان بگذارند. چون‌كه اينها تازه جايشان را گرم كرده‌اند. روي اين كرسي‌ها تنبل شده‌اند و حوصله ندارند از روي اين كرسي‌ها برخيزند. سال‌ها روي اين كرسي‌ها چرت زده‌اند. اينها را بايد از روي اين كرسي‌ها، عنفاً بلند كرد.
بايد زير بغلش را گرفت و گفت: برخيز آقا! مي‌خواهم بنشينم. اگر چه بازوي بعضي از آنها را بايد با احتياط گرفت و بلند كرد. چه كه از بس پوسيده‌اند ممكن است كه بازوي آنها كنده شود!
... اين اشخاص اگر خادم بوده‌اند، اگر خائن بوده‌اند، اگر صالح‌اند، اگر طالح‌اند، هر صنفي را كه دارا بوده يا هستند، ديگر بايد جانشين داشته باشند. اگر اين اشخاص براي آزادي زحمت كشيده‌اند، براي مشروطيت صدمه ديده‌اند و بايد در انظار مردم و تاريخ مقدس به شمار آيند، اينها همه دليل نمي‌شود كه باز با كله‌هاي پوسيده و دِماغ‌هاي فوسفور (فسفر)تمام شده و جمجمه‌هاي كرم‌خورده، روي كرسي‌هاي پارلمان بنشينند و براي مقدرات زندگي ما كه از همه‌ي آنها فهميده‌تريم رأي بدهند».
سيدمحمدرضا كردستاني متخلص به ميرزاده عشقي، شاعر و روزنامه‌نگار انقلابي، با مجموعه مقالاتي بسيار تند و گزنده از اين نوع، روزنامه «قرن بيستم» را راه انداخت كه سرانجام همان نيز توقيف شد. اشعار تند و پرشور و هزليات و هجويات او عليه رجال سياسي دهان به دهان مي‌گشت:
خرها وكيل ملت و اركان دولتند
بنگر كه بر چه پايه رسيده است مقام خر
شد دائمي رياست خرها به ملك ما
ثبت است بر جريده‌ي عالم دوام خر
هنگامه‌اي به پاست به هر كنج مملكت
از فتنه‌ي خواصِ پليد و عوامِ خر...
شعر معروف «اين مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود» او نيز مجلسيان و سران را به خشم آورد. انتقادهاي تند وي عليه قضيه‌ي جمهوري‌خواهي رضاخان كه از آن با عنوان «جمهوري قلابي» ياد مي‌كرد، موجب شد سرانجام در 12 تيرماه 1303 دو نفر تروريست نقابدار او را در خانه‌اش واقع در سه‌راه سپهسالار با شليك گلوله به قلبش به قتل برسانند. در تشييع جنازه‌ي پراستقبال او سي هزار نفر از مردم شركت كردند. (چه فايده!).
از آثار اوست: اپراي رستاخيز شهرياران ايران (نخستين اپراي ايراني)، نامه عشقي، نوروزي‌نامه، جمهوري‌نامه و نمايش‌نامه‌ها و اپرت‌هاي متعدد ديگر و ده‌ها اشعار سياسي و اجتماعي.


■ محمد فرخي يزدي
مدير روزنامه طوفان
(توسط پزشك احمدي در زندان رضاخان با آمپول هوا كشته شد)

«مگر ما چه نوشته بوديم؟ نوشتيم كه در مملكت مشروطه، قانون اساسي مقدس بوده و مافوق هر قوه محسوب مي‌شود. ما نوشتيم كه تجاوز از حدود قانون، مسؤوليت توليد مي‌كند و اين مسؤوليت براي هر متجاوزي مجازاتي تعيين مي‌نمايد. ما نوشتيم كه با وجود پارلمان، حكومت نظامي بي‌معني و بي‌منطق است. ما نوشتيم كه تحويل چندين شغل به يك نفر در اين مملكت كه مردمانش از بيكاري به‌جان آمده‌اند، خارج از حدود عدالت است»
محمد فرخي يزدي با اين نوع نوشتارهاي حق‌جويانه در طول زندگي خود بارها ترور شد و بارها به زندان افتاد. در سال 1287 (شمسي) به دليل سرودن شعري عليه حاكم يزد به زندان افتاد و به فرمان حاكم يزد دهان او را مي‌دوزند و در زندان شعر معروف:
شرح اين قصه شنو از دو لب دوخته‌ام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته‌ام
را مي‌سرايد و اندكي بعد از زندان فرار كرده و به تهران مي‌رود. با قرارداد ۱۹۱۹ به شدت مخالفت کرده و عليه وثوق‌الدوله موضع مي‌گيرد و به زندان مي‌افتد.
فرخي در سال ۱۳۰۰ شمسي روزنامه «طوفان» را منتشر مي‌كند كه در طول ۷ سال انتشار آن، ۱۵ بار توقيف و خود فرخي بارها زنداني شد. وي از رضاخان با عنوان «رضا قلدر» و «رضا پالاني» ياد مي‌كند و عليه ديكتاتوري او مقالات بسيار تندي مي‌نويسد. وي رضاخان را موجودي پرورده‌ي انگليس مي‌ناميد و بارها به همين دليل به زندان افتاد.
در سال ۱۳۰۷ به نمايندگي يزد در مجلس انتخاب شد و آنجا با زبان و انتقادات تند و تيزش عليه نمايندگان و مداحان وقت دشمنان بسياري براي خود فراهم كرد. وي در اين مورد مي‌گويد: «البته بر اثر فريادهاي اعتراض ما گاهي چرت نمايندگان محترم پاره مي‌شد. سر بلند مي‌كردند، فحش و ناسزا مي‌گفتند و دوباره به خواب خرگوشي فرو مي‌رفتند. هر وقت هم نخست‌وزير يا وزير صحبت مي‌كرد كارشان اين بود كه بگويند صحيح است قربان. در اثر تمرين در اين كار چنان استاد شده بودند كه حتي در حال چرت زدن هم مي‌توانستند وظيفه‌ي خود را انجام دهند و بگويند صحيح است قربان! بدون اين كه چرت‌شان پاره شود. بله در همان حالت چرت، سرنوشت يك ملت را تعيين مي‌كردند».
فرخي با ادامه فشارها به مسكو رفت ولي آنجا هم به دليل انتقاد از رژيم كمونيستي تحت فشار قرار گرفت و ناچار به برلين رفت. آنجا تيمورتاش به ديدارش آمد و به او اطمينان داد كه از طرف رضاخان در امان است اما در ايران بلافاصله او را زنداني مي كنند. وي در زندان طبق اين گواهي،«فوت» مي‌كند: «محمد فرخي فرزند ابراهيم در تاريخ 25/7/1318 به مرض مالاريا و نفريت فوت نمود. شماره زنداني 678 مي‌باشد».
با فروپاشي حكومت رضاخان در شهريور 1320 و آشكار شدن پرونده‌هاي زندانيان، راز قتل فرخي يزدي توسط پزشك احمدي و با آمپول هوا برملا مي‌شود. دكتر انور خامه‌اي در خاطرات خود مي‌نويسد: «به دستور ياور نيرومند (رييس زندان) او را در حين سخنراني از پشت پنجره پايين كشيدند و به دست پزشك احمدي جلاد سپردند. صداي ناله و ضجه‌ي او را مي‌شنيدم. وي با تمام قوا با آنان مي‌جنگيد تا از نفس افتاد. آن‌وقت پزشك احمدي دست به‌كار شد و با آمپول هوا وي را از يك زندگي آزاده نجات داد».
اشعار فرخي يزدي نظير «آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادي...» و ده‌ها شعر و غزل ديگر از اين نوع موجب شده كه او را در «غزل سياسي» بي‌همتا بدانيم.


■ محمد مسعود
مدير هفته‌نامه مرد امروز
(توسط عوامل حزب توده با شليك گلوله به مغزش كشته شد)

«شخص تازه‌واردي كه بدون سابقه وارد اين سرزمين مي‌شود در ابتدا از اظهار هر عقيده و هر نوع قضاوتي در مورد اين اقليم عاجز خواهد بود. اوضاع ظاهري از هر نوع آراسته و پيراسته است. در اينجا هم مثل تمام كشورها دمكراسي وجود دارد، مجلس شوراي ملي و قانون اساسي دارد، عدليه و نظميه و قاضي و قوه مجريه همگي كه با تمام تشريفات و تركيباتي كه در ساير ممالك عالم است، در اينجا هم موجود است. هيأت دولت از مجلس شورا كه ظاهراً نماينده‌ي مردمند رأي اعتماد مي‌طلبد. نمايندگان ظاهري از طرف ملت رأي اعتماد مي‌دهند.
تشكيلات مذهبي مرتب است. موسسات خيريه در هر رشته فراوان است. انجمن‌ها و احزاب ملي در هر گوشه و كنار فراوان است. هر چه در متمدن‌ترين كشورهاي دنياست در اينجا نيز وجود دارد. راستي، درستي، نوع‌پروري، فقيرنوازي، وطن‌خواهي، خداپرستي، اصلاح‌طلبي، نيك‌نفسي، معارف‌دوستي، كلمات متداوله است. با تمام اين احوال، با وجود دربار و شاه ما جز بدبختي و رنج دائمي و ترس و كينه هيچ چيز ديگر نداريم و آن‌چه در محيط ما وجود دارد، همه و همه براي تشديد شكنجه و افزايش رنج‌هاي جانگداز ماست».
اين ديدگاه محمد مسعود در كتابش: «گل‌هايي كه در جهنم مي‌رويند» درباره ايران آمده است. محمد مسعود مدير هفته‌نامه مرد امروز كه با مجموعه مقالات تند خود عليه دربار پهلوي، بازاريان، نظاميان و توده‌اي‌ها به عنوان نويسنده‌اي تندرو شناخته شده بود در اولين شماره مرد امروز مي‌نويسد: «ما معتقديم كه شخص گرسنه، خداپرست و وطن‌خواه نمى‌تواند باشد. ما معتقديم تا وقتى كه يك نفر گرسنه در سراسر كشور يافت مى‌شود، كلمات وحدت ملى، تعاون و همكارى، مساوات و برادرى، گفته‌هاى مبهم و افسانه‌اى خالى از هرگونه حقيقت است. هدف اصلى ما اصلاح اوضاع اقتصادى عمومى كشور است. ما معتقديم بهبود وضع مادى در درجه اول اهميت قرار گرفته و ساير مسائل اجتماعى فرع اين اصل مهم است».
يك بار وي در مرد امروز و در شماره 21 آذر 1326 در اقدامي حيرت‌انگيز و نمادين براي سر قوام‌السلطنه 100 هزار تومان آن‌روز جايزه تعيين كرده بود در حالي كه قوام‌السلطنه در اوج قدرت بود! مرد امروز بارها توقيف شد اما محمد مسعود دست از بيدار نمودن اذهان مردم برنمي‌داشت.
سرانجام عوامل سياسي موجود دست به دست هم دادند و در 22 بهمن 1326 با دسيسه‌ي برخي از عوامل حزب توده (اعترافات كيانوري مبني بر قتل وي توسط خسرو روزبه) وي را در خيابان اكباتان و روبروي وزارت فرهنگ با شليك گلوله‌ به مغزش از پاي درآوردند.


■ اميرمختار كريمپور شيرازي
مدير هفته‌نامه شورش
(در سن 35 سالگي به دستور اشرف پهلوي به آتش كشيده شده و كشته شد)

«به قرآن مجيد سوگند ياد كرده‌ام كه حقايق را بنويسم ولو اين كه به قيمت جانم تمام شود. من با خداي خود عهد و پيمان محكمي بسته‌ام. چون من پرده‌هايي را بالا مي‌زنم كه در زير آن هزارها خيانت، هزارها فساد، هزار بدبختي و بيچارگي نهفته است. من جداً مصمم هستم كه اين مبارزه سرسخت و آشتي‌ناپذير را تا سرحد مرگ شرافتمندانه سرخ كه ايده‌آل و آرزوي ديرين من است ديوانه‌وار دنبال كنم چون من كاملاً در طي انتشار اين سه شماره شورش، خطر را پيش‌بيني و احسس مي‌كنم و ناچار در مقدمه شهادتين خود را ادا كرده‌ام».
اميرمختار كريمپور شيرازي را مي‌توان از تندروترين روزنامه‌نگاران ايران دانست. هفته‌نامه شورش ارگان مدافع جبهه ملي به مديريت وي، سرشار از مواضع تند و راديكالي او عليه فساد دربار پهلوي و به ويژه اشرف پهلوي بود:
«مردم مي‌گويند اشرف چه حق دارد كه در تمام شئون مملكت دخالت كرده و با مقدرات و حيثيت يك ملت كهنسال بازي كند؟ مردم مي‌گويند اين پول‌هايي را که اشرف به نام سازمان شاهنشاهي از مردم كور و كچل و تراخمي و بي‌سواد اين مملكت فقير و بدبخت مي‌گيرد به چه مصرفي مي‌رساند؟».
كريمپور شيرازي مدافع سرسخت دكتر مصدق و جبهه ملي بود. به همين دليل پس از كودتاي 28 مرداد زندگي مخفيانه‌اي در پيش گرفت تا عاقبت در مهرماه 1332 او را يافته و به زندان لشكر زرهي انداختند. در مدت اسارت وي بارها وي شكنجه كرده كه توبه‌نامه‌اي از وي بگيرند و عاقبت بنا به روايات واسناد موجود در 24 اسفند همان سال كه مقارن روز چهارشنبه سوري بود در محوطه زندان او را به نفت آغشته كرده و به آتش كشيدند.
روزنامه كيهان آن‌ روز خبر مرگ وي را اين گونه منتشر كرد: امروز مقامات انتظامي اطلاع دادند كه ديشب كريمپور شيرازي كه در مركز لشكر 2 زرهي در مجاور زندان آقاي دكتر مصدق بازداشت مي‌باشد، قصد فرار داشت و خود را آتش زد.
پس از انقلاب جزئيات بيشتري از قتل وي بنا به اظهار شاهدان آشكار مي‌شود. به دستور شاپور عليرضا و اشرف وي را از سلول بيرون كشيده و پس از اين كه شاپور عليرضا با لگد به دهان او كوبيده وي را در محوطه زندان به آتش مي‌كشند. شاهدان مي‌گويند اشرف براي انتقام از قلم تيز كريمپور شيرازي در بسياري مراحل شكنجه او حضور مي‌يافت.


■ دكتر سيد حسين فاطمي
مدير روزنامه باختر امروز
(به دستور شاه توسط سرلشكر آزموده به تيرباران محكوم و كشته شد)

«من از محمدرضا شاه پهلوي هرگز انتظار آن را ندارم كه اين شجاعت و شهامت خودش را در برابر بيگانگان به كار ببرد. من حتي به‌قدر سلطان مراكش هم از او حمايت و حقوق ملت را نمي‌خواهم. ولي اعتراف مي‌كنم كه تا اين درجه او را حقير و كوچك‌فكر و ضعيف‌العقل نمي‌شمردم كه شبيخون بر مبارزات و جهاد ملت بزند و تمام محصول فداكاري‌ها و جان‌فشاني‌هاي مردم محروم و بينواي كشور را قرباني هوس‌بازي با اجانب كند.
يكي نيست از او بپرسد ديگر شما و فاميل شما از اين يك مشت پابرهنه و لختي كه بيست سال پدرت آنها را به نفت جنوب زير نظر مستقيم خويش فروختند براي چهل سال بعد از خود نيز قرارداد 1933 را باقي گذاشتند، چه مي‌خواهيد؟ ثروت يك مملكت را به غارت برديد. املاك، اموال و نواميس مردم از دست اين خانواده سي سال است در امان نبوده حالاهم مثل دزدها و بدكارها از تاريكي شب براي كودتا استفاده مي‌كنيد و براي استراحت به كلاردشت مي‌رويد».
اين كلام تند و عتاب‌آميز سرمقاله‌اي از روزنامه باختر امروز به قلم دكتر سيدحسين فاطمي از سران جبهه ملي است كه روز بعد از كودتاي 28 مرداد آن را نوشته است.
دكتر فاطمي در پي تحصن دكتر مصدق و 19 نفر ديگر كه منجر به تشكيل جبهه ملي شد، روزنامه‌ي باختر امروز را به عنوان ارگان رسمي اين جبهه تاسيس كرد و بعد از نخست‌وزير شدن مصدق، معاون وي گرديد.
در 6 آبان 1330 هنگام سخنراني بر مزار محمد مسعود مورد اصابت گلوله تروريست‌هايي ناشناس قرار گرفت اما جان سالم به در برد. در سال 1331 از سوي دكتر مصدق به سمت وزارت امور خارجه منصوب شد و اينجا بود كه با طرح قطع رابطه‌ي ايران و انگليس موجب خشم شاه ودرباريان گرديد. وي دربرابر مجلس بهارستان نطق پرشوري را عليه شاه و پدر او و غارت نفت ايران ابراز كرد.
پس از كودتاي 28 مرداد و دستگيري سران نهضت، دكتر فاطمي نيز زندگي مخفي را آغاز كرد اما بالاخره دستگير شد و در حين انتقال به دادگاه نيز توسط عده‌اي از چاقوكشان تهران به همراه خواهرش به شدت مضروب شد. وي پس از بهبودي در بيمارستان، در دادگاهي به دادستاني سرلشكر آزموده به تيرباران محكوم شد.


■ خسرو گلسرخي
شاعر و نويسنده
(در دادگاه پهلوي به تيرباران محكوم شده و كشته شد)

ويرانگري، اساس نبرد است
ويرانگري
نويد آبادي
هر آنچه ساختند
از خشت خشت
ويران باد
اي لاله هاي ميهن من
گلگونه‌هاي فسرده
گو بي شما
تاريخ را هر آنچه بسازند
ويران باد
آبادي ضحاك ويران باد!
(خسرو گلسرخي)

شاعر، مترجم و نويسنده‌ي روزنامه كيهان و از شاعران چپ ايران است كه اشعار او بيان‌گر اوضاع زمانه و دردهاي اجتماعي روزگار خود است. مجموعه شعرهاي «اي سرزمين من» و «پرنده خيس» بيانگر شور انقلابي خسرو گلسرخي و ديدگاه‌هاي ماركسيستي او است.
با دستگيري او و كرامت‌الله دانشيان به اتهام توطئه در طرح گروگان‌گيري شاه (در حالي كه آن موقع در زندان بود)، يك دادگاه نظامي عليه او بر پا شد. سخنراني پرشور و معروف او در دادگاه عملي جسورانه بود كه تا آن موقع كمتر كسي به اين تندي عليه حكومت شاه صحبت كرده بود. وي در بخشي از دفاعيه‌ي جامعه‌شناسانه‌ي خود در دادگاه مي‌گويد:
«اتهام سياسي در ايران نيازمند اسناد و مدارك نيست. خودِ من نمونه صادق اين گونه متهم سياسي هستم. در فروردين ماه، چنانچه در كيفرخواست آمده، به اتهام تشكيل يك گروه كمونيستي كه حتي يك كتاب هم نخوانده است دستگير مي‌شوم، تحت شكنجه قرار ميگيرم و خون ادرار ميكنم. بعد مرا به زندان ديگري منتقل مي‌كنند. آنگاه بعد از هفت ماه، در پاييز همان سال دوباره تحت بازجويي قرار ميگيرم كه توطئه كرده‌ام. دو سال پيش حرف زده‌ام، و اينك به عنوان توطئه‌گر در اين دادگاه محاكمه مي‌شوم.
اتهام سياسي در ايران، اين است. زندان‌هاي ايران پر است از جوانان و نوجوان‌هايي كه به اتهام انديشيدن و فكر كردن و كتاب خواندن، توقيف و شكنجه و زنداني مي‌شوند. آقاي رئيس دادگاه! همين دادگاه‌هاي شما آنها را محكوم به زندان مي‌كند. آنان وقتي كه به زندان مي‌روند و برمي‌گردند ديگر كتاب را كنار مي‌گذارند و مسلسل به دست مي‌گيرند. بايد به دنبال علل اساسي گشت. معلول‌ها ما را فقط وادار به گلايه مي‌كنند. چنين است كه آنچه ما در اطراف خود مي‌بينيم فقط گلايه است.
در ايران انسان را به خاطر داشتن فكر و انديشيدن محاكمه مي‌كنند. چنانكه گفتم من از خلقم جدا نيستم، ولي نمونه صادق آن هستم. اين نوع برخورد با يك جوان، كسي كه انديشه مي‌كند، يادآور انكيزيسيون و تفتيش عقايد قرون وسطايي است.
يك سازمان عريض و طويل تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد كه تنها يك بخش آن فعال است، و آن بخش سانسور است كه به نام اداره نگارش خوانده ميشود. هر كتابي قبل از انتشار به سانسور سپرده مي‌شود. در حالي كه در هيچ كجاي دنيا چنين رسمي نيست، و بدين گونه است كه فرهنگ موميايي شده كه برخاسته از روابط توليدي بورژوا كمپرادور در ايران است، در جامعه مستقر گرديده است و كتاب و انديشه مترقي و پويا را با سانسور شديد خود خفه مي‌كند. ولي آيا با تمام اين اعمالي كه صورت مي‌گيرد، با تمام خفقان، مي‌توان جلوي انديشه را گرفت؟».
سرانجام خسرو گلسرخي در 29 بهمن 1352 توسط دادگاه به اعدام محكوم و در ميدان چيت‌گر او را تيرباران نمودند.


■ و ديگران...

كجاست منزلت آدمي؟
به چشم‌‌هايمان ايمان دارم
و آفتاب را از پس چشم‌بند احساس مي‌كنم
كه در هواخوري از سيم‌خاردار برآمده ا‌ست
و گاه لاله‌ي گوشم را از شكافي خُرد مي‌نوازد.
براي خونت عشق
براي دستانت كار
و چشم‌هايت در سايه روشن آزادي...
(محمد مختاري)

در پائيز سال 1377 وقوع قتل داريوش فروهر دبير حزب ملت ايران و همسرش پروانه اسكندري موجب ايجاد موجي از بحران تبليغاتي عليه مسؤولين ايران شد كه تاكنون آثار و عوارض منفي آن ادامه دارد.
با كشته شدن چهار نويسنده ديگر: محمد مختاري، محمد جعفر پوينده، مجيد شريف و پيروز دواني، سيدمحمد خاتمي رييس‌جمهور وقت اعلام مي‌كند كه عزم قاطعي براي شناسايي عوامل اين جنايات دارد. بعد از بررسي‌هاي كميته‌ي پيگيري قتل‌هاي موسوم به قتل‌هاي زنجيره‌اي مشخص مي‌گردد كه اين جنايات و قتل‌هاي ديگري در سال‌هاي پيش به دست برخي پرسنل خودسر وزارت اطلاعات كه از موقعيت و جايگاه خود سوءاستفاده مي‌نمودند و با عامليت سعيد امامي از پرسنل اين وزارت انجام شده است.
رييس‌جمهوراز اين جريان به عنوان كشف غده سرطاني درون اين وزارت‌خانه تعبير مي‌كند‌. سرانجام پس از التهاب‌هاي فراوان و دستگيري آنها و خودكشي سعيد امامي، جريان قتل‌ها موجب استعفاي وزير اطلاعات و صدور اطلاعيه زير توسط اين وزارت منجر مي‌شود:
‏«وقوع قتل‏‌هاي نفرت‏‌انگيز اخير در تهران نشان از فتنه‌‏اي دامنگير و تهديدي براي امنيت ملي داشته است. وزارت ‏اطلاعات بنا به وظيفه قانوني و به دنبال دستورات صريح مقام رهبري و رياست محترم جمهوري کشف و ريشه‏‌کني اين ‏پديده شوم را در اولويت کاري خود قرار داد و با همکاري کميته‌‌ي ويژه‌‏ي تحقيق رئيس جمهوري موفق گرديد شبکه‏‌ي ‏مزبور را شناسايي دستگير و تحت‏ تعقيب و پيگرد قانوني قرار دهد.‏
‏با کمال تاسف معدودي از همکاران مسؤوليت ناشناس، کج‌انديش و خودسر اين وزارت که بي‏شک آلت‏ دست عوامل ‏پنهان قرار گرفته و در جهت مطامع بيگانگان دست به اين اعمال جنايتکارانه زده‌‏اند در ميان آن‏ها وجود دارند.‏
‏اين اعمال جنايتکارانه نه تنها خيانت به سربازان گمنام امام زمان (عج) محسوب مي‏شود بلکه لطمه‏‌ي بزرگي به ‏اعتبار نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران وارد آورده است.‏
‏وزارت اطلاعات ضمن محکوم کردن هر جنايت عليه انسان‏ها و هر گونه تهديد امنيت شهروندان و درک عميق از ابعاد ‏فراملي اين فاجعه، عزم قاطع خود را در ريشه‏ کني عوامل و محرکان خشونت سياسي و تضمين امنيت اعلام داشته و ‏به امت شريف ايران اطمينان مي‏دهد همان‏گونه که در فراز و نشيب‏‌هاي انقلاب اسلامي حافظ امنيت و استقلال کشور ‏و حقوق شهروندان بوده است اين بار نيز با تمام توان و امکانات خود بقاياي باندهاي منحرف و قانون‏‌ستيز را مورد هجوم ‏قرار داده و ساير سرنخ‏‌هاي داخلي و خارجي اين پرونده پيچيده را براي دستيابي به ديگر عوامل اين فتنه دنبال خواهد ‏کرد».
● محمد مختاري: شاعر، محقق و اسطوره‌شناس، در زمينه شعركتاب‌هاي قصيده‌هاي هاويه، بر شانه فلات، در وهم سندباد، 57 منظومه ايراني و در زمينه ادبيات و نقد كتاب‌هاي: حماسه رمز و راز ملي، اسطوره زال، انسان در شعر معاصر، تمرين مدارا، تصحيح انتقادي داستان سياوش و ده‌ها شعر و سروده از او در نشريات مختلف به چاپ رسيده بود.
● محمد جعفر پوينده: نويسنده، مترجم و جامعه شناس و از فعالان سياسي دانشجويي خارج كشور عليه رژيم شاه، بيش از 150 مقاله و 27 كتاب دارد كه 18 كتاب آن به چاپ رسيده است. با اين وجود او در خانه‌اي 40 متري و استيجاري زندگي مي‌كرد كه يك ماه قبل از قتلش سقف آن فروريخت. آخر اين گفتار را با كلامي از او به پايان مي‌بريم:
«نويسنده بايد بار مسؤوليت بزرگ را كه مايه‌ي عظمت كار اوست، بر دوش گيرد. خدمتگزاري حقيقت و خدمتگزاري آزادي. نويسنده بايد شرف و هنر را پاس بدارد».
***
بدين ترتيب قصه‌ي تلخ ما به سر رسيد و كلاغ‌ها به ياد نويسندگاني كه هرگز به خانه‌شان نرسيدند، تاكنون سياه‌پوشند.

-: ۱۷۰۰۹
http://noqte.com/blogs/blog.php?code=129
امکانات: Next Blog Previous Blog Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
اشخاص
هادي حيدري
مهرداد هاني
رضا شکراللهي
محمدسعيد حنايي كاشاني
داريوش محمدپور
يونس شكرخواه
محمود فرجامي
خسرو ناقد
نيک‌آهنگ کوثر
مصطفي قوانلو قاجار




امکانات
تبادل لينک
به اينجا لينک داده‌اند:
ثبت سايت در ليست خودتان
مراجعه به: