
يكي از عادات جالب ما ايرانيان كه احتمالاً از نظر جامعهشناسي و مردمشناسي در كمتر جاي دنيا سراغي از آن بيابيد، نوشتن نامههاي سرگشاده، امضا كردن و جمعآوري تومار و پتيشن و نوشتن نامههاي متعدد شخصي و محلي به دهدار و بخشدار و شهردار و فرماندار و استاندار و وكيل و وزير و رييسجمهور و دبير كل سازمان ملل در حجم وسيع و در حد اشباع و زدگي است. نامههايي كه بسياري از آنها هرگز خوانده نميشوند، هرگز به آن توجهي نميشود و هرگز هيچ بالانشين و فرادستي اين نامههاي فرودستان را جدي نميگيرد. نامههايي كه هر سال هزاران هزار «طغري» از آن نوع نوشته ميشود و تنها درصد بسيار كمي مورد توجه قرار ميگيرند. به عنوان نمونه در يكي از سفرهاي رييسجمهور سابق به كردستان چندين «گوني» از اين نوع نامهها جمعآوري شد كه به استانداري ارجاع و بعد از آن...!؟
موضوعات اين نوع شكوائيهها از افراد عادي مانند نامه ساكنان يك محله براي آسفالت كردن كوچهشان به شهردار منطقه تا نامههاي جمعي از سياسيون و جمعي از نويسندگان به فلان مقام متفاوت است و همهي آنها در يك موضوع مشتركند: تظلم!
اين عادت ايراني در شكوائيهنويسي، شايد به دليل ستمهاي متعدد و ريز و درشت تاريخي باشد كه از دستگاههاي مختلف حكومتي در طول تاريخ بر اقشار مردم روا داشته شده و كم كم به عنوان يك عادت يا مُسكن يا تنها راهكار براي غلبه بر وضع موجود درآمده است. عادتي كه در سير تاريخي آن از شكوائيهنويسي و بستنشيني در دوران جديد به پتيشن و تومارهاي اينترنتي و شكوائيههاي ديجيتال رسيده است. همان موضوع با ابزاري متفاوت! نوعي انقلاب و اعتراض منتها پشت درهاي بسته و در محدودهي شخصي و گروهي كه تنها بازخوردي لحظهاي و خبري و تبليغي دارد.
مسألهي عارض شدن، بست نشستن، تومار و اعتراضيه جمع كردن و كمپينهاي مختلف سياسي اعتراضي، كه به دليل رسيدن به حد اشباع موجب زدگي و «غرقهسازي» شده است، تنها نمونههايي است از نوع فرهنگ اعتراض ما ايرانيان نسبت به وضع موجود. نوعي خاص از فرهنگ كه حاصل ديدگاهي جمعي براي به دست آوردن بهترين نتيجه با كمترين هزينه ممكن است و البته گاهي به جاي صداقت، همرنگ جماعت شدن و يا هيجانزده شدن و نيز منافع فردي و گروهي در آن بيشتر دخيل است. شايد بيشتر افراد ترجيح ميدهند به جاي اين كه «خود» را عوض كنند، محيط اطراف را عوض كنند و يا به جاي اقدام عملي و پراتيك مانند نوشتن و فكر كردن و راه حل ارائه دادن، يك لوگو و پتيشن و توماري «حاضري» امضا كنند كه سهلالوصولترين و هلوبيا توگلوترين نوع مبارزه است!
طنز تلخ چنين مسالهاي در اين است كه «ما» ايرانيان در مسائل سياسي و اجتماعي هميشه فرافكني ميكنيم و هميشه انداختن گناه بر گردن ديگري به يك استراژي و شيوهي زندگي ما مبدل شده است. هر چند همان گونه كه گفته شد سيستمهاي حكومتي در ايران از دسپوتيسماش تا متظاهر به دمكراسياش واقعاً در بسياري از موارد مقصرند اما در بسياري از اين نامههاي جمعي هيچ وقت نشاني از «سازنده» بودن يا «نقد خود» نميبينيم. شما يك گروه يا حزب را از سال 1320 نام ببريد كه در بياننامه يا اطلاعيهاي اول خطاها و اشتباههاي خود را بازگو و نقد كند بعد از مردم درخواست اقدام كند. هست!؟ هيچ وقت بازگو نميشود كه «ما» مردم خود در به وجود آمدن حكومتها و سيستمهاي ستمگر تا چه اندازه استبدادپذير و مقصريم و هيچ وقت در مورد بسياري از مشكلات و آسيبهاي فرهنگي خود ما در ارتباط با يكديگر، نقدي و اعتراضي نداريم. ما از اخلاق و فرهنگ و احترام به حقوق همديگر غافليم پس چگونه ميتوانيم توقع داشته باشيم حكومتي يا فرادستي محصول اين فرهنگ ما نباشد!؟
جمعي نامهاي سرگشاده يا توماري امضا ميكنند و رجحان خود را بر ساير مردم در مبارزه يا روشنفكر بودن و تنها صرف يك امضا به اين روش ميخواهند ثابت كنند. در حالي كه كه اگر ما صداقت داشته باشيم و اهل خودنمايي و به رخ كشيدن نام نباشيم بسياري از مفاد همين بياننامهها را ميتوانيم عملاً و بدون اين كه آن را در بوق و كرنا كنيم، خود اجرا كنيم و با پايبندي اخلاقي و فرهنگي و آموختن و آموزاندن شيوههاي گام به گام فرهنگي و مدني براي ايجاد تحول، بسياري از آن اهداف را دنبال كنيم.
اصلاً چرا عادت داريم هر كاري ميكنيم و هر قدمي برميداريم حتماً بايد آن را در بوق و كرنا كنيم؟ جواب اين سوال هم ساده است: بازخواست ديگران! مردم عادت دارند محاسنشان را بگويند چون اگر ساكت بمانند، تواضع به خرج دهند و اهل هياهو و جنجال و بزرگنمايي خصال نيك خود نباشند، يا مشكوك و مامور و خائن خوانده ميشوند يا مزدور!
اين عادت «پروپاگاند» يا تبليغات سياسي و حزبي به شيوهي بيان نويسندگان و روشنفكران و حتي اصناف مختلف نيز سرايت كرده است. گويي همه پيش از آن كه واقعاً بخواهند چيزي درست شود، فردي از اعدام رهايي يابد، معضلي رفع شود، تبعيضي برداشته شود و ستمي محو گردد، در پي اثبات هويت خود و تبليغ براي نام خود هستند! ماهانه هزاران نوع از اين نوع اعتراضيهها و پتيشنها در فضاي مجازي وب مثل حبابي ظاهر ميشود، سر و صدايي به پا ميكند و ميتركد اما ريشهي مشكلات هنوز به قوت خود باقي ميماند و كمتر كسي هم ميگويد حتي زندگي در ايران و حفظ هويت انساني در اين گرگستان خود نوعي مبارزه است، گرفتن دست فردي در گرداب مشكلات سياسي و اجتماعي و اقتصادي يك مبارزه است. روشن كردن ذهن مردم از همهي اقشار و آحاد براي شناخت حقوق انساني و مدنيشان مبارزه است. آن كه مينويسد، آن كه ميسازد، آن كه خلق ميكند و آن كه حركت ميكند، آن كه از وقت و جان و مال خود براي كمك به ديگران هزينه ميكند بر بستنشينان اتاقهاي تخدير و نشستگان بيخبر پشت كامپيوتر ارجحتر است. گامهاي كوچك و بدون ادعاي فرهنگي خود مبارزه است و اگر مبارزه را به معناي «ايجاد تحول» و تغيير معني كنيم نه آنارشيگري و جنگ و تخريب! در اين راه ما به يك اصول مدني و اخلاقي مطمئن در چهارچوب بازسازي روابط خود با يكديگر و پالايش ضدفرهنگها و سياستزدگيهاي دهههاي معاصر به عنوان بنيادهاي فكري و اجتماعي بيش از شعارهاي خوگرفته به آن نيازمنديم كه البته اين هم يك آرمان و ايدهآلي كمتر دستيافتني است چرا كه روح جمعي ايراني و افكار عمومي (البته احساسات عمومي!) به اين مسائل خو گرفته و البته ترك عادت موجب مرض است!
*پي نوشت:
نمونه يک پتيشن جديد و بازخوردهاي آن جهت مقايسه و تکميل مطلب:
● کاري صادقانه منتها با لحني تند از اسدالله عليمحمدي عزيز:
نامه بلاگرها خطاب به مردم ايران●
تاييديه عباس معروفي بر اين مطلب:: بازخوردها و نقد ديگران:
■ امير فهيمي:
اسدجان شوخي ميکني؟ برادر وبلاگ اسلحه نيست!■ عليرضا تمدن:
انتقاد آن هم از نوع بي پرده و صريح■ مهدي جامي:
وبلاگ اسلحه نيست... به افراط راه ندهيم از هر سو که هست.
■ يوسف منيري:
کشت و کشتار با وبلاگ و يک کمي مرگ بر سياست! ■ پارسا صائبي:
نامه بلاگرها و چند نکته■ حنيف مزروعي:
به کجا ميرويم؟■ حسين درخشان:
امضا جمع کنيد تا جمهوري اسلامي سرنگون شود