از متن ايميلي به يك دوست:
گرامي دوست من...!
نظرم را در مورد انتخابات پرسيده بودي كه به عنوان يك فرد، يك فرد مستقل و بدون وابستگي سياسي چه ميانديشم و توصيهام چيست؟ من سياسي نيستم اما دوست دارم مثل همه مردم در مورد وقايع اطرافم حرف بزنم و هر چند دوست دارم رويدادها را به عنوان شهروندي اينجهاني اما از منظر فرهنگي و اجتماعي و تاثيرات آن در آينده مطالعه كنم و خودم را در حد نصيحت يا توصيه به شما دوست باشعور و بافرهنگم نميبينم و تنها نظر شخص خودم را ميگويم. آدمهايي مثل من كه به ايسم مطلقي آويزان نشدهاند، محكوم به تنهايياند. پس ببخش اگر در پايان نظر من را قبول نداشتي كه چرا در اين مورد مطلقنگر نيستم.
هشت سال پيش مادرم پرسيد: به چه كسي راي بدهيم؟ يكي را نام بردم. چهار سال پيش باز هم پرسيد و اين بار گفتم: ديگر فرقي نميكند. هزاران مادر و هزاران خانواده در ايران اين روزها اين سوال را دارند. و حالا چهار سال گذشته و اين بار ميگويم: اين بار واقعاً فرقي نميكند!
من راي ندادم. قرار بود اين پاسخ را به برخي دوستان ديگر هم بدهم. من راي ندادم و دور دوم نيز راي نخواهم داد. ولي شديداً مخالف تحريم انتخابات و خائن خواندن مردمي هستم كه با پاي خود پاي صندوق ميروند و حق انتخاب كردن دارند. مخالف هر نوع تعصبورزي و اهانت به شعور انسانها هستم. مخالف دگمانديشي، تعصب روي يك فرد خاص، دشمني با افراد، شعارهاي كهنهي نخنما، شعارهاي تازهي فريبنده و دماگوژي هستم. وضعيت پيشآمده در وحدت برخي احزاب روي يك قضيه را از نظر فرهنگي بسيار مثبت ميبينم اما از نظر سياسي واقعيت اين است كه متوجه شدم اين بيشتر دغدغهي برخي مديران و فرصت طلبان چلپاسهمآب و پاچهخواران و كوتولههاي سياسي است كه از به خطر افتادن سمت و موقعيت خود به هراس افتادهاند. اتحاد مذكور اگر از نظر فرهنگي روي آن كار شود خيلي خوب است اما متاسفانه فضاي تخريبي به وجود آمده عليه يك كانديدا بسيار زشت و خارج از شعور فرهنگي است و اين من را به شك واميدارد كه در صداقت همهي آنها كه از ناچاري و «توفيق اجباري» گرد يك جمع شده و له يكي و عليه ديگري تبليغات ميكنند و جامهاي زهر را از سر وضعيت آچمز پيشآمده حالا ديگر به اتفاق مينوشند، بيشتر شك كنم. چه اگر غير از اين بود، دور دوم راي ميدادم. اين طرز فکر اگر ادامه يابد بعداْ بسيار مشکلآفرين خواهد شد و تاثيرات بدي خواهد داشت که در آينده خواهيم ديد.
انتخابات را يك عمل دمكراتيك ميدانم كه برخلاف تبليغات صدا و سيما «وظيفه»ي ملي و شرعي و الهي نيست بلكه نام آن در بطن خود و يك «انتخاب» است و از «اختيار» يك انسان آزاد ناشي ميشود و نه انسان موظف! اما من راي ندادم چون اگر راي دادن يك عمل شخصي و فردي و مربوط حقوق خودم است ميخواهم از شخصيت فردي خود و مشكلاتي كه در طول اين همه سال براي شخص من، خانوادهام، اطرافيانم، شهرم، سرزمينم و كشورم پيش آمده – هر چند منفي – اين گونه استفاده كنم.
من راي ندادم و اين يك نظركاملاً شخصي و صريح است و هيچ ارتباطي به تحريم انتخابات يا تاثير گرفتن از تبليغات اين و آن ندارد. چون با آگاهي مطلق است و نه از سر تعصب و عناد يا تاثيرپذيري. من راي ندادم و اگر دليل شخصي آن را ميخواهي، براي اين كه جز يك شناسنامه هيچ هويتي در ايران ندارم. براي اين كه هيچ سمت و منافعي در اين كشور ندارم و به زور دارم در اين سرزمين روزمرگي ميكنم و نه زندگي. چيزي ندارم كه نگران از دست دادنش باشم. اين بازتاب عملكرد سيستمي است كه من و نسل من را كه در كوران جنگ و جنگ داخلي و بحرانهاي مختلف دمي نياسود و خير و خوشي نديد، در چرخدندههاي گزينش و تعصب بارها له كرد و حال من نميتوانم در اين «معامله» و «عدل» به زور شعارهاي اين و آن خودم را وادار كنم دوباره از صفر شروع كنم و سيستمي را قبول كنم كه من را با تمام هوش و استعدادها و تواناييهايش قبول ندارد و مشتي ابله و رياكار و ظاهرساز را بيشتر از او ميپسندد.
من با مطالعهي كامل نظرات كانديداهاي محترم نتوانستم شعارهاي هيچ يك را به طور مطلق باور كنم چون ديگر فرصتي براي آزمودن ندارم. فرصتي براي هر 9 روز يك بحران، فرصتي براي حل كردن خيل عظيم مشكلاتي كه روي دوش من به عنوان يك انسان تنها و مركب از پوست و استخوان سنگيني ميكند ندارم و براي اين كه هيچ يك از كانديداها كوچكترين اشارهاي به جبران مافات و اعادهي حيثيت و حق مدني و دمكراتيك من و همنسلانم و به عنوان يك شهروندي كه در طول اين سالها متضرر شده و زمان و عمرش به خاطر سياستهاي غلطشان سوخته نكردند. هر چند زمان را به هيچ قيمتي نميتوان خريد.
من فرصت ديگري براي «زندگي خوب» ندارم. نه «تداوم اصلاحات» و نه «دولت مدرن و هواي تازه» نميتواند اين فرد خفه شده را دوباره زنده كند. «دولت رفاه» را من براي جوانيام ميخواستم وگرنه حالا ديگر با اين پريشاني و يأس به چه دردم ميخورد؟ و ميدانم بعداً نيز وضعيت براي بسياري از ما چندان تفاوتي نخواهد كرد. من و همنسلانم در تاريخ سه دههاي سوختيم كه حاصلش جز جنگ و نفرت نبود. ديگر نه فرصتي هست و نه اميدي و مدتهاست دارم پرپر ميزنم و سرم را به ميلههاي اين قفس ميكوبم كه هر چه زودتر از اين كابوس زندگي از اين سرزمين ماليخوليايي سياستزده خلاص شوم كه يا با مرگ يا با مهاجرت اين كار را خواهم كرد كه حداقل باقي عمر كوتاهم بدانم زندگي يعني چه؟ من دارم خودم و تواناييهايم را ميبرم كه در جاي ديگري و سرزمين ديگري از آن استفاده كنم و اگر آنان قدرش را ميدانند، در خدمت آباداني آنجا باشم. تلخ و خندهدار است مگر نه؟
من با سرنگوني، انقلاب و هر چه طعم خون و خشونت داشته باشد مخالفم. جمهوري اسلامي نقاط مثبت فراوان و نقاط منفي فراوان دارد و در درازمدت اصلاح خواهد شد. ولي براي «شخص» من ديگر فرصت و انگيزهاي نمانده كه در اين چهارچوب بمانم. چون هيچ پشتوانهي مادي يا سياسي براي تداوم اين اصلاحات در خود نميبينم و به تنهايي نيز كار من نيست. من به تنهايي نميتوانم اين را بگويم كه مقصر تنها سيستم حكومتي نيست بلكه فرهنگ مردم هم هست كه ريشههاي تاريخي دارد. نميتوانم چنين فرهنگي را كه 21 ميليون نفر به فردي راي ميدهند و بعد همان 21 ميليون نفر پشت او را ول ميكنند به عنوان ادامهدهندگان فرهنگ اصلاحات بپذيرم.
من راي نميدهم چون گزينهاي ندارم. هر چند هيچكس و هيچ چيز به طور مطلق ايدهآل و آرماني نيست. اما كسي كه ميگويد من ميتوانم رييس جمهور باشم و از شما برترم بايد يك «انسان كامل» باشد. هاشمي رفسنجاني را آني نيافتم كه ميخواستم. هر چند ميتواند به دليل كاريزماي ايرانيپسندش بيش از ديگران روحيهي كيش شخصيت ايرانيان را ارضا كند و همچنان مقتدر و باسياست است و شناختهشدهتر از ديگران كه نياز به آزمودن ندارد و حال كه «اكثريت» او را ميخواهند پس بايد به اين راي اكثريت ولو غلط احترام گذاشت. معين را ناتوان از تحليل اوضاع فعلي و جايگاه اصلاحطلبان يافتم هر چند حرفهايش شيرين بود و هر چند ميدانم اگر راي ميآورد ديكتاتوري حزبي برخي گروههاي دوم خردادي باز هم موجب لب گزيدن و تاسف آنهايي ميشد كه به او راي دادند. لاريجاني را برخلاف مطالعات فلسفياش با آن لهجهي فرديدي، هتاك و بددهن يافتم كه فكر ميكند سياست يعني تفلسف و كروبي را با وجود احترام به كهولت سنش، رو به نقصان حافظه و بسيار بسيار باستاني و قاليباف را به شدت مزور و عوامفريب و احمدينژاد را كه به نظرم صادقترين كانديدا روي حرفهايش بود، (و هر چه هست خودش است و اين برايم قابل احترامتر) ناتوان از درك برخي ضرورتهاي زمانه و در پارهاي نظرياتش متعصب يافتم و مهرعليزاده را هم نميشناسم و باز هم هر چه در پلاتفرمهايش دقت كردم نتوانستم نقطه روشني ببينم.
دوست من! ولي تو راي بده اگر ميخواهي. تو شركت كن و به حرف آنان كه ميگويند انتخابات را تحريم کنيد و به شعور تو اهانت ميكنند و برايت تعيين تكليف ميكنند، گوش نده و جوگير نشو! به حرف آناني هم كه به زور ميخواهند فرد خاصي را با بمباران تبليغاتي به ذهنت فرو كنند گوش نده. خودت باش و روي حرف و انديشهي خودت تكيه كن. اگر با فكر انتخاب كردي و اگر فكر ميكني فرد مورد نظر هماني است كه ميخواهي، راي بده و مهم اين است كه از راي و انديشهات و از كانديدايي كه انتخاب كردهاي دفاع كني و تنها عروسكي كوكي نباشي. هاشمي يا احمدينژاد وقتي مردم پشتش نباشند جز نامهايي بيش نيستند.